شمال از شمالِ غربی

سینما و ادبیات ــ نوشته‌ها و ترجمه‌های نویسنده‌ی این وبلاگ را بی‌اجازه در هیچ سایت، وبلاگ و نشریه‌ای منتشر نکنید.

ناگهان عباس نعلبنديان ...

 

« ... و در مستي شطحيات گفتند ؛ و عالم علم برهم كردند ... »

آيا مي شود از همين ابتدا حساب « عباس نعلبنديان » را از داستان ش جدا كرد و يك سره به رماني پرداخت كه با پيشاني نوشت غريب ش  ( جمله یي از شرح شطحيات ) خواننده را شوكه مي كند ؟ به نظرم جداكردن نويسنده و نوشته ش دست كم در اين مورد آن قدرها كار درستي نيست ، چون همه ی آن هايي كه «نعلبنديان » را ديده ند شهادت مي دهند كه بين او و كارهايش تفاوتي نبوده . مي دانم كه اين حرف صداي بعضي را لابد درمي آورد اما چه باك كه اين بار قرار نيست به هر صدايي گوش بدهيم . وقتي « عباس نعلبنديان » با صداي بلند دارد داستاني درباره ی همه ی آن چيزهايي كه انسان ها را به هم پيوند مي زند مي خواند هيچ حرفي قابل شنيدن نيست ... 

وصال در وادي هفتم شايد شاخص ترين و به نظرم بهترين كار داستاني نعلبنديان باشد كه بي هيچ نقشه ی از پيش كشيده شده یي داستاني درباره ی مردن و چشم بستن از همه چيز را برای مان تعريف مي كند .رمان هفتاد و نه بخشي او فقط بخشي است از يك ذهن پرتلاطم و ناآرام كه سر سازگاري با آدم هاي دور و برش ندارد و هدف ش رسيدن به نقطه یي است نامعلوم . لابد براي همين هم هست كه تعريف كردن و اصلا جست و جو كردن داستان براي رسيدن به يك خط داستاني كاري بيهوده  به حساب مي آيد . شايد عنوان دوم كتاب يعني « يك غزل غمناك » توضيح بهتري باشد براي اين مسئله . همه چيز به پراكندگي همان حرف هاي آشنايي است كه دست آخر و در نهايت زير عنوان غزل جمع مي شوند و به سامان مي رسند ؛ البته اگر  ساماني دركار باشد . خب ، قدر مسلم مي شود چيزهايي را پيدا كرد و كنار هم نشاند تا يك جوري به هم پيوند بخورند و داستاني فرضي را شكل بدهند اما خاصيت اين كار چيست و چرا بايد درباره ی داستاني كه اصلا مي كوشد از پريشاني و يك دست نبودن حرف بزند چنين كاري بكنيم ؟

وصال در وادي هفتم رمان يكه و بي نظيري است درباره ی مرگ و انديشيدن به آن . داستاني كه پايه اش را روي موضوعي ( واقعيتي ) شايد هولناك بنا مي كند و اين ميان هر  از گاهي گريزي هم مي زند به زندگي . نوع داستان گويي نعلبنديان به سادگي اين اجازه را به ما مي دهد تا باور كنيم آن چيزي كه مهم است و بايد به آن پرداخت « مرگ» است و زندگي  در وهله دوم اهميت قرار دارد .  مهرهاي قرمزي كه جابه جا در كتاب ديده مي شوند و گاهي اصلا به جاي شماره ی فصل آمده اند (  مثلا به جاي فصل سي و هشتم ) عملا اين مسئله را تاييد مي كنند . در عين حال اين هم هست كه داستان نعلبنديان مي تواند آخرين دقيقه هاي عمر دو آدم ( يا يكي؟) باشد كه حالا با به ياد آوردن گذشته یي نه چندان طولاني سعي مي كنند آرام تر مرگ را درك كنند . اين درك مرگ است كه آن ها را وامي دارد تا به سادگي فقط همه چيز را (واقعا همه چيز را ؟ ) به ياد بياورند بي آن كه فكر كنند كدام كار چه عاقبتي داشته است . شايد آن جمله « تو مي بري» كه در همان ابتداي داستان،علي قلي به زبان مي آورد حكايت همه اين ها هم باشد . از اين به بعد است كه آن بريدن و وادادن و اعتراف به همه كارهاي خطا اتفاق مي افتد .كسي چه مي داند ؟ شايد پس از اين حرف و حديث ها دنيا شكل ديگري شود و مرگ آن نقاب هراس آورش را بردارد و در قالب زندگي ادامه پيدا كند ...

« پتر هانتكه » نابغه ی داستان و نمايش سال ها پيش از اين گفته بود وقتي اثري را مي بينيد كه مرگ در آن موج مي زند هرگز گمان نكنيد كه نويسنده اش آدم بزدلي است كه از مردن مي ترسد . به عكس ، او آن قدر شجاعت دارد كه در دوران زندگي اش هم با چنان مسئله بزرگي دست و پنجه نرم مي كند . بار اولي كه اين حرف را خواندم وصال در وادي هفتم را هم خوانده بودم و  درعين حال نمي دانستم كه نعلبنديان اولين مترجم هانتكه در ايران بوده . اما حالا اين حرف معنا و مفهومي فراتر از اين ها برايم دارد ، مفهومي كه انگار در وجود نويسنده ی ما ريشه دوانده و به نتيجه یي درخور هم رسيده است . نتيجه یي كه مي شود نام ش را گذاشت تاملاتي درباب مرگ .

وصال در وادي هفتم هرچند كه مي تواند داستاني باشد درباره ی تقاص پس دادن و ديدن كيفر اما در همين چيزها محدود نمي شود . اين تقاص شايد در هذيان هاي راوي اتفاق بيفتد كه با ذهني خراب و به يك معنا ماليخوليايي دنيا را مي بيند و مهم تر از آن احساس مي كند . لابد به همين دليل است كه جز مرگ،مي شود ترس را هم نشانه ی ديگري دانست كه در همه ی داستان خودنمايي مي كند . ترس در اين داستان البته به ترس از مرگ محدود نمي شود، همه چيز هراس آور است و ترسناك بودنش را به رخ مي كشد . حتي همين زندگي ...

« آيا كسي در گوش مردگان راز مي گويد ؟» اين پرسش اساسي راوي كه گوشه ی ديگري از رمان را نشان مان مي دهد درعين حال مي تواند ما را به سوي ديگري هدايت كند . اصلا از كجا معلوم كه همه ی اين داستان رازي نباشد كه آدمي زنده در گوش مرده یي آشنا زمزمه مي كند و از كجا معلوم كه ما نيز جزئي از آن مردگان آشنا نباشيم ؟ روايت ماليخوليا وار داستان كه ذره اي فاصله حتي بين آن چه هست و آن چه گمان مي كنيم هست نمي گذارد مي تواند ثمره ی همين زمزمه باشد :رازي حتما در كار است ، ولي رازگشايي اصلا در كار نيست .

اما يك چيز ديگرهم هست : وصال در وادي هفتم مي تواند داستان به ته رسيدن هم باشد . رسيدن به آخر خط و ديدن همه آن چيزهايي كه بايد ديد . يك جور حس له شدن، خرد شدن يا پودر شدن در اين داستان هست كه آن را جلوتر از بعضي داستان هاي هم سنش قرار مي دهد . اين ها مفاهيم غريبي نيستند اما هر كسي هم به آن ها نمي رسد و كليد فهم بعضي داستان ها ( و به طور كلي آثار هنري ) در همين مفاهيم نهفته است . نه مي توان به كسي خرده گرفت و نه مي توان كسي را ستايش كرد . اين چيزي است كه داستان را پيش مي برد .احساس له شدني كه در آخر داستان نصيب خواننده مي شود آن قدر هولناك هست كه زبان را تا چند ساعت دست كم ببندد و جلوي هر حرفي را بگيرد ...

 وصال در وادي هفتم را نمي شود نقد كرد ، مي شود آن را فقط زندگي كرد ...

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ۱٢:۳۳ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢۳ مهر ۱۳۸٢
برچسب‌ها :