شمال از شمالِ غربی

سینما و ادبیات ــ نوشته‌ها و ترجمه‌های نویسنده‌ی این وبلاگ را بی‌اجازه در هیچ سایت، وبلاگ و نشریه‌ای منتشر نکنید.

مي‌شود لطفا ساكت باشی ...

 

«چند تار مو» فيلم خوبي است.يك فيلم مدرن درباره زندگي شهري و درواقع، زندگي روزمره.با آدم‌هايي كه روزمرگي‌شان يك‌دفعه دستخوش قضيه اي مي‌شود و همه‌چيز به هم مي‌ريزد.فيلم دوم «ايرج كريمي» (منظورم طبعا دومين فيلم سينمايي‌اش است) به‌نوعي ادامه همان سينمايي است كه قبل‌تر در «از كنار هم مي‌گذريم» ديده‌ايم و درست همان‌طور كه خيلي‌ها از آن خوششان نيامد، اين يكي هم لابد براي بعضي‌ها قابل فهم نيست.مهم‌ترين چيزي كه در ديدار اول احتمالا نصيب تماشاگر مي‌شود، اين است كه از خودش سئوال مي‌كند پس داستان كي قرار است شروع شود و اين آدم‌ها كدام‌ يكي‌شان همان كسي است كه اصطلاحا بهش مي‌گويند قهرمان.اين مسئله اما موقع ديدن خيلي فيلم‌ها (كه فيلم كريمي هم جزوشان است) مايه دردسر مي‌شود و اصل دردسر از جايي شروع مي‌شود كه بفهميم (و درواقع، به خودمان بفهمانيم) اين فيلم قهرمان ندارد و در فيلم، دنبال قهرمان گشتن اصولا كار بيهوده‌اي است.پس، خيلي ساده بايد رفت سراغ اصل مطلب و اين اصل كه قرار است راجع بهش چيزي بنويسيم، شيوه‌اي است كه كريمي در اين فيلم (و البته فيلم قبلي‌اش) به كار برده و به نظرم، اتفاقا، جواب هم داده است.

شكل فيلم كريمي احتمالا ريشه‌اش در دو جا است:اول در همه فيلم‌هاي مدرني كه از دهه شصت ميلادي به بعد در اروپا ساخته شدند و دوم، در داستان‌هايي كه آمريكايي‌ها از دهه هفتاد ميلادي نوشتند (هرچند قبل‌تر از آن هم آدم‌هايي مثل همينگ‌وي بودند) و توضيح دادند كه داستان بايد فقط داستان باشد و چيزي ديگري نبايد باشد و اصلا چه كسي گفته كه داستان بايد سر و ته داشته باشد و اتفاقا بايد سر و تهش را بريد و فقط چسبيد به همان داستان اصلي.درواقع، همه حاشيه‌ها پريدند و اصل ماند.منطق فيلم‌هاي كريمي هم همين‌طوري هستند، از يك‌جايي وارد زندگي چندتا آدم مي‌شويم و تا يك‌جايي با آن‌ها مي‌رويم و يك‌دفعه مكث مي‌كنيم و همان‌جا مي‌مانيم.يعني درست همان‌جايي كه تماشاگر توقع دارد بفهمد چه بلايي سر آدم‌ها آمده، ول مي‌كنيم.كاري ندارم كه اين شيوه و سبك داستان‌گويي خوب است يا نه، چون اصولا قرار نيست ارزش‌گذاري كنيم، اما بايد قبول كنيم كه اين هم يك‌جورش است و مطابق اين شيوه، هر پايان قرص و محكم و اطميان‌بخشي، يك‌جور توهين به شمار مي‌آيد.با چنين توضيحاتي است كه مي‌شود چند تار مو را ديد و ازش لذت برد.در غير اين صورت، بايد موقع تمام‌شدن فيلم گفت، خب كه چي؟ و ازاين غافل ماند كه وقتي يك كارگردان داستان‌گو يك ساعت و نيم ما را سرگرم كرده، لابد مي‌توانسته داستانش را هم به يك پايان تمام و كمال برساند، اما نخواسته و اين نخواستن درست ريشه در همين چيزهايي دارد كه نوشتم.

در هر دو فيلم كريمي، ما با داستان‌هايي رو‌به‌رو هستيم كه سردي و تلخي درشان موج مي‌زند، بخصوص كه اين دومي به نظر مي‌رسد دنباله‌اي است بر فيلم اول و اسامي آدم‌ها (تا جايي كه يادم است) هماني است كه در اولي هم شنيده‌ايم و تازه ميان اين دو شباهت‌هاي ديگري هم هست كه فعلا بماند براي بعد.نكته مهم در اين‌جا، شايد آن نگاه سرد و البته تلخي است كه روي همه سكانس‌هاي فيلم سايه انداخته، و خب مگر مي‌شود حتي خنده‌هاي «پگاه» را موقعي كه تلفني براي «هما» شعرهاي عاشقانه/سياسي مي‌خواند، تلخ ندانست و خيلي عادي از كنارش گذشت.درست است كه هما را هيچ‌وقت درست نمي‌بينيم، اما صدايش همه آن چيزهايي را كه تلخي خلاصه آن‌ها است، كاملا نشان مي‌دهد.چند تار مو، فيلم اميدواركننده‌اي نيست، فيلم تلخي است كه خنده‌هاي طعنه‌آميزي مي‌زندو خيلي ساده همه‌چيز را به مسخره مي‌گيرد.خيلي چيزها توي فيلم هستند كه اين قضيه را نشان مي‌دهند، مثلا خنده‌هاي هما موقعي كه قضيه نامزدي پگاه و بهزاد را براي سيما تعريف مي‌كند، يا موقعي كه هما به سيما مي‌گويد مهندس پيرزاد ازش خواسته كه برود پيش‌اش.به همه اين‌ها اضافه كنيد حرف‌هاي مردهاي فيلم را راجع به زن‌ها، و اين‌كه اصولا هر زني كه متعلق به آن‌ها نيست، خوب است.تازه مي‌توانيد خود قضيه دستگيري بهزاد را هم علاوه كنيد:پسرك نابغه هفده‌ساله در تظاهرات دانشجويي دستگير شده و دوست‌دخترش مي‌گويد احتمالا هشت‌سالي زنداني خواهد بود.

مي‌دانيد، اين‌چيزي كه مي‌خواهم بگويم، يك‌چيز كاملا تكراري است كه خيلي‌جاها ازش استفاده شده، اما اجازه بدهيد بگويم.روشنفكرهاي ما (چه در داستان و چه در سينما) مضمون‌هاي تلخ را خوب از آب درمي‌آورند و اصلا راست كار آن‌ها است.اما همه آن چيزهاي ديگري كه از سرخوشي و شادي حرف مي‌زنند و لحن اميدوارانه‌اي دارند، در قاموس روشنفكري ما اصلا به دل نمي‌نشينند.فقط تلخي است كه جواب مي‌دهد و درست پيش مي‌رود.فيلم قبلي كريمي، فيلم شاد و سرخوشي نبود، اما هرچه بود، به تلخي اين يكي هم نبود.نمي‌دانم كه روزگار چه‌طوري گشته و چي شده و چه اتفاقي افتاده، اما اين‌را خوب مي‌فهمم كه در زندگي هر كسي، موقعي مي‌رسد كه آن آدم هيچ‌چيز را تمام و كمال نمي‌بيند، از هرجايي تكه‌اي برمي‌دارد و مي‌گذرد.

كسي چه مي‌داند، شايد اين تلخي يك روزي تغيير كند و بشود شيريني مثلا.اما مگر خود اين تلخي چه ايرادي دارد؟خيلي چيزهاي تلخ هم هستند كه خوب و عالي‌اند، مثل همان شكلات تلخي كه اول فيلم خوردم و موقعي كه آب شد، تازه حسرتش را خوردم...

 

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ٤:٤٩ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٩ بهمن ۱۳۸٢
برچسب‌ها :