شمال از شمالِ غربی

سینما و ادبیات ــ نوشته‌ها و ترجمه‌های نویسنده‌ی این وبلاگ را بی‌اجازه در هیچ سایت، وبلاگ و نشریه‌ای منتشر نکنید.

عشقِ اوّل

 

عشق اگر آن شورِ بسیار و حالِ پُرتب‌وتابی باشد که هیجان را در وجود آدمی زنده می‌کند و خواب را از چشمانش می‌رباید و هوش‌وحواسی برایش نمی‌گذارد و وامی‌داردش به این‌که دست به هر کاری برای شاد کردنِ دیگری بزند و خودش را فدای او کند، می‌شود گفت فلیپوی بهشت در همان جلسه‌ی اوّل بازجویی دل به فیلپای گرفتاری می‌بندد که بعد از انفجار آسانسور و کشته شدنِ چهار آدم بی‌گناه بازداشتش کرده و به اداره‌ی پلیس منتقلش کرده‌اند و سعی می‌کنند متّهمش کنند به این‌که عضو گروهی تروریستی بوده و دست‌تنها دست به این کار نزده؛ حتّا اگر خودش اعتراف کند که شخصاً دست به این کار زده.

فلیپا هم اصلاً به این فکر نمی‌کند که راهی برای فرار پیدا کند؛ چون اصلاً خودش کمی پیش از آن‌که بمب منفجر شود با اداره‌ی پلیس تماس گرفته و گفته این بمب را کار گذاشته و اسم و مشخصاتش را هم به آن‌ها داده. مشکل این‌جاست که می‌خواسته آدمی دیگر را بکشد که به‌نظرش اصلاً بی‌گناه نبوده و هیچ معلوم نیست با این‌همه کار خلاف و تجارت موّاد مخدّر چرا کسی کاری به کارش ندارد و بازخواستش نمی‌کند و اجازه می‌دهد کارهای سابق را ادامه دهد.

سرسختیِ فلیپا هم البته در شدّت دل‌دادگیِ فلیپو بی‌تأثیر نیست؛ از دیدِ فلیپوی جوان که کارش ترجمه‌ی هم‌زمان و ضبط اعتراف‌های فلیپاست او هیچ گناهی ندارد جز این‌که خواسته عدالت را در حق کسی اجرا کند که قانون ظاهراً ترجیح می‌دهد از کنارش بگذرد؛ به این دلیل ساده که پلیس‌ها هم آدمند و مثل دیگران ممکن است از دیدن اسکناس‌های کاغذی یا پولی که لای کاغذهای روزنامه پیچیده شده شاد شوند و فراموش کنند کارشان چیز دیگری‌ است و وظیفه‌ی دیگری به‌عهده دارند و از کنار این چیزها بگذرند.

ضبط کوچکی که فلیپو در اختیار فلیپا می‌گذارد مقدّمه‌ی دل‌دادگی‌ و بی‌تابی‌‌ای‌ است که راه را برای عملیّات پیچیده‌ی بعدی بازی می‌کند. درواقع این زمینه‌ی عاشق شدن است؛ مجالی‌ است برای این‌که ثابت کند فلیپا را بیش‌تر از دیگران می‌شناسد و این شناخت هیچ ربطی به پرونده‌‌ای که روی میز گذاشته‌اند ندارد. بخش اعظم آن‌چه فلیپو می‌داند از گفته‌های برادر کوچک‌ترش می‌آید؛ شاگردِ فلیپا در مدرسه، که مثل خیلی شاگردهای دیگر عاشقِ معلّم انگلیسی‌ است؛ شیفته‌ی وقار و مهربانی و آرامشی که در وجودش هست.

درواقع نقشه‌ی فراری دادنِ فلیپا هم به کمک همین شاگردِ وفادار است که عملی می‌شود؛ اوست که به اداره‌ی پلیس تلفن می‌زند و پلیسی را که باید چند دقیقه مراقب فلیپا باشد پای تلفن می‌کشاند و زمینه‌ی فرار را فراهم می‌کند. اوست که وانمود می‌کند پشت سطل قایم شده و پلیس را گمراه می‌کند. همه‌ی این‌ها در خدمت نقشه‌ای‌ است که فلیپو کشیده و قدم به قدم باید آن را پیش برد.

کیفیت دل‌دادگیِ فلیپو و فلیپا البته شباهتی به شیوه‌ی معمول عاشقانه‌ها ندارد؛ عشقی بی‌سرانجام که نابودی‌اش حتمی است. در روزهای آماده‌سازی نقشه‌ی فرار است که فلیپا اندک‌اندک دل به فلیپو می‌بازد؛ می‌داند که او زندگی‌اش را فدای این نقشه کرده و می‌داند هیچ پلی پشت سرش سالم نمی‌ماند. امّا می‌پذیردش؛ به این دلیل ساده که فلیپو همه‌چیز را تقدیمِ او کرده و نپذیرفتنش نشانه‌ی بی‌احترامی به دل‌دادگیِ او است. چنین عشقی را آینده‌ ندارد؛ همه‌چیز در زمانِ حال می‌گذرد. گذشته‌ای در کار نبوده. همه‌چیز از لحظه‌ی حال شروع شده و به آینده هم نمی‌رسد. همین است که می‌‌گویند دل‌دادگی در زمان حال معنا دارد. بی‌گذشته و بی‌آینده.

این‌جا است که آخرین صحنه‌ی فیلم را می‌شود به یاد آورد؛ عملیات عجیب‌وغریبِ دو دل‌داده‌ای که هلی‌کوپتر پلیس را می‌دزدند و سوار می‌شوند و مدام بالا و بالاتر می‌روند؛ بی‌اعتنا به مسلسل‌هایی که به سوی‌شان گشوده شده‌اند و بی‌اعتنا به این‌که هلی‌کوپتر هم حدّ پرواز دارد و از جایی بالاتر نمی‌رود. فرا رفتن از زمین و فرو رفتن در دلِ ابرها درست همان چیزی است که باید عاقبت این زوج باشد. روی زمین جایی برای فلیپه و فلیپا نیست و هر دو خوب می‌دانند که اگر پلیس‌ها دست‌شان به آن‌ها برسد مرگ‌شان حتمی است. بالا رفتن هم البته نتیجه‌ای جز مرگ ندارد؛ امّا دست‌کم این چیزی است که خیال‌شان را آسوده می‌کند. مرگی است خودخواسته. ادامه دادنِ زمان حال است؛ پیوسته کردنش؛ امتدادِ زمان حال است این پرواز؛ بهشت بر فراز زمین. این تصویر بهشتی است که کیشلوفسکی می‌دید؟ کسی نمی‌داند.

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۱٠:٠٠ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٦ آبان ۱۳٩٥
برچسب‌ها : بهشت ، تام تیک‌ور ، یادداشت