شمال از شمالِ غربی

سینما و ادبیات ــ نوشته‌ها و ترجمه‌های نویسنده‌ی این وبلاگ را بی‌اجازه در هیچ سایت، وبلاگ و نشریه‌ای منتشر نکنید.

شب پاييزي ما : تکرار سال قبل ...

 

امروز تلفن م زنگ زد و صدای یک دوست که از راه دور می آمد گفت تو خانم زویا پیرزاد را دیده یی نه؟ و خب،دیده بودم منو باید جواب مثبت می دادم . بعد این صدا گفت چه جوری بود این نویسنده ی ما و تا آمدم بگویم همه چیز کله پا شد و رفت هوا . تلفن قطع شد و خلاصه نشد که جواب بدهم . گفتم من که یک بار پارسال توی همین روزها نوشته م بانوی داستان ما چه جوری بوده از نظر من . چه عیبی دارد دوباره نقل ش کنم . شاید یکی از راه برسد که نخوانده باشد . هان ؟

 

وقتي دنبال كسي مي گردي مطمئن باش كه پيدايش مي كني . اين را يك ضرب المثل سرخ پوستي مي گويد . درست هم مي گويد . سال ها چشم هاي ت را مي بندي و توي فكرت نويسنده ي محبوب ت را مي بيني . با خودت مي گويي : اين شكلي ست . اين جوري راه مي رود . اين جوري حرف مي زند . لبخندي هميشه گوشه ي لب هاي ش ست . خلاصه واقعيتي را كه هست ؛ كه وجود دارد ، تبديل مي كني به يك خيال . به يك تصوير خيالي . اين شايد تاثير سينمايي باشد كه رهايت نمي كند . بابك احمدي در پيش گفتار كتاب « تصاوير دنياي خيالي » درباره ي پايان « اوگتسو مونوگاتاري » ( كنجي ميزوگوشي ) مي نويسد كه آن فيلم ،‌‌‌‌‌‌‌‌ با ظرافت از گوهر راستين سينما ياد كرده ست : «تصاوير دنياي خيالي به چشم ما واقعيت مي يابند و زنده مي شوند ؛ و ما آرام ، از جهان زندگي هر روزه‌ي خويش دور مي شويم ... فيلم به يادهاي مان همانند مي شود . نگاهي ست به آن چه مي رود ، و در اين رفتن راست تر و زنده تر از هر چيز ديگر مي نمايد . »

وقتي دنبال كسي مي گردي ، كسي كه او را نديده يي ، او را از نو مي سازي . كنارش مي گذاري و دست به كار مي شوي . وقتي دنبال كسي مي گردي كه آن ها كه او را ديده اند كم هستند ، هزار سؤال مي سازي توي ذهن ت . وقتي پيداي ش مي كني اول از همه مي گردي دنبال شباهت او با تصوير ذهني ت . تصوير خيالي او ...

ديدن « زويا پيرزاد » هم به علاقه ي من مي تواند پاسخ دهد و هم به كنج كاوي همه ي اين سال هاي دور و نزديك . در آن سه شنبه شب « نشر مركز » ، در آن جلسه ي تقريبا خصوصي ، خيلي ها بودند كه « زويا پيرزاد » را از نزديك مي شناختند . او را ديده بودند و با او آشنا بودند . اما كساني هم بودند مثل من ( مثل ما ) كه از همان دقيقه ي اول مي خواستند ببينند « زويا پيرزاد » تا چه اندازه با تصوير ذهني شان يكي ست و آن نويسنده يي كه در ذهن شان ساخته ند تا چه اندازه با واقعيت همانند ست . من البته چيزهايي درباره ي او شنيده بودم . درباره سال هاي اوايل دهه ي هفتادش و خب ؛ تصوير ذهني م يك جورهايي كامل تر از بعضي ديگر بود . اما به سادگي اعتراف مي كنم « زويا پيرزاد » ي كه ديدم بسيار كامل تر از تصوير ذهني م بود و حتما به همين دليل ست كه آن تصوير قبلي به يك باره پاك شده و ديگر ردي از آن را نمي توانم پيدا كنم . « زويا پيرزاد » هماني بود كه بايد باشد : ساده و صميمي . شايد بعكس بعضي نويسنده هاي ديگر . اين كه او ؛ نويسنده يي مثل او من و ما را مي شناخت امتياز بزرگي بود براي مان . به عنوان يك روزنامه نگار ، در همه ي اين سال هاي نه چندان دور نوشته ام تا نوشته هاي م خوانده شوند . هميشه از ديدن آن هايي كه نوشته هاي م راخوانده ند ذوق كرده م ؛ همه ي آن ها كه مرا به نام شناخته ند . بايد روزنامه نگار باشيد تا درست بفهميد چه مي گويم : هيچ لذتي بالاتر از اين نيست كه نويسنده ي محبوب تان ، فيلم ساز محبوب تان و خلاصه كسي كه دوست ش داريد و درباره ي كارش نوشته ييد ، كارتان را خوانده باشد ، يا دست كم ديده باشد . وقتي كه هنوز سه چاهار روزي از پخش « چراغ ها را من خاموش مي كنم » مي گذشت ، يادداشتي نوشتم در « حيات نو » ، در ضميمه ي « آخر هفته » ، به نام « زندگي در يك موقعيت خاص » . يادداشت اما به اسم من نبود . به اسم آن نام مستعاري بود كه در اين سال ها پا به پايم آمده . وقتي « زويا پيرزاد » پرسيد كه آن نام را كه به نظرش عجيب بود از كجا آورده م ، براي ش توضيح دادم . گفتم تركيبي ست از نام دو عزيز كه دوست شان دارم و ازشان بسيار آموخته م . يكي را ديده م و در حسرت ديدار آن يكي مي سوزم . راست ش يادم رفت ، يا روي م نشد بگويم كه كم كم حسرت ديدار شما هم نزديك بود به دل م بماند . ابايي ندارم كه بگويم دوست دارم آن هايي را كه دوست شان دارم ، حتا يك بار ، از نزديك ببينم ؛ حتا اگر مجالي دست ندهد كه هم كلام شويم . اما ديدار با « زويا پيرزاد » دست داد ، در يك شب پاييزي آبان . در انتشاراتي كه ناشر او هست و به همين دليل و هزار و يك دليل ديگر ناشر خوبي ست . اين كه مي گويم دوست دارم آن هايي را كه دوست شان دارم ببينم به خاطر اين ست كه مي خواهم تصاوير خيالي م را واقعي كنم . از اين به بعد وقتي نام « زويا پيرزاد » را مي شنوم ، يا نام ش را مي برم همان بانوي مهرباني را به ياد مي آورم كه سر تا پا سياه پوشيده بود و به مهمان هاي ش خوش آمد مي گفت ؛ مخصوصا به آن هايي كه براي ش غريبه تر بودند . غريبه هاي آشنا هميشه ياد آن شب هستند . يك شب نه چندان سرد پاييزي در خيابان « دكتر فاطمي » ...

 

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ٧:٢۸ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٤ آبان ۱۳۸٢
برچسب‌ها :