شمال از شمالِ غربی

سینما و ادبیات ــ نوشته‌ها و ترجمه‌های نویسنده‌ی این وبلاگ را بی‌اجازه در هیچ سایت، وبلاگ و نشریه‌ای منتشر نکنید.

اين كه فقط يك فيلم است ...

 

«آلفرد هيچكاك» حتماً متوجه چيزي در صدای م شده بود كه گفت: «همان جا كه هستي بمان. دارم مي آيم. »
گوشي را گذاشتم و پشت ميزم در استوديوي «مترو گلدوين مه ير» نشستم، نشستم و صورت م را با دست ها پوشاندم. اين طوري مجبور نبودم به آن صفحه ی سفيد كاغذ روي ماشين تحريرم نگاه كنم، صفحه اي كه در گوشه ی سمت چپ ش عنوان «شمال از شمال غربي» نوشته شده بود و در گوشه ی سمت راست ش شماره ی صفحه ۱۲۶. حتماً قضيه همان قدر كه فكر مي كردم جدي بود كه «هيچ» از دفترش در آن سوي ساختمان داشت به دفتر من مي آمد.
وقتي در آن صندلي چرمي روبه روي من نشست گفت: «خب، مشكل چيست؟»
سيل كلمات از زبانم جاري شد (كاري كه با ماشين تحريرم نمي توانستم بكنم): «نمي دانم چه كار كنم، بايد زودتر به ت مي گفتم، اما هر روز فكر كردم شايد امروز فرجي شود، دو هفته ست كه يك كلمه هم ننوشته ام، پرده ی سومي در كار نيست تازه اين پيش نويس اول كار ست، اما هنوز پرده ی سومي در كار نيست چون گير كرده ام، براي ادامه ی داستان كوچك ترين ايده یي ندارم، باب بويل دارد صحنه ها را مي سازد، هلن رز دارد لباس هاي چند هزار دلاري براي اوامري سينت و كري گرانت طراحي مي كند كه از هفته ی بعد روزي پنج هزار دلار قرار است دست مزد بگيرند، تو هم تاريخ كليد زدن را مشخص كرده یي، هر پنج دقيقه داري بازيگر استخدام مي كني، استوديو فكر مي كند فيلم نامه را تمام كرده ام و من اين جا عين وامانده ها نشسته ام و هنوز پرده ی سوم را ننوشته ام، اصلاً نمي دانم داستان به كجا مي خواهد برود، بعداً كي با كي چه كار مي كند، دو هفته و دريغ از حتا يك كلمه، مصيبت بزرگي است، هيچ، بي برو برگرد مصيبت بزرگي است!»

 او دست هايش را در حالي كه كف آن ها به بالا بود دراز كرد و لبخند زد، و انگار که با يك بچه حرف مي زند گفت: «ارني، شلوغ ش نكن، اين كه فقط يك فيلم است. »

تكه يی از يك مقاله نوشته ی ارنست لمن

  ترجمه ی اميد نيك فرجام

تولد آقای ما آلفرد هيچکاک مبارک باشد . اين تولد ها دست کم يادمان می آورند که سينما يک زمانی چيز خيلی خوبی بوده و سينماگران بلد بوده ند داستان تعريف کنند . و خب ، آدم وقتی ياد اين چيزها می افتد دل ش كباب می شود .

 خدايا چرا قدرت داستان گويی را از سينماگران اين سال ها دريغ كرده يی ؟

 

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ٦:٥۸ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٢ امرداد ۱۳۸٢
برچسب‌ها :