شمال از شمالِ غربی

سینما و ادبیات ــ نوشته‌ها و ترجمه‌های نویسنده‌ی این وبلاگ را بی‌اجازه در هیچ سایت، وبلاگ و نشریه‌ای منتشر نکنید.

لطفا بی‌خيال زندگی شويد ...

...این مدتی که داشتم خاطرات سیلویا پلات را می خواندم به چیزهایی رسیدم که خیلی عادی نبودند برایم اما به شدت لذت بخش بودند و حسابی . درست مثل همه‌ی آن کتاب‌هايی که آدم را به خودش نزديک می‌کنند...

خاطره های پلات را نباید فقط به عنوان نوشته هایی خواند که یک آدم درآستانه ی جنون نوشته، چون لابه لای سطرهای مختلف ش چیزی به اسم نبوغ هست که نمی شود هیچ جوری نادیده ش گرفت . در عین حال نکته ی مهم خاطره های پلات معلق بودن اوست بین زندگی و مردن . او هم مثل همه ی آدم هایی که دور و بر ما هستند زندگی را دوست دارد و بدش نمی آید از همه ی چیزهایی که بقیه لذت می برند او هم لذت ببرد . اما او به عکس خیلی ها حاضر نیست الکی مصالحه کند و حرف های چرند دیگران قبول کند . این ست که در نهایت چاره یی جز مردن نمی ماند و خب مرگ هم که همین جوری نمی آید سراغ آدم . وقت مناسبی دارد و موقعیت خاصی . بنابرین این خود آدم ست که باید راهی پیدا کند و مرگ را بیاورد کنار خودش ...

خودکشی سیلویا پلات یک جور رهایی ست از دست آدم های تکراری که بلد نیستند زندگی را درست و حسابی نگاه کنند . یک جور تنها شدن و لذت بردن از این تنهایی و خب ، بین خودمان باشد ولی گاهی زندگی را این جوری ول کردن و رفتن خیلی حال می دهد ... 

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ٢:۱٦ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٥ مهر ۱۳۸٢
برچسب‌ها :