شمال از شمالِ غربی

سینما و ادبیات ــ نوشته‌ها و ترجمه‌های نویسنده‌ی این وبلاگ را بی‌اجازه در هیچ سایت، وبلاگ و نشریه‌ای منتشر نکنید.

دم از ممالک خوبی چو آفتاب زدن

همه‌ی راه را تا خانه پیاده آمدم و همین‌طور که پیاده آمدم به یاد آوردم و از یاد بردم و فکر کردم چه‌طور می‌شود همه‌چیز را به دست فراموشی سپرد وقتی همه‌چیز حضور قاطعش را به رخ می‌کشد و همین‌طور که راه می‌رفتم گرسنگی یادم آورد که فرصتی برای ناهار خوردن پیدا نکرده‌‌ام و فکر کردم به‌جای فکر کردن به این چیزها به چیز خوش‌مزه‌ای فکر کنم که در خانه قرار است نوش جان کنم و کم‌کم برای خودم نقشه کشیدم که تا رسیدم اسباب شادی را فراهم کنم و اصلاً امان ندهم که فکر دیگری از راه برسد و تا رسیدم همین کار را کردم و نان و پنیر و ماگی قهوه‌ی فرانسه تدارک دیدم و گوشه‌ای نشستم و صدای سپیده رئیس‌سادات را گوش کردم و تازه یادم افتاد که مثل عکسی سیاه‌وسفید هم امروز مجوّز گرفته و کم‌کم باید آماده‌ی انتشار شود...

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۸:٠٠ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢۳ شهریور ۱۳٩٥