شمال از شمالِ غربی

سینما و ادبیات ــ نوشته‌ها و ترجمه‌های نویسنده‌ی این وبلاگ را بی‌اجازه در هیچ سایت، وبلاگ و نشریه‌ای منتشر نکنید.

خانه‌ی پدری

 

دانتون اَبی سند محکمی است برای اثبات این نکته که ملودرام‌ها همیشه پرمخاطبند و زمانی که رنگ‌وبوی تاریخی هم داشته باشند بیش‌تر می‌توانند تماشاگران را روی صندلی‌ها بنشانند. کافی است داستان‌شان را درست تعریف کنند و مناسبات آدم‌ها را آن‌گونه که اتّفاق می‌افتد به نمایش بگذارند. تنها بحث سینما نیست؛ در تلویزیون هم همین اتفاق می‌افتد و دانتون اَبی از این نظر یکی از بهترین نمونه‌هایی است که می‌شود در این مورد مثال زد.

گفته‌اند ملودرام مکاشفه‌ای دراماتیک در حقایق اخلاقی و هیجانی از طریق دیالکتیک عواطف و کنش‌ها است و به‌قولی ساختار اصلی سینمای هالیوود و هر سینمای دیگری که به تماشاگرش فکر می‌کند چیزی جز این نیست. این‌جا هم همه‌چیز مطابق قاعده‌ی شخصیتِ درستی خلق کن تا ماجرای خوبی بنویسی پیش می‌رود؛ قاعده‌ای که روزگاری هنری جیمز بنا نهاد و تأکید کرد که ماجرا مدیونِ شخصیت است و لازم نیست اوّل به ماجرا فکر کنیم؛ هر شخصیّتی ماجرای خودش را می‌آورد. ماجرا نتیجه‌ی کاری است که شخصیّت می‌کند؛ یا کاری که نمی‌کند.

شخصیت‌های دانتون اَبی شخصیت‌های کاملی هستند؛ آدم‌هایی که پا به هر جا که می‌گذارند و با هر آدمی که آشنا می‌شوند ماجرای تازه‌ای خلق می‌شود. همین است که شخصیت‌هایی رابرت، کورا، مری یا سیبل و وایولت و البته پیش‌خدمتانی مثل کارسن، آنا، تامس و جان دست به هر کاری می‌زنند یا هر حرفی که از دهان‌شان بیرون می‌آید شروع یک ماجرا است؛ دل‌باختن به یکی یا دل‌کندن از یکی یا تولّد کودکی یا مرگی ناگهانی که کسی چشم‌به‌راهش نبوده است.

از عنوان سریال هم پیدا است که داستان در عمارتی اربابی به‌نام دانتون اَبی رخ می‌دهد ولی اگر فصل اوّل را ندیده باشید لابد نمی‌دانید همه‌چیز با ورود شخصیتی تازه به این عمارت شروع شده و همین نشانه‌ای است برای یادآوری این‌‌که دانتون اَبی اساساً سریالِ شخصیت‌ها است و هر شخصیتْ ماجرای تازه‌ای است که باید فرصتی پیدا کند تا اتفاق بیفتد و اگر فصل‌های قبلی این مجموعه را دیده باشید می‌دانید که لحن کلّی سریال مثل خیلی از رمان‌های تاریخ ادبیات انگلستانْ آرام و خونسرد است و اصلاً هم‌زمان با اتّفاق‌های درونی شخصیت‌ها دچار نوسان نمی‌شود. نیازی هم به این کار نیست. این چیزی است که سال‌ها پیش جین آستین و خواهران برونته هم در رمان‌های‌شان به کار گرفته‌اند و نتیجه‌اش هم به‌یادماندنی بوده که مرزِ باریکِ خوشی و ناخوشی یا کامیابی و ناکامی را در نهایتِ دقّت ترسیم کرده؛ یا درست‌تر بگوییم همه‌ی آن‌چه را که در وجود آدم‌ها هست و سعی می‌کنند راهی برای پنهان کردنش پیدا کنند به تماشا گذاشته است.

دانتون اَبی هم از این راه رفته و سرگذشت اشراف‌زاده‌‌های انگلیسی در روزگار حکم‌رانی ادوارد شاه واقعاً داستان جذابی از آب درآمده و چیزی که از همان ابتدا تماشاگران را به داستان علاقه‌مند می‌کند این است که با غرق شدن کشتی تایتانیک وارثان اصلی این عمارت جیمز و پسرش پاتریک کشته می‌شود و متیو وارث تازه‌ای است که از راه می‌رسد و این کنجکاوی البته وقتی متیو در ابتدای فصل دوّم به جنگ می‌رود رنگی از ترس به خود می‌گیرد و در فصل سوّم هم که رابرت همه‌ی ثروت و مال‌ومنالش را می‌بازد و عمارت با پول متیو اداره می‌شود همه‌چیز جدّی‌تر از قبل به‌نظر می‌رسد. درواقع وقتی به این فکر می‌کنیم که با تولّد پسرِ مری و متیو همه‌چیز درست شده و آینده‌ی این خاندان تضمین شده است تصادف متیو همه‌چیز را به‌هم می‌ریزد؛ به‌خصوص که در نتیجه‌ی وصیّت‌نامه‌ی او اختیار همه‌چیز فعلاً به‌عهده‌ی مری است و او است که باید درباره‌ی همه‌چیز تصمیم بگیرد؛ از جمله درباره‌ی آینده‌ی خودش.

بااین‌همه فصلِ ششم نهایت هیجانی است که می‌شود به تماشاگران چنین داستانی بخشید؛ اشراف‌زاده‌هایی که پیش از این به دیدن و بودن‌شان عادت کرده‌ایم در زمانه‌ای زندگی می‌کنند که طبقه‌ی متوسط و مردمان عادی روز به روز بیش‌تر به چشم می‌آیند و بیش‌تر رشد می‌کنند و پله‌های ترقّی را تندتر بالا می‌روند. در چنین زمانه‌ای تلاش برای ماندن و از دست ندادن سخت‌تر است. بخش اعظم منطق این اشراف‌زاده‌ها نتیجه‌ی خون و دودمان و پسرانی است که باید پا به این دنیا بگذارند و راه پدران‌شان را بروند و نام آن‌ها را زنده نگه دارند. عجیب نیست که آخرین فصل دانتون اَبی هم با یک تولّد تمام می‌شود؛ بخش مهمی از زندگی؛ درست مثل لحظه‌ای که مری به این نتیجه می‌رسد که هیچ علاقه‌ای به جناب لرد گانینگهام ندارد. ملودرام همین علاقه و بی‌علاقگی را به تماشا می‌گذارد و دانتون اَبی از این نظر نمونه‌ای مثال‌زدنی است؛ آن‌چه یک زندگی را می‌سازد و نابودش می‌کند.  

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۸:٤٥ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٢ شهریور ۱۳٩٥