شمال از شمالِ غربی

سینما و ادبیات ــ نوشته‌ها و ترجمه‌های نویسنده‌ی این وبلاگ را بی‌اجازه در هیچ سایت، وبلاگ و نشریه‌ای منتشر نکنید.

کتابخانه


تجسمِ يك كتاب يا كتابخانه اين روزها كار سختي نيست . شايد دوره يي كه گوتنبرگ نخستين كتاب را منتشر كرد كسي گمان نمي برد روزگاري تعدادِ كتاب ها آن قدر زيادشوند كه كتابخانه ها به وجود آيند .
كتابخانه ها معمولن بيشتر از يك طبقه هستند ، گاهي دو طبقه و گاهي بيشتر . دم درِ ورودي پيرمردي و گاهي ميانسالي مي نشيند . مواظــب است كسي كتاب ها را بدونِ اين كه مْهر زده شوند بيرون نبرد .
داخل كتابخانه ها آدم هايِ مختلفي را مي توان ديد بعضي آدم ها معلومات در چشم هايشان معلوم است وبعضي ديگر هرچه به چشـم هايشان زل بزنيم اثري از كتاب در آن ها ديده نمي شود .
كتابخانه يِ اول جايِ خوش آب و هوايي ست ، دور و برش پْر است از درخت و سبزي و همه يِ اعضايِ كتابخانه مدتي از وقتٍ خود را زيرِ درخت ها سپري مي كنند .
كتابخانه يِ دوم جايِ پرتي ست ، انتهايِ يك كوچه يِ بن بست ، يكي از آن خانه هايِ قديمي بوده كه به كتابخانه تبديلش كرده اند ، آن جا اثري از درخت نيست .
و كتابخانه يِ سوم جاي شلوغي ست :از همان اول كه وارد كتابخـانه مي شوي ، مي بيني يكي بيــرون مي آيد و يكي ديگر داخل مي شود . كتاب هايي كه بيـرون مي روند شكل هايِ متفاوتي دارند ، بعـضي بازاري هستند و بعضي روشنفكرانه به نظر مي رسند – خصوصن روي جلدٍ بعضي كتاب ها نشـان مي دهد كه چه جور كتابي ست . آدم هايي هم كه كتاب ها را مي برند شكل هايِ متفاوتي دارند ، بعـضي موهايِ كوتاه دارند و ريششان را ماشين مي كنند بعضي هم موهايشان به كمرشان رسيده و با كٍش مويشان را مي بندند . اما تعجبي ندارد ، به هر حال كتابخانه يك جايِ عمومي ست .
كسي وارد كتابخانه يِ دوم مي شود . كتابدار كتابخانه يِ دوم نيم خيز مي شود و به كسي كه وارد شده نگاه مي كند .كسي كه وارد شده با دو دلي به همه جا نگاه مي كند .كتابخانه خاك گرفته ست .كسي كه وارد شده به يكي از قفسه ها فوت مي كند . خاك بلند مي شود .كتابدار دوباره رويِ سندلي مي نشيند . سرفه اش گرفته است .
كتابخانه ها معمولن جايي هستند كه مي شود در آن جا نشست و كتاب خاند، ياكتاب امانـت گرفت . كسي به كتابخانه نمي رود كه با كپـه هايِ خاك روبرو شـود؛ براي ديدنِ كپه هايِ خاك جاهاي ديگري هم هست .
شايد در كتابخانه يِ اول كسي برگه دان ها را زير و رو مي كند . آن جا،در كتابخانه يِ سوم ، نفس كشيدن سخت شده ست .كتابدارِ كتابخانه يِ دوم سرفه مي كند .حس مي كند گلويش مي خارد .
دختر جواني كه وارد كتابخانه يِ اول شده ، رويِ يكي از سندلي ها نشسته و هر چنددقيقه يك بار ساعتش را نگاه مي كند .
كسي كه واردِ كتابخـانه يِ دوم شده ، يك پسرِ جوان است . حدودن هـم سن و سالِ همان دختري كه در كتابخانه يِ اول منتظرش نشسته .
اين كه آدم ها به هر دليلي كتابخانه ها را محلِ قرارهايـشان بگذارند هيچ موردي ندارد اما اين كه هر كدام يك گوشه منتظر ديگري باشــند مي تواند باعث تفريحِ آن هايي شود كه دارند اين را مي خانند .
من هم مثل خيلي هاي ديگر گذرم به كتابخـانه ها مي افتد ، حتا آن جا كمي هم استراحت مي كنم .گاهي هم با ديگـران قرار مي گذارم ،البته نشاني كتابخانه را كامل و دقيق قبلن داده ام و خيالم راحت است . بنابراين با خيالِ راحـت كتابي را كه امانت گرفته ام باز مي كنم و مشغولِ خاندن مي شـوم . سعي نمي كنم زياد به آن كتابداري كه تازه آمـده و دوسـت دارد سرِ صحبت را باز كند محل بگذارم ؛ مطلقـن دوسـت ندارم با يك كتابدار دوست شوم . به نظرم همــه يِ حرف هايش در حد كلي گويي ست و بدتر از آن اين كه سعي مي كند بيخودي بخندد .
ساعت چند است ؟ چرا نيامد ؟
كتابخانه يي كه من عضوش هستم نه پر از درخـت و سبـزي ست و نه شـلوغ و پْر از آدم . خلوت است و پر از كتاب و ميز و سندلي .
كتابدار كتابخانه يِ دوم به صرافت اين افتاده كه چرا كتاب ها پر از خاك شده اند . لابد به صرافتٍ اين هم مي افتد كه چطور بعـد از اين همـه مدت كسي از كنارِ اين كتابخانه رد شده است .
دختر جواني كه واردِ كتابخانه يِ اول شده با نگراني چرخيدنِ عقربك هايِ ساعتـش را نگاه مي كند .
پسر جواني كه واردِ كتابخانه يِ دوم شده از شدتِ عطسه هايِ پشتٍ سرِ هم اشكش درآمده و دنبالِ دستمـالي مي گردد كه اول چشـم ها و بعـد بينيـش را پاك كند .
من هم كتاب را بستـه ام و دارم به كتابدار نگاه مي كنم ، اول چشم هايش را ريز مي كند و بعد چشمك مي زند .من هم بايد همين كار را بكنم ؟ چشم هايم را ريز مي كنم و بعد چشمك مي زنم . اشتباه نمي كنم سدايِ اوست كه مي گويد ايـن كارها چيسـت . جوابي نمي دهم . بلند مي شوم . كيفـم دسـتٍ اوسـت .قيافـه يِ كتابدار دمغ است . دوباره چشمكي مي زنم و اين بار شانه هايم را بالا مي اندازم .
كتابخانه ؟ اگر از من مي پرسيد جايِ عجيبي ست !   
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۱۱:٠٢ ‎ب.ظ روز جمعه ۱۸ امرداد ۱۳۸۱
برچسب‌ها :