شمال از شمالِ غربی

سینما و ادبیات ــ نوشته‌ها و ترجمه‌های نویسنده‌ی این وبلاگ را بی‌اجازه در هیچ سایت، وبلاگ و نشریه‌ای منتشر نکنید.

قايق‌راني در درياي معلق ، يادداشتي از بهروز افخمي

 

اين يادداشت «بهروز افخمي» چند روز قبل، درست همان روزهايي كه «گاوخوني» در جشنواره اكران شد و جماعت منتقد بد و بيراه‌هايشان را نثار فيلم كردند، نوشته شد.افخمي يادداشتش را براي چاپ به ويژه‌نامه‌ي سينماشرق سپرد و در هفتمين شماره چاپ شد.منتها، مساله اين بود كه اين ويژه‌نامه تيراژش مثل خود روزنامه نبود و خيلي‌جاها توزيع نشد و اصلا روي اينترنت هم نرفت.حالا چرا؟.اين چرا بماند براي بعد.ديدم خيلي از آن‌هايي كه شايد ويژه‌نامه را نديده‌اند و شنيده‌اند كه از روي رمان جعفر مدرس‌صادقي فيلمي ساخته شده، بدشان نمي‌آيد كه اين يادداشت را هم بخوانند، ناسلامتي افخمي خيلي بهتر از خيلي‌هاي ديگر مي‌نويسد و داستان و ادبيات را مي‌شناسد...

 

**********************************

 

به جمع سينمايي‌نويس و منتقدي كه گاو‌خوني را ديده بودند نصيحت كردم كه در اظهارنظر عجله نكنند. گفتم كه اين داستان آرام و با تاخير اثر مي‌گذارد و اين البته يك امتياز نيست، اما خصوصيتي است كه بايد در نظر گرفته شود. كم‌طاقت‌ترين آنها (چنان كه انتظار مي‌رفت) حرفم را درك نكردند و اصرار داشتند كه همان‌جا بلند شوند و بي‌گدار به آب بزنند...

***

گمانم گوستاو فلوبر گفته كه: «افلاك خلق شده است تا كتابي به وجود آيد.» حتماً منظورش هر كتابي نبوده؛ ما مسلمان‌ها كه قرآن را داريم منظورش را خوب مي‌فهميم و مي‌فهميم كه بعضي از كتاب‌ها بزرگتر از زندگي هستند و دليل خلق آدم‌ و به وجود آمدن عالم‌اند. بعد از قرآن مثلاً ديوان حافظ را داريم. مي‌گويد:

آسمان كشتي ارباب هنر مي‌شكند

تكيه آن به كه بر اين بحر معلق نكنيم

و ناگهان مي‌فهميم كه اين آسمان وسيع سقف امن و اماني نيست بلكه اقيانوسي بي‌انتها است كه وارونه بالاي سرمان ايستاده و كشتي ارباب هنر را مي‌شكند چه رسد به قايق پوسيده ما. اما اگر هوشيارتر باشيم اين را هم مي‌فهميم كه آسمان از وقتي كه خلق شد تا لحظه‌اي كه اين بيت به وجود آمد منتظر بود تا حافظ وجودش را معنا كند و بيتي بسازد كه بزرگ‌تر از آسمان است و دليل آسمان است.

«گاو‌خوني» از بيست سال پيش كه درآمد تا امروز بيش از هفت هزار نسخه منتشر نشده و اگر فرض كنيم كه هر نسخه‌اش دو سه نفر خواننده داشته در تمام اين سال‌ها كمتر از بيست هزار نفر پيدايش كرده‌اند و خوانده‌اند. اين شعر بلند كه به نثري معصومانه و ظاهراً ساده درآمده حكايت ايران است و حكايت تنهايي كويري اين سرزمين پير و مستغني كه در خود فرو مي‌رود تا از خود فرا برود. اما «گاوخوني» مثل هر اثر هنري بزرگ ايراني از ايراني كه امروز مي‌بينيم بزرگتر است و دليل وجود ايران امروز است.

رمزي در كار است كه گاوخوني در اولين سال‌هاي انقلاب درآمد و انقلاب را معنا كرد و حكمتي هست كه گاوخوني در تمام اين سال‌ها ناشناخته‌ ماند. كتاب‌هاي حقيقي «مولف» ندارند. اصلاً مولف چيست؟ كتاب‌هاي حقيقي خودشان اراده مي‌كنند كه به دست چه كسي نوشته شوند و چه وقتي به دنيا بيايند، گاهي هم اراده مي‌كنند كه چندي پرده‌نشين باشند و ديرتر به بازار بروند. مگر «مرشد و مارگريتا» در دهه سي ميلادي نوشته نشد و بيست سال پنهان نماند تا وقت جاودانه‌ شدنش برسد؟

***

چند روز پيش براي اولين بار توي يك سالن نمايش خوب نشستم و گاوخوني را با خيال راحت در ميان تماشاگران واقعي ديدم. تماشاگران واقعي يعني همان‌ها كه سينما را احترام دارند و توي صف مي‌ايستند و پول مي‌دهند تا بتوانند فيلم تماشا كنند نه اينكه خودشان را به نمايش بگذارند. تماشاگران واقعي يعني همان‌ها كه حداقل انتظارشان سرگرم شدن است و اگر فيلمي پيدا كنند كه چيزي بيش از سرگرمي باشد حال مي‌كنند و حالشان را با رفيقشان توي پياده‌روي بعد از سينما قسمت مي‌كنند يا «هزار گونه سخن بر دهان و لب خاموش» تنها و از كناره مي‌روند. تماشاگران واقعي سرگرم تماشاي گاوخوني بودند و به موقع مي‌خنديدند و به وقتش حيرت مي‌كردند و ساكت مي‌شدند. ديدم كه فيلم تاثير مي‌گذارد و درگير مي‌كند. توي همين چند روز خيلي‌ها توي خيابان جلو آمدند و گفتند كه فيلم را بيش از يك بار ديده‌اند و دوست دارند باز هم ببينند. در ميان آنها حتي نوجوانان چهارده، پانزده ساله بودند كه از برق نگاهشان و صداقت كلامشان پيدا بود تعارف نمي‌كنند. يكي مي‌گفت اميدوارم همه جايزه‌ها را به اين فيلم بدهند به او گفتم ما فيلم را براي شما ساخته‌ايم و جايزه‌مان همين حال شماست. راستش اين است كه بعد از مشاهده عكس‌العمل تماشاگران گاوخوني احساس غرور مي‌كنم. اصلاً پررو شده‌ام و احساس مي‌كنم تقريباً هر فيلمي را كه بخواهم بسازم مي‌توانم. خدا به خير كند! بايد يادم نگه دارم كه اين داستان مال من نيست و من فقط آن را كارگرداني و مونتاژ كرده‌ام.

***

گاوخوني توي همين چند روز هزاران تماشاگر داشته و تا پايان جشنواره به تعداد همه مخاطبينش در بيست سال گذشته مخاطب جديد به دست مي‌آورد. خيلي‌ها رمان را هم گير آورده‌اند و خوانده‌اند. (يا دوباره خوانده‌اند) كم‌سوادهايي كه اداي آدم‌هاي باسواد را درمي‌آورند هم لازم مي‌دانند وانمود كنند كه گاوخوني را خوانده‌اند. من يكي را سراغ دارم كه از نثر بي‌ريخت و نامفهومش پيداست يك كتاب درست و حسابي نخوانده و يا هيچ كتابي را درست و حسابي نخوانده اما جايي نوشته كه ناراحت است از اينكه فيلم گاوخوني مغزش را به گند كشيده و رمان محبوبش را خراب كرده است. (يعني ما بايد باور كنيم كه رمان را از قديم و نديم خوانده بوده و دوست داشته است.) اين چيزها خوب است. وقتي حتي بي‌سوادهاي پرحرف لازم مي‌بينند بگويند داستان گاوخوني را خوانده‌اند و دوست دارند من خوشحال مي‌شوم.

***

ما گاوخوني را به سينما درآورديم و غير از اين هيچ‌چيز اهميت ندارد. من و گروه كوچكي كه همگي جوان‌تر از من هستند و عاشقانه زحمت كشيدند تا اين فيلم نامتصور ساخته شود، افتخار مي‌كنيم كه گاوخوني براي اينكه به سينما درآيد ما را انتخاب كرد.

 

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۱۱:۱٥ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٧ بهمن ۱۳۸٢
برچسب‌ها :