شمال از شمالِ غربی

سینما و ادبیات ــ نوشته‌ها و ترجمه‌های نویسنده‌ی این وبلاگ را بی‌اجازه در هیچ سایت، وبلاگ و نشریه‌ای منتشر نکنید.

چشمان بسته ی پیلارام ...

 

... دیشب خواب «فرامرز پیلارام» را دیدم . همان تصویری بود که قبل تر توی نوشته یی از «پرویز کلانتری» خوانده بودم .تصویر آخر او و با چشمان بسته‌.‌همان جور متفکر و درست مثل همانی عکسی که ازش دیده بودم سیاه و سفید...

خواب دیدم توی جاده ی شمال هستم و کنار جاده ایستاده م‌.‌سواری ها یکی یکی می آیند و می روند.اما از آن دور یک سواری داشت می آمد که حواس م رفته بود به ش . بوق ش داشت گوش م را کر می کرد. همین جور انگار دست ش مانده بود روی بوق و ول نمی کرد.

پای ش حتما روی گاز بود که سواری داشت می آمد .بعد کم کم سواری آمد جلو . خود پیلارام بود که داشت بوق می زد‌.‌سرش روی فرمان بود و بوق برای خودش داشت می نواخت ...

 

 

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۱٠:٤۱ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٩ آبان ۱۳۸٢
برچسب‌ها :