شمال از شمالِ غربی

سینما و ادبیات ــ نوشته‌ها و ترجمه‌های نویسنده‌ی این وبلاگ را بی‌اجازه در هیچ سایت، وبلاگ و نشریه‌ای منتشر نکنید.

تنهاتر از همیشه

 

می‌شود از جریانِ عشق، دوّمین رمانِ آلن دوباتن، شروع کرد که به‌نوعی دنباله‌ی جستارهایی در باب عشق است و ماجراهای زوجی عاشق‌پیشه به‌نام ربیع و کریستین را روایت می‌کند و دست‌آخر نتیجه می‌گیرد که برداشت‌های رمانتیک از عشق هر پیوندی را نابود می‌کنند و آن‌چه عشق می‌نامیم، صرفاً توافقی است بین دو طرف که هریک دنیا را از دریچه‌ی چشم خود می‌بیند و در چنین موقعیّتی کنار آمدن کار آسانی نیست. همه‌ی کتاب به‌نوعی توضیح این نکته است که عشق را باید به چشم نوعی مهارت دید که می‌‌شود آن‌را آموخت و کیفیتش را بالا برد و پیوند طولانی هم بیش‌تر به ماراتن شبیه است؛ نه دوِ سرعت؛ باید مدام تلاش کرد و طبعاً در این راه خستگی و دلسردی هم هست، اما آن‌چه در پایان به دست می‌آید ارزش این‌همه تلاش را دارد.

مشکل جایی شروع می‌شود که یکی از دو طرف این توافق را زیر پا بگذارد و دست به هیچ تلاشی نزند و در میانه‌ی راه قیدِ همه‌چیز را بزند؛ آن‌هم به این دلیل ساده که اصلاً از اوّل هیچ‌چیز برایش جدّی نبوده و این جدّی نبودن را به زبان نیاورده و همه‌چیز را بیش‌تر به چشمِ بازی دیده؛ بازی‌ای که ظاهرش به عشق شبیه است و هرچه می‌گذرد، بیش‌تر به آن پیوندِ طولانی‌ای که نامش را زندگی مشترک می‌گذارند شبیه می‌شود. برای مینای رگ خواب(لازم است یادآوری کنیم که تصوّر این نقش بدون لیلا حاتمی اصلاً ممکن نیست؟) همه‌چیز به خواب می‌ماند؛ رؤیایی که از پسِ روزی تلخ از راه می‌رسد و قرار است شیرینی و آرامشی را که در بیداری به دست نیاورده به چشم ببیند و همه‌چیز هم ظاهراً به خوبی و خوشی پیش می‌رود امّا مردی که از همان ابتدا سعی کرده خودش را در دل او جا بدهد و خودشیرینی کرده و دست به هر کاری زده که مهر خودش را به دل او بیندازد ناگهان جاخالی می‌دهد و غیب می‌شود و طوری وانمود می‌کند که انگار از اوّل هم رغبتی به این پیوند نداشته. این‌جا است که عشق ظاهراً کم‌رنگ می‌شود و از دست می‌رود؛ چون از اوّل عشقی در کار نبوده؛ شناختی هم در کار نبوده؛ جایی که زندگی به امر روزمرّه بدل شود چیزی به‌نام عشق کم‌رنگ می‌شود. یا دست‌کم تغییر شکل می‌دهد. یا اصلاً ماهیت‌اش تغییر می‌کند. چیز دیگری می‌شود که لزوماً همان چیز آشنای قبل نیست.

مینای رگ خواب در تنهایی‌اش از همه‌چیز سر درمی‌آورد؛ دست‌کم سعی می‌کند همه‌چیز را آن‌طور که اتّفاق افتاده قبول کند و با آن کنار بیاید. میراث عظیمی که از این تنهایی نصیبش می‌شود کشف این حقیقت است که هیچ پیوندِ یک‌طرفه‌ای را نباید جدّی گرفت و هیچ پیوندی اساساً ابدی نیست. همیشه یکی هست که در نیمه‌ی راه همه‌چیز را رها کند و همیشه یکی هست که فکر می‌کند ایراد از او بوده. در هر پیوندی همیشه یکی هست که می‌رود و یکی هم (به‌قول بارت در رساله‌ی سخن عاشق) با خودش می‌گوید «این دیگری است که مرا ترک می‌کند؛ این منم که به‌جا می‌مانم.» همین جا ماندن است که مینای رگ خواب را دوباره به زندگی برمی‌گرداند؛ وامی‌داردش به انجام کاری که فکر می‌کند درست است (کاری که آدل در سرگذشتِ آدل ﻫ.نمی‌کند و به این نتیجه می‌رسد که زندگی قوی‌تر از او است)؛ مقابله به مثل و رو کردنِ دستِ کسی که همه‌ی این مدّت اصلاً هیچ‌چیز را جدّی نگرفته بوده و داشته با مسخرگی همه‌چیز را ادامه می‌داده. امّا هر بازی‌ای شروع یک بازی دیگر است و بازی تازه از وقتی شروع می‌شود که مینا به خود می‌آید و می‌فهمد نباید کوتاه آمد؛ می‌فهمد باید ماند و ادامه داد؛ حتّا به قیمتِ تنهایی.

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۱٠:٠٠ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٠ اسفند ۱۳٩٥