شمال از شمالِ غربی

سینما و ادبیات ــ نوشته‌ها و ترجمه‌های نویسنده‌ی این وبلاگ را بی‌اجازه در هیچ سایت، وبلاگ و نشریه‌ای منتشر نکنید.

یک باتلاق شنی همیشگی ...

 

... دارم « خاطرات سیلویا پلات » را می خوانم . دقیق ترش این ست که دارم کلی لذت می برم از خواندن یادداشت های آدمی که به جنون رسیده . در این سال ها کم تر نوشته یی بود که این جوری خراب م کند . حیف ست که وسط خواندن این کتاب خاطرات ، آدم برود سراغ چیزهای دیگر . گاهی آدم باید قید همه چیز را بزند و بچسبد به آن چیزی که همه چیز را توی خودش دارد . « خاطرات سیلویا پلات » از آن چیزهایی ست که سالی دست کم یک بار باید سراغ ش رفت .

بخوانید این تکه را و ببينيد که « سیلویا پلات » کی بوده ست‌ ،‌ حيف نيست آدمی با اين درجه جنون خودکشی کند ؟ 

 

... من « حال » هستم ، اما می دانم که من هم می میرم و می گذرم . لحظه ی اوج ، آن بارقه ی سوزان ، آمده و رفته ست . یک باتلاق شنی همیشگی . نمی خواهم بمیرم . نوشتن درباره ی بعضی چیزها خیلی سخت ست . بعد از این که اتفاقی می افتد از نوشتن آن ناگزیر می شوی . چه آن را بیش از حد دراماتیزه کنی و چه آن را کم اهمیت جلوه دهی ، ناگزیر در بخش هایی به اشتباه غلو می کنی و قسمت های مهمی را نادیده می گیری ...

 

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۳:۱۱ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٠ مهر ۱۳۸٢
برچسب‌ها :