شمال از شمالِ غربی

سینما و ادبیات ــ نوشته‌ها و ترجمه‌های نویسنده‌ی این وبلاگ را بی‌اجازه در هیچ سایت، وبلاگ و نشریه‌ای منتشر نکنید.

 

نويسنده دست هايش را به هم ماليد و گفت همه يِ نويسنده ها از عشق و نفرت و مرگ و زندگي مي نويسند ؛ پس من چه بنويسم ؟ دوست دخترش گفت از خودت بنويس عزيزم . مادرش گفت عروسم راست مي گويد . نويسنده آبِ دهانش را غورت داد و گفت از خودم مي نويسم :
مردي كه شلوارِ جين پوشيده بود و سيگار مي كشيد مدام رويِ كاغذ مي نوشت : مي نوشت و خط مي زد .خط مي زد و پاره مي كرد. پاره مي كرد و دوباره مي نوشت. بعد سيگارش تمام شد . به جا سيگاري نگاه كرد . بيست سيگار كشيده بود . زياد بود ؟ . دوست نداشت سرطا ن بگيرد . غمگين شد . به نوشته اش نگاه كرد . در نوشته اش نويسنده يي كه دنبالِ موضوع مي گشت دست هايش را به هم مي ماليد.
نويسنده و دوست دخترش حرف مي زدند :
بالاخره كي ؟ ؛ با كدام پول ؟؛ تو بابت نوشته هايت پول نمي گيري ؟؛ فكر مي كني من هم جزو پيرمرد ها هستم ؟؛ اين به من ربطي دارد ؟؛ يعني خدا حافظ ؟
دو نفر از هم جدا شدند : يكي نويسنده بود يكي دوست دختر نويسنده .
نويسنده و ناشر در يك كافي شاپ قرار گذاشتند :
سلام . گفتم ديگر نمي آييد .عرضِ معذرت ! شرمنده ! يكي آمده بود كتابش را چاپ كنم . نشد . به جانِ عزيزت سود ندارد ! سـود به كنار فروش ندارد .سيـگار داري ؟نه ! خودم فنـدك دارم.بدتر از همـه حق التحرير مي خاهند !مي شود فقط سيگارتان را بكشيد ؟ ناشر چشم هايش را تنگ كرد. پكٍ عميغي به سيگارش زد . نويسنده در دودِ سيگار ناشر را نمي ديد . ناشـر خنـديد . پك ديگري به سيــگار زد و دوباره خنــديد . از جا بلند شـد در جاسيگاري سيگارش را خاموش كرد . سري تكان داد ورفت . هنوز داشت مي خنديد .
نويسنده و مادرش حرف مي زدند :
خب ؟ پول ! همين ؟ همين ! پولِ نوشته هايت ؟ كتاب ؛ مجله ؛ همين ! كه اين طور !
نويسنده و مادرش هر كدام به سويي رفتند .
نويسنده با پيرمرد حرف مي زد :
گفتيد نوشته هايِ شما را مي خرند ؟ اين كه گفتن ندارد!
نويسنده تنها در خيابان قدم مي زد .
آفتاب غروب كرده بود . در خيابان پيرمردي را ديد كه آهسته با زني قدم مي زد .
رييس اتحاديه يِ ناشران به پرسشِ نويسندگان پاسخ مي داد .كت و شلوار تميزي به تن داشت . به دختر هايِ خوشگلي نگاه مي كرد كه روي سندلي هايِ جلو نشسته بودند.سبيل هايِ سفيدش زير نورِ مهتابي برق مي زد . لب خند زد : نشرِ كتاب مشكلي ندارد . ما هر كتابي را چاپ مي كنيم .
نويسنده از ميان جمع د ستش را بالا برد . رييس اتحاديه يِ ناشران به دخترِ زيبايي لب خند زد .
نويسنده عصباني شد . جلو آمد . سيليِ محكمي به گوشِ رييسِ اتحاديه يِ ناشران نواخت : من يك نويسنده هستم !
روزي روزگاري دو نفر بودند . يكي نويسنده بود و يكي دوست دختر نويسنده .
بارِ اول : لب خند زدند . بارِ دوم : من نويسنده هستم . بارِ سوم : دوست دختر / دوست پسر شدند . بارِ چاهارم : نوشته هايت را خاندم . بارِ پنجم : اين قصه را برايِ تو نوشته ام. بارِششم : پس كي ؟ بارِ هفتم : نمي دانم !
قصه هايِ نويسنده دست به دسـت مي چرخيد .قصه ها با اين جمله تمام مي شد : هنوز دوستت دارم !
هر كتابي را كه باز مي كرد يا عشق بود يا نفرت ، يا مرگ بود يا زندگي .هر سيگاري را كه مي ديد يادِ سرطان مي افتاد . هر پولي را كه مي ديد يادِ پيرمرد ها مي افتاد . هر ناشري را كه مي ديد يادِ دخترهايِ خوشگل مي افتاد .هر چيزي را كه مي ديد يادِ چيزِ ديگري مي افتاد .
نويسنده دست هايش را به هم ماليد و گفت همه يِ نويسنده ها عاشقِ نوشتن هستند .
دوست دخترش گفت : من عاشقِ تو هستم .
نويسنده گفت : هنوز دوستت دارم !


  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۱٠:٤٤ ‎ب.ظ روز جمعه ۱۸ امرداد ۱۳۸۱
برچسب‌ها :