شمال از شمالِ غربی

سینما و ادبیات ــ نوشته‌ها و ترجمه‌های نویسنده‌ی این وبلاگ را بی‌اجازه در هیچ سایت، وبلاگ و نشریه‌ای منتشر نکنید.

یک تکّه از نامه‌ای متعلّق به همین روزها...

همه‌چیز از آن کافه‌ی کوچکی شروع شد که پنجره‌‌ی کوچکش به باغ همسایه باز می‌شد و این پنجره‌ای که رو به باغ همسایه بود چسبیده به میزِ صاحب کافه بود و هر کسی که آن‌جا می‌نشست باید صدای عجیب دستگاه قهوه‌جوش را به جان می‌خرید و وانمود می‌کرد که قهوه‌جوش قدیمی کافه هیچ صدایی ندارد و تنها صدایی که در کافه هست صدای خسته‌ی خواننده‌ای‌ست که دارد از دستِ محبوبِ رفته‌اش گریه می‌کند و آن‌قدر خوب گریه می‌کرد که آدم اصلاً صدای قهوه‌جوش را فراموش می‌کرد و هیچ بعید نبود اشکی هم به چشم بیاورد و همین‌طور که فنجان قهوه‌اش را در دست گرفته و نگاهش به پنجره‌ی کوچک باغ همسایه است پیرمردِ آن‌سوی دیوار را ببیند که روی صندلی کهنه‌اش نشسته و مثل همه‌ی روزها حواسش به آسمان است و طوری به آسمان نگاه می‌کند که انگار قرار است چیزی از آسمان بیفتد و از قبل به او خبر داده‌اند که چهارچشمی آسمان را بپاید و همین‌که آن چیز را از بالا می‌اندازند بَرَش دارد و قایمش کند زیر آن کت و شلوار و جلیقه‌ی سرمه‌ای‌اش که چهار فصلِ سال همین است و همیشه آن‌قدر تمیز است که آدم با خودش خیال می‌کند پیرمرده شب‌ها قبلِ خواب در خشک‌شوییِ اختصاصی‌اش برق می‌اندازدش یا اصلاً آن روزی که رفته این کت و شلوار و جلیقه‌ی سرمه‌ای را خریده فکرِ این‌جای کار را هم کرده و پنج شش تا خریده که به دردسر نیفتد و با این کار آینده‌نگری را به هر کسی که در این کافه نشسته و از پنجره‌ی کوچکش باغِ او را می‌پاید نشان داده و من هم آن روز که داشتم دوّمین فرانسه‌ی بی‌شیرم را می‌‌نوشیدم و سعی می‌کردم اصلاً حواسم به گریه‌های خواننده‌ی مصیبت‌زده‌ نباشد و فقط از پنجره‌ی کوچکِ کافه باغِ همسایه را ببینم و برقِ کتِ سرمه‌ایِ پیرمرده را ببینم چشمم به دختره افتاد که نشسته بود روی همان صندلی و سارافون قرمزی به تن داشت که اصلاً شبیه کت و شلوار و جلیقه‌ی سرمه‌ای پیرمرد نبود و بلوز سیاهی زیر این سارافون پوشیده بود که قرمزی سارافون را دوبرابر کرده بود و موهای بلندی هم داشت و همین‌‌طور که نشسته بود روی صندلی سرش را تکان می‌داد و انگار داشت موسیقی گوش می‌کرد و من همان‌طور که آخرین قطره‌های دوّمین فرانسه‌ی بی‌شیرم را می‌نوشیدم خیره‌ی آن قرمزی بودم و می‌خواستم از رنگ چشم‌های دختره سر دربیاورم ولی چشم‌ها را بسته بود و سرش را تکان می‌داد و یک‌بار که سرش را حسابی چرخاند سیم سفید هدفونی را دیدم که یک‌راست رفته توی گوش‌هاش و حاضر بودم آن لحظه خودم را از پنجره‌ی کافه به باغِ همسایه برسانم و ببینم چه موسیقی‌ای‌ست که حالِ دختره این‌قدر خوب است و شاید اگر خودم را رسانده بودم به باغ و هدفون را از گوشش درآورده بودم چشم‌هاش را باز می‌کرد و رنگ‌ چشمش را هم می‌دیدم و بعد که می‌پرسید چرا بی‌اجازه آمده‌ام توی باغ و چرا بی‌اجازه هدفون را از توی گوشش درآورده‌ام صدایش را هم می‌شنیدم و می‌دیدم که صاحب همچه صورتی صدا و سیمای هماهنگی دارد یا نه و هر جور که حساب کردم دیدم این پنجره کوچک‌تر از آن است که هیکل گنده‌ام را از آن رد کنم و تازه اگر خودم را به باغِ همسایه برسانم ممکن است دختره بترسد و جیغ بلندی بکشد و همسایه‌ها برسند و چوب و چماق‌شان را توی سرم بکوبند و تا من بگویم که قرمزیِ سارافونِ دختره من را کشانده این‌جا و خواسته‌ام صدا و سیمایش را بسنجم و نظر کارشناسی‌ام را بگویم سروکلّه‌ی خودم قرمزتر از سارافون دختره شود و همین‌طور که داشتم دودوتا چهارتا می‌کردم که پیرمرده امروز کجاست و دختره از کجا پیدا شده صدای قهوه‌جوش لحظه‌ای بند آمد و خواننده‌ی مصیبت‌زده سختی زندگی‌اش را با من درمیان گذاشت و دیدم چاره‌ای نیست جز این‌که فرانسه‌ی بی‌شیرِ دیگری سفارش بدهم و تا بگویم که سوّمی را حاضر کنند دلم بُرشی کیکِ ساده خواست که با چاقو ببرُم و توی قهوه‌ام بزنم و کیکِ مبتلا به قهوه‌ی داغ را توی دهان بگذارم و یادم برود که توی باغ همسایه‌ی دخترِ قرمزپوش جذابی نشسته که رنگ چشم‌هاش را ندیده‌ام و همان‌طور که روی صندلی‌ام جابه‌جا می‌شدم فکر کردم که این هم مثل خیلی چیزها که ندیده‌ام و خیلی چیزها که اتّفاقی دیده‌ام و بعداً اصلاً نبوده‌اند و انگار آب شده‌اند و رفته‌اند توی زمین و اصلاً به این فکر نمی‌کردم که فردای آن روز که می‌روم کافه همان دختره را ببینم که نشسته پشت میزِ همیشگیِ من و دارد از پنجره‌ی کوچکِ کافه باغِ همسایه را می‌بیند و همان‌طور که ایستاده بودم پیرمرده را دیدم که نشسته بود روی صندلی و همان کت و شلوار و جلیقه‌ی سرمه‌ای تنش بود و هدفونی سفید توی گوشش بود و داشت موسیقی گوش می‌داد و دختره انگار یک‌دفعه فهمید که من ایستاده‌ام آن‌جا و سرش را چرخاند و چشمم به چشم‌هایش افتاد و چه‌طور بگویم از چشم‌هاش و چه‌طور بگویم که آن لحظه چه اتّفاقی افتاد وقتی خودم از اتّفاقی که افتاد مطمئن نیستم...

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۱٢:٠٠ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۳٠ آبان ۱۳٩٥
برچسب‌ها : نامه‌ها