شمال از شمالِ غربی

سینما و ادبیات ــ نوشته‌ها و ترجمه‌های نویسنده‌ی این وبلاگ را بی‌اجازه در هیچ سایت، وبلاگ و نشریه‌ای منتشر نکنید.

فراسوي نيك و بد : يادداشت‌هايي درباره بيل رو بكش _1

 

از اول شروع كنيم:«رابرت پريش» (كارگردان و تدوين گر) كتاب خاطراتي دارد كه پرويز دوايي، چند سال قبل آن را به نام «بچه‌سينما» ترجمه كرد.كاري به آن كتاب و خاطرات‌ش نداريم، اين عنوان همان چيزي است كه مي توانيم به «كوئنتين تارانتينو» نسبت دهيم.همان طور كه نمي شود آن را براي خيلي‌هاي ديگر به كار برد.خيلي از كارگردان ها ممكن است راه و روش فيلم‌سازي را خوب بلد باشند، اما لزوما فيلم‌سازهاي خوبي نيستند.

آن ها فقط بلدند كه كار را چه جوري پيش ببرند كه جايي از كار لنگ نزند و همه چيز مثلا سر جايش باشد.بين اين كارگردان ها و آن‌هايي مي شود عنوان بچه سينما را بهشان نسبت داد يك تفاوت عمده هست:بچه‌هاي سينما خوره‌هايي هستند كه فيلم ساختن را از روي فيلم‌هايي كه ديده اند، آموخته اند و چون كارشان فقط ديدن بوده، همه جور چيزي را تماشا كرده اند.بين همه فيلم‌هايي كه به هر دليلي ناشناس مي مانند هم گاهي فيلم‌هاي خوبي پيدا مي شوند.همه اين حرف و حديث ها كاملا به تارانتينو نزديك است.او هم به جاي آن كه دستياري كارگردان‌هاي كارچرخان را كرده باشد، فيلم‌هاي كارگردان‌هاي خوب را ديده و به خلاف تصور ما شيفتگي غريبي به فيلم‌هايي دارد كه عادي نيستند.تاكيدهاي هراز گاه او درباره فيلم‌هاي ژان لوك گدار و ابداعات غريبش در سينما ريشه در همين دارد.شايد شما هم اين شوخي را شنيده ايد كه مي گويند تارانتينو ايده اوليه ساختار فيلم درخشانش قصه‌هاي عامه‌پسند (پالپ فيكشن) را از روي فيلم‌هايي گرفته كه سر و ته‌شان معلوم نبوده.جدا از شوخي اما، به نظر مي رسد اين نابغه آمريكايي تنها كسي است كه آن حرف تاريخي گدار را جدي گرفت.گدار يك زماني گفته بود هر فيلم بايد اول و وسط و آخر داشته باشد، منتها نه با همين ترتيب و اگر دومين فيلم تارانتينو را (كه هم در كن برنده شد و هم از اسكار بي نصيب نماند) ديده باشيد، مي بينيد كه ريشه در همان حرف تاريخي دارد.

تارانتينو قبل از اين كه كارگردان شود، فيلم‌نامه نويس بود.فيلم‌نامه‌هاي درخشاني مي نوشت كه از دوره خودشان جلوتر بودند و حتما براي همين بود كه توني اسكات ترجيح داد پاياني را كه تارانتينو نوشته استفاده نكند و يك پايان تازه خلق كند.دعواي اليور استون و تارانتينو هم درباره فيلم‌نامه قاتلين بالفطره قطعا از همين جا ناشي مي شد.او جايي، و در مصاحبه اي گفته بود كه فيلم‌ساز شد، چون مي ديد كه فيلم‌نامه‌هايش درست درك نمي شوند، و حق هم با او بود.جاناتان رزنبام در يكي از ريويوهاي بلندش اشاره اي به تارانتينو مي كند و مي نويسد او اجازه مي دهد تا مديران ميرامكس در كارش دخالت (نظارت) كنند و اين اصلا خوب نيست.به خوبي يا بدي كاري نداريم، اما مسئله اين جا است كه او داستان گوي بزرگي است و اگر با مديران كنار مي آيد، دليلش اين است كه هميشه داستان‌هاي خوبي براي سينما دارد.

كار آخر او يعني بيل رو بكش كه امسال در جشنواره فيلم فجر به نمايش درآمد، داستاني بزرگ و به شدت سهل و ممتنع است.آن قدر عجيب است كه به نظر مي رسد داستان‌گوي ما رعايت هيچ قاعده‌اي را نكرده، اما واقعيت اين است كه او اين داستان را يك جور ديگر تعريف كرده.منطق داستان او را اگر به دست بياوريم، چاره كار آسان است و راحت تر مي شود سر از كار او درآورد.بيل رو بكش داستان ساده اي ندارد، هرچند در نگاه اول يك داستان واقعا عامه پسند (شايد از نوع كارتوني مثل هاچ، زنبور عسل) است، ولي با ديدن چندباره و پي بردن به آن منطق، اين راز هم گشوده مي شود.

درست همان طور كه داستان فيلم سطحي به نظر مي رسد، كارگرداني هم به چشم نمي آيد.اما واقعا اين همان چيزي نيست كه هست، اين همان چيزي است كه ما فكر مي كنيم.كارگرداني فيلم اگر به چشم نمي آيد، نشانه ديگري است از مهارت كارگردان و درواقع، كمي ساده انگاري است اگر فكر كنيم كارگرداني او رو به افول رفته است.توضيح اين كه منطق فيلم كدام است و از چه منظري بايد به آن نگاه كرد بماند براي يادداشتي ديگر.

عجالتا اين را داشته باشيد كه بيل رو بكش، يكي از همان فيلم‌هايي است كه تا يك كارگردان به مرحله مشخصي از پختگي نرسد، توانايي ساختنش را ندارد.درست است كه آن روال قبلي فيلم‌هاي تارانتينو را ندارد، اما فيلم سرخوش (و البته تلخ انديشي) است كه از مرگ و انديشه‌هاي پيش از مرگ مي گويد.طبيعي است كه چنين فيلم‌هايي و كارگردان‌هايي كه آن ها را مي سازند، مورد توجه آكادمي اسكار قرار نگيرد.در هاليوودي كه روزمرگي اش شهره خاص و عام است، هر حركت رو به جلو تحسين برانگيز نيست.پيش رفتن مرزي دارد و جلوتر از آن امكان ندارد.يا بايد مثل جماعت تكراري و روزمره باشيد، يا اين كه در قبال شما و فيلمتان سكوت مي كنند.

تارانتينو نيازي به جايزه‌هاي رنگارنگ ندارد، همين كه مي تواند فيلمي بسازد و صحنه ها و لحظه‌هايي از فيلم‌هاي مورد علاقه اش را با ديگران قسمت كند، كافي است.

يك ضرب المثل چيني مي گويد، آدم ها موقعي پشيمان مي شوند كه ديگر دير شده است...

 

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ۱:۳۳ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٦ بهمن ۱۳۸٢
برچسب‌ها :