شمال از شمالِ غربی

سینما و ادبیات ــ نوشته‌ها و ترجمه‌های نویسنده‌ی این وبلاگ را بی‌اجازه در هیچ سایت، وبلاگ و نشریه‌ای منتشر نکنید.

يک عاشقانه ‌آرام ...

 

...بهار 1968 غریب ترین بهار پاریس بود . شهر دیگر آن شهر سابق نبود . هیچ چیز دیگر آن چیز سابق نبود . همه یک جور دیگر شده بودند : کسی توی خیابان ها قدم نمی زد . همه می دویدند و شعار می دادند . هر چیزی را که سر راهشان بود کنار می زدند . خراب می کردند . جوان های معترض به هیچ چیز رحم نمی کردند حتی به هم سن و سال های خودشان که جنبش دانشجویی را برنتابیده بودند . اما بین آن جوان های معترض آدم های دیگری هم بودند که حضورشان معنای تازه ای به این حرکت می داد : کارگردان های موج نو.  موج نویی ها هنوز جوان بودند و سیاست گریز . درعین حال به شدت عاشق سینما بودند و دنیا را فقط از دریچه سینما نگاه می کردند . دیدنی تر از همه اما « فرانسوا تروفو » نازنین بود که روی زمین راه نمی رفت ، پایش به زمین نمی رسید . روی سقف سواری ها پیش می رفت و به صف اول نزدیک می شد . دانشجوها آن جلو ایستاده بودند. چهره به چهره پلیس هایی که تا بن دندان مسلح بودند و  اجازه کتک زدن و تیراندازی هم داشتند .

« آنتوان دوبک » و « سرژ توبیانا » ( نویسندگان و مدیران سابق کایه دو سینما ) این صحنه را در کتاب « تصویرهای ربوده شده » آورده اند . آن ها از قول یکی از دوستان تروفو نوشته اند : « هیچ اهمیتی نداشت که فرانسوا قرار است چندسال زندگی کند ، مساله این بود : او همیشه یک نوجوان باقی می ماند ». این دوست دروغ نگفته بود چرا که فرانسوا در همه سال هایی که فیلم ساخت همان نوجوانی بود که مخفیانه به تالار سینما وارد می شد و فیلم می دید . دلبستگی اش به سینما آن قدر بود که هربار سعی می کرد فاصله اش با آن پرده سفید کمتر باشد ، هرچند بعدها برای این کارش هم دلیل تراشید و گفت دلش می خواسته سینما را پشت سر بگذارد . این حرف مال دوره ای است که او کارگردان سرشناسی شده بود : دیگر نمی گفت این فیلم چکیده زندگی است و آن یکی داستان همه عاشق پیشه های سرخورده . این بار تصویرها را خودش می ساخت و گاهی بین تصویرها ، تصویری را می گذاشت که به نظرش ادای دینی بود به آن هایی که قبل از او کار سینما کرده بودند . تروفو آن چه را از زندگی می خواست در سینما می دید و این یعنی همه چیز . سینما تنها مدرسه ای بود که او نشستن روی صندلی هایش را تاب می آورد و رویش لم می داد . سکوت می کرد و به روبرو زل می زد تا سینمای ایده آلش را پیدا کند . سینمایی که ته داستانش به دوست داشتن و عاشق شدن می رسید . تصویر را بیبن و بعد دل ببند  . این جوری دنیا خوشگل تر است . اما حیف که یک تومور از دل داستانی که او دوستش نداشت آمد و در مغزش نشست و آرام آرام از پا انداختش . فرانسوا یک زندگی سینمایی داشت . یک زندگی دراماتیک . با فراز و فرودهای فراوان و نقطه های عطف . اما مرگ او دراماتیک تر از فیلم هایش بود . مردی با توموری توی مغز . پس این بود پایان زندگی مردی که زندگی را در سینما تجربه می کرد ؟ این که دیگر سینما نبود . خیال نبود . واقعیتی تلخ و سیاه بود که باید باورش می کردیم . تروفو ذره ذره آب شد تا مرد و این آن مردنی نبود که او دلش می خواست . زندگی گاهی از سینما جلوتر می ایستد. واقعیت تلخی است این زندگی ...

 

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۳:۳٠ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۳٠ مهر ۱۳۸٢
برچسب‌ها :