شمال از شمالِ غربی

سینما و ادبیات ــ نوشته‌ها و ترجمه‌های نویسنده‌ی این وبلاگ را بی‌اجازه در هیچ سایت، وبلاگ و نشریه‌ای منتشر نکنید.

يك كشيش كاتوليك ...

 

درست يادم نيست اولين داستان پليسي / كارآگاهي را كي خواندم . ولي بايد آخرهاي سال 66 يا اوايل 67 بوده باشد . اين كه مطمئن نيستم برمي گردد به اين كه موشك باران تهران همان موقع بوده و من هم آن موقع به جاي اين كه مثل بقيه ي هم سن و سال هايم توي شمال و جاهاي ديگر بدوم ،‌‌ مجبور بودم بمانم تهران . و تهران ماندن هم خوبي هاي خودش را داشت و هم بدي هاي خودش را . كاري به بدي ش نداريم ؛ خوبي ش اين بود كه « پليس لندن » نوشته ي يك بابايي به اسم « گونان دويلي » را با ترجمه ي « عبدالحسين ميرزا » خواندم و هيچ چي ازش نفهميدم . اين اولين كتاب كارآگاهي يي بود كه به فارسي ترجمه شده بود . اين را البته بعدا فهميدم ، موقعي كه كشف كردم « پليس لندن » همان رمان معروف « اتود در قرمز لاكي » ست كه سال ها بعد از آن « مژده دقيقي » آن را از اصل انگليسي ترجمه كرد و چاپ شد . آخر مي دانيد ، « عبدالحسين ميرزا » آن كتاب را از عربي برگردانده بود و كتاب تا به فارسي برسد ، رسما از دست رفته بود ...

درست ست كه آن موقع كتاب را به خاطر ترجمه ش نفهميدم ، اما به خودم قول دادم بزرگ تر كه شدم كشف كنم اين پليس هاي مخفي كه همان كارآگاه ها هستند ، چه كاره ند و اصلا كسي تحويل شان مي گيرد يا نه . و خب ، از بخت خوب من ، چند سالي بعد انتشاراتي راه افتاد به اسم « طرح نو » كه مدير با كمالاتي دارد و فكر نمي كند داستان كارآگاهي چيز به در نخوري ست . براي همين هم كنار كتاب هاي ديگرش مجموعه يي راه انداخت به اسم « كتاب هاي سياه » . توي اين مجموعه از « دشيل همت » و « ريموند چندلر » و « آگاتا كريستي » و « ژرژ سيمنون » و « الري كوئين » و « پاتريشيا هاي اسميت » و چند تايي نويسنده ي ديگر كتاب درآمده و هر كدام شان كلي ارزش دارند . اما اين ناشر محترم ، تازگي ها جلد اول « ماجراهاي پدر براون كشيش كارآگاه » را چاپ كرده كه اساسا به قول كافه چي « ايرما خوشگله » ، خودش يك داستان ديگر ست ...

فكرش را بكنيد كه يك كشيش كاتوليك مغزش بهتر از كارآگاه ها كار مي كند ، هر چند خودش را كارآگاه نمي داند . حق هم دارد . آن هيكل خپل و كوتاه ، با آن عينك و كلاه سياه و عصا به هركسي مي آيد جز يك مغز متفكر . اين جناب « چسترتون » كه داستان « پدر براون » را نوشته ، همان كسي ست كه « خورخه لوئيس بورخس » هميشه قربان داستان هايش مي رفت و همه جا مي گفت « چسترتون » خيلي بهتر از « كانن دويل » مي نوشته ست . ما البته « بورخس » نيستيم كه نظر بدهيم ، ولي واقعيت اين ست كه « چسترتون » چيزي از « كانن دويل » كم ندارد و اتفاقا عنصر مهمي توي داستان هايش هست كه آن ها را حسابي خواندني مي كند . آن عنصر ، همان طنزي ست كه « پدر براون » با خودش مي آورد . هيچ مجرمي او را داخل آدم حساب نمي كند ، انگار « پدر » ها نمي توانند تيزهوش باشند . يك نكته هم البته هست : « پدر براون » آن قدرها هم تيزهوش نيست ، فقط به جزئيات توجه مي كند . چون اين همان چيزي ست كه خيلي ها ازش غافل مي شوند و حسابي مي بازند . براي همين هم هست كه او با يك حساب دو دو تا ، چاهارتا ، انگشت ش را دراز مي كند و مجرم واقعي را نشان مي دهد . از تاثيرات معنوي « پدر » هم البته نبايد غفلت كرد : فكرش را بكنيد كه او يك مجرم حرفه يي به اسم « فلامبو » را توبه مي دهد و آقاي مجرم به كسوت يك كارآگاه خصوصي در مي آيد و خب ، اين اگر به معناي هجو داستان هايي از اين دست نباشد ، پس چه چيز ديگري مي تواند باشد ؟

 

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ۱۱:۱٧ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱۳ مهر ۱۳۸٢
برچسب‌ها :