شمال از شمالِ غربی

سینما و ادبیات ــ نوشته‌ها و ترجمه‌های نویسنده‌ی این وبلاگ را بی‌اجازه در هیچ سایت، وبلاگ و نشریه‌ای منتشر نکنید.

آمده بودم انگار چیزی بردارم


بخشی از شعر نیمه‌کاره و ناتمامی که مهران در میانه‌ی فیلم برای همسرش ژاله می‌خواند احتمالاً‌ راهنمای خوبی‌ست برای این‌که با نیم‌رخ‌ها روبه‌رو شویم؛ آن هم درست وقتی که ژاله او را به چشمِ طبیعتی بی‌جان می‌بیند و از او می‌خواهد دستش را تکان ندهد: 

آمده بودم انگار چیزی بردارم 

چی؟ نمی‌دانستم

فکر می‌کردم زود برخواهم گشت 

کِی؟ نمی‌دانستم 

چشمم را هم انگار چند چیزی گرفت 

بیتی از سعدی 

گفته‌ای از مالرو 

فکرهایی هم زد به سرم 

مثلاً؛ می‌روم از این‌جا 

به کجا؟ نمی‌دانستم...

شعرِ مهران آشکارا استعاره‌ای‌ست از زندگی‌اش؛ اگر زندگی را به‌زعم فیلسوفان سراسر تجربه بدانیم و بگوییم همه‌ی آن‌چه آدم‌ها در طول زندگی می‌بینند تجربه‌ای‌ست مخصوص آن‌ها و در شعرِ ناتمام مهران هم راوی با پرسشی که مدام تکرارش می‌کند ما را به صرافت این نکته می‌اندازد که هیچ معلوم نبوده چنان آمدنی قرار است به چه کاری بیاید و هیچ معلوم نبوده در راه چه چیزهایی را به چشم می‌بیند و چه چیزهایی چشمش را می‌گیرند. امّا نکته‌ی اساسی شعرِ مهران فقط تجربه‌ی دیدن چیزهای تازه نیست؛ ندانستنی‌ست که دست‌کم سه‌ بار تکرار می‌شود. برداشتن چیزی. چی؟ برگشتن. کِی؟ رفتن از این‌جا. کجا؟ همین است که فیلم از خانه‌ای خالی شروع می‌شود؛ از جایی‌که ژاله قرار بوده برای خودش اجاره کند و مهران انگار آمده بوده سری بزند و چشمش را هم انگار چند چیزی گرفته و مانده.

گفته‌اند که مردن را نمی‌شود در شمار تجربه‌ها جای داد؛ به این دلیلِ ساده که مرگ پایان تجربه‌هاست؛ جایی‌ست که زندگی کنار می‌رود و غیرزندگی جایش را می‌گیرد. این چیزی‌ست که فقط آدمی دمِ مرگ می‌فهمد و از آن سر درمی‌آورد؛ نه دوروبری‌هایی که مدام سعی می‌کنند حواسش را پرت کنند. مرگ آن‌قدر قاطع است که مجال بروز به هیچ‌کس و هیچ‌چیز نمی‌دهد و آدمی که نفس‌‌های آخرش را می‌کشد این قاطعیت را به چشم می‌بیند؛ حتّا با چشم‌های بسته و حتّا بدونِ این‌که نیازی به باز کردن‌شان پیدا کند. همین است که نوربرت الیاس در تنهایی محتضران نوشته مردمان با طردِ آن‌ها که در آستانه‌ی مرگ‌اند عملاً معنا را از زندگیِ خود طرد کرده‌اند؛ معنایی که دقیقاً از دلِ مرگ بیرون می‌آید؛ نه از دلِ بی‌اعتنایی به مرگ و خوش‌بودن . نکته‌ی اساسی را خودِ الیاس می‌گوید «مرگْ مسأله‌ی زندگان است؛ مُردگان هیچ مسأله‌ای ندارند. از میانِ تمامیِ موجوداتی که روی زمین می‌میرند، فقط انسان است که مردن برای او مسأله است.» قطعیتِ فرارسیدن مرگ در عین این‌که ما را به موجوداتی میرا بدل می‌کند، موهبتِ زنده‌ بودن را هم به ما می‌بخشد؛ با هر مرگی به‌یاد می‌آوریم که زنده‌ایم و زمانی درباره‌ی زندگی فکر می‌کنیم که به‌یادِ مرگ می‌افتیم.

به نیم‌رخ‌ها که برگردیم به یاد می‌آوریم که هیچ‌کس به‌اندازه‌ی خودِ مهران با مردنش کنار نیامده؛ نه همسر و خواهر و مادرش و نه کارگری که آمده سیفونَ توالتِ خانه‌شان را تعمیر کند بی‌آن‌که اصلاً نیازی به تعمیر باشد و باز خودِ مهران است که ترجیح می‌دهد اگر قرار است کتابی برایش بخوانند آلیسِ یودیت هرمان باشد؛ داستان‌های به‌هم‌پیوسته‌ای درباره‌ی مردن؛ درباره‌ی آدم‌هایی که یکی‌یکی می‌روند و آن‌‌ها که دوروبرشان هستند جای خالی‌شان را حس می‌کنند و این درست عکسِ داستانی‌ست که مادرش ترجیح می‌دهد برایش بخواند. بربادرفته‌ی مارگارت میچل داستان عشق و دل‌دادگی‌ست و البته مبارزه برای رسیدن به آن‌چه نامش را گذاشته‌اند دل‌دادگی. طبیعی‌ست که مهران در این روزهای آخر سودای عشق و دل‌دادگی را در سر نپروراند و از ژاله بخواهد داستانی را برایش بخواند که شخصیت اصلی‌اش باید با مردن یک دوست کنار بیاید. ازدواج دوباره‌ی ژاله و برگشتنش به همان خانه نشانه‌ی همین کنار آمدن است؛ جای خالی‌ای که پُر نمی‌شود امّا در نبودش باید زندگی کرد.

زندگی مهران و موقعیتش در این روزهای آخر البته فقط به همان شعرِ نیمه‌تمام خودش محدود نمی‌شود؛ حکایت یخ‌فروش نیشابور هم اشاره‌ی دیگری‌ست به حال‌وروزش: 

«هرچه زر داشت او به یخ درباخت 

آفتاب تموز یخ بگداخت»؛ 

مادرِ مهران از این تمثیل سر درنمی‌آورد و کتاب‌فروشی‌ای هم که سر راهش هست دیوانِ سنایی را ندارد تا کتاب را بجوید و بخواند و ببیند که 

«برگ دنیا خرد نبپسندد 

مرگ بر برگ این جهان خندد 

چون نترسی تو از اجل خُردی 

آن ز غفلت شِمُر نه از مردی.» 

«چگونه می‌توانی از روی سایه‌ات بپری وقتی دیگر سایه‌ای نداری؟» این عنوانی‌ست که فیلسوفی فرانسوی برای فصلی از کتابش انتخاب کرده و از مردی نوشته بود که «با چتری زیرِ بغل زیرِ باران قدم می‌زد. وقتی از او می‌پرسیم که چرا چترش را باز نمی‌کند، پاسخ می‌دهد «دوست ندارم احساس کنم تا تهِ همه‌ی امکاناتم رفته‌ام.» این گویای همه‌چیز است؛ تا تهِ امکانات رفتن اشتباهِ مطلق است و رسیدن به نامیرایی، امّا نامیراییِ تمامیّت‌ بخشیدن و افزودن و تکرار کردنِ خود. به گونه‌ای متناقض تا تهِ‌ امکانات رفتن مغایرت دارد با دانستنِ این‌که چگونه پایان بیابی. رسیدن به سرحدّاتِ خاصّ خود، یعنی دیگر پایان را در اختیار نداشته باشی. این یعنی حذفِ مرگ به‌منزله‌ی افقِ زندگی‌بخش. و یعنی از دست‌ دادنِ سایه و درنتیجه عدمِ امکانِ پریدن از روی سایه ـ چگونه می‌توانی از روی سایه‌ات بپری، وقتی دیگر سایه‌ای نداری؟ اگر می‌خواهی زندگی کنی نباید تا تهِ امکاناتت بروی.

نیم‌رخ‌ها حکایت همین از دست دادنِ سایه است و در اختیار نداشتنِ پایان. آن‌چه مهران می‌خواهد و برای بعدِ مرگ خود می‌پسندد چیزی نیست که ژاله هم دوستش بدارد. همین است که گفت‌وگوی‌شان درباره‌ی زندگیِ بعدِ مهران و پیدا شدن دوباره‌ی همایون اصلاً به مذاق ژاله خوش نمی‌آید. می‌گوید تو حق نداری برای بعدِ خودت تصمیم بگیری و همان لحظه‌ای که این حرف‌ها را می‌گوید می‌داند که مهران از سرِ مهربانی چیزی گفته؛ برای آرام کردن ژاله بی‌آن‌که واقعاً ژاله با این حرف‌ها آرام شود. داستان‌نویسی چینی نوشته بود مرگ هم شوخی بدی نیست. شوخی‌ها درباره‌ی مرگ هم کم نیست، امّا هیچ‌ شوخی‌ای واقعاً از ابهّت مرگ کم نمی‌کند. شوخی‌های مهران با مرگ درست لحظه‌ای که نفسش بند آمده و چشم‌هایش را برای همیشه بسته از یاد می‌رود و آن‌چه می‌ماند تلخیِ نبودنِ اوست. 

بااین‌همه آن‌چه نیم‌رخ‌ها را تلخ‌تر از آن‌چه هست می‌کند، نبودنِ ایرج کریمی‌ست؛ این‌که آخرین ساخته‌اش فیلمی درباره‌ی مردن است؛ این‌که مردن خود را پیش‌بینی کرده و این‌که دست‌آخر زندگان را تشویق کرده به زیستن؛ به تاب آوردن و ماندن و روزها را سپری کردن. 

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۳:۱٥ ‎ب.ظ روز جمعه ٢۱ خرداد ۱۳٩٥