شمال از شمالِ غربی

سینما و ادبیات ــ نوشته‌ها و ترجمه‌های نویسنده‌ی این وبلاگ را بی‌اجازه در هیچ سایت، وبلاگ و نشریه‌ای منتشر نکنید.

طاقت بياوريد، آدم براي رنج‌كشدن آفريده شده...

 

 ...خيلي بد ست كه آدم فكر نكند، اما فكر كند كه دارد اين كار را مي‌كند و تازه از اين كار كلي هم خوشش بيايد.اين‌جور كارها، مثل خيلي كارهاي ديگر، آخر و عاقبت ندارد، درواقع آخر دارد، اما اين آخر، آخر خوبي نيست...

...رمان «موئيرا» را خيلي اتفاقي پيدا كردم.كنار خيلي كتاب‌هاي قديمي ديگر كه خيلي‌هاشان چاپ «نيل» بودند و ترجمه‌ي آدم‌هاي درست و حسابي.اين يكي هم ترجمه‌ي «عبدالله توكل» بود. (خدا رحمت‌ش كند) با يكي از همان طرح‌جلدهاي مخصوص «نيل» و در سال 1344 هم چاپ شده بود.يك دليل خريدن كتاب، همين بود.«نيل» كه كتاب بد چاپ نمي‌كرده، اما جز اين، يك جمله هم اول كتاب بود كه حسابي توي چشم مي‌زد، يك جمله‌ي درخشان كه جان مي‌دهد اول يك يادداشت بنويسيد. (قابل توجه امير قادري) از قول «سن فرانسوا دوسال» آمده كه پاكي جز در بهشت و جهنم پيدا نمي‌شود.وقتي يك داستان چنين پيشاني‌نوشتي داشته باشد، لابد داستان خوبي هم هست...

اما كتاب را سخت خواندم، و دليل عمده‌ش هم نثر ترجمه بود كه حالا زيادي كهنه‌ست و كلي دست‌انداز دارد به نظرم.نمي‌دانم آن‌وقت‌ها واقعا اين‌جور نثر عادي بوده يا نه، ولي حالا كه نيست.اين سختي اما مي‌ارزيد به اين‌كه داستان خوبي خواندم درباره‌ي جنايت و مكافات.داستان «ژولين گرين» (راستي، اسم‌ش شايد باشد جولين) يك جنايت و مكافات ديني‌ست.آدمي كه زيادي به خودش مغرورست و خودش را خداشناس مي‌داند و همه را كافر و بدانديش، رسما بدل مي‌شود به يك قاتل.اين جناب «جوزف» كه كلا زن‌جماعت را باعث سقوط و تباهي مي‌داند و عشق را دروغ مي‌شمرد و از نگاه كردن به بدن خودش هم پرهيز مي‌كند، مي‌افتد توي يك بازي مرگ‌بار كه نمي‌شود ازش فرار كرد و بايد تا آخرش ايستاد و قبول كرد.جوزف توي همه‌ي داستان، وقتي از عشق (و حتا ازدواج) حرفي زده مي‌شود، پناه مي‌برد به خدا و استغفار مي‌كند.اما همين جناب موقعي كه قلب‌ش تاپ‌تاپ مي‌زند، به جاي هر راه منطقي و درست، دست مي‌زند به يك كار احمقانه و «موئيرا» را مي‌كشد و جنازه‌ش را هم دفن مي‌كند.

«موئيرا» را خوب‌موقعي خواندم، درست همين روزها به دردم مي‌خورد كه پي چيزي مي‌گشتم كه بزند و همه‌چي را نابود كند و به هيچ‌چي هم رحم نكند. خيلي‌قبل‌تر خواب ديده‌بودم كه يك‌روز صبح بيدار مي‌شوم و مي‌بينم كل شهر عوض شده و هيچ‌چي همان‌جوري نيست كه قبلا بوده.آدم‌ها هم همان آدم‌ها نيستند، يك‌عده‌ي ديگر هستند كه نه زبان‌شان آشناست و نه رفتارشان و كل شهر هم شده تاريك‌تاريك.يك‌چيزي در مايه‌هاي «شهر سياه» كه قبلا ديده بودم و ترسيده بودم.موقع خواندن «موئيرا» همه‌ش ياد اين خواب مي‌افتادم، هرچند رمان ظاهرا هيچ‌ربطي ندارد به چنين خوابي و اتفاقا خيلي هم واقعي‌ست.اما خواب‌ست ديگر، مي‌ماند در ذهن و آدم را مشغول مي‌كند.«موئيرا» خيلي بي‌رحم‌ست، خيلي.و اصلا هم سعي نمي‌كند باج بدهد و لب‌خند الكي بزند.همه‌ي آن سياهي و تاريكي را كه توي دنيا هست، يك‌كاسه مي‌كند و مثل كاسه‌ي آب‌سرد مي‌پاشد توي صورت.تا به خودتان بياييد مي‌بينيد كه يخ زده‌ييد و داريد مثل بيد مي‌لرزيد و كلي هم طول مي‌كشد تا خودتان بشويد، تازه اگر بشويد. نمي‌دانم چرا فكر مي‌كنم اين بي‌رحمي و تلخي كم‌كم شده سرنوشت ما، و اصلا راه فراري نيست ازش.اين‌ست كه همه‌جا مي‌شود ردش را گرفت و رفت و رسيد بهش.چاره‌يي نيست.همين‌ست كه هست...

...حالا با خيال راحت مي‌توانم «موئيرا» ‌را توي كتاب‌خانه كنار «جنايت و مكافات» و «از چشم غربي» بگذارم.اين دوتا رمان را خيلي دوست دارم، نمونه‌هاي بي‌نظيري هستند درباره‌ي شقاوت انساني و در عين‌حال درباره‌ي دل‌بستگي، و خب اين‌چيزها كم پيش مي‌آيد كه يك‌جا جمع شوند و خوب هم جمع بشوند و توي ذوق نزنند.به هر كسي هم كه بگويد كتاب را بده بخوانم، مي‌گويم خيلي‌چيزها هستند كه براي آدم مي‌شوند شخصي، درواقع مي‌شوند جزء شخصيت آدم، و آدم شخصيت‌ش را كه نمي‌دهد دست اين و آن.«موئيرا» هم حالا جزء شخصيت من‌ست...

 

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۱۱:٥٢ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٥ بهمن ۱۳۸٢
برچسب‌ها :