شُمال از شُمالِ غربی

سینما و ادبیات ـ نوشته‌ها و ترجمه‌های نویسنده‌ی این وبلاگ را بی‌اجازه در هیچ سایت، وبلاگ و نشریه‌ای منتشر نکنید.

كافه‌چي بودن تقدير همه‌ي ماست...

 

...«مرتع بي‌حصار» سندي‌ست محكم و اساسي كه ثابت مي‌كند هيچ ژانري، هيچ‌وقت فراموش نمي‌شود، اگر كه در طول سال‌ها، بعضي ژانرها به‌هردليلي كم‌رنگ مي‌شوند و به محاق مي‌روند، درطول سال‌هاي بعد بايد منتظر ماند و صبر كرد تا دوباره يك‌روزي سر برآوردند و مثل سابق بدرخشند.درست همان‌طور كه سال‌هاي به سايه‌رفتن موزيكالها به سر رسيده، سينماي وسترن هم به يك شروع دوباره رسيده‌ست.فيلم تازه‌ي كوين كاستنر (كه به دلايل نامعلوم درميان نامزدهاي اسكار نامي ازش برده نشد) اداي ديني اساسي و درست به نوعي از سينماست كه سال‌هاي سال طرفداران ويژه‌‌يي داشت.داستان فيلم، درست مثل همه‌ي وسترن‌هاي خوب تاريخ سينما، درباره‌ي رفاقت و عدالت و عاشق‌شدن و مبارزه‌ست.اين‌جا هرچند زن داستان را در كافه نمي‌بينيم، و اصلا اين زن اهل كافه نيست، اما در نهايت به همان سنت مالوف وسترن‌هاي كلاسيك، مرد ياغي را پابند خودش مي‌كند و وامي‌داردش كه ترك همه‌چيز كند و دل به زندگي ببندد...

هم كوين كاستنر و هم رابرت دووال در فيلم به‌طرز غريبي درخشيده‌اند.همه‌ي آن حرف‌هايي را كه راجع به مراد و مريدها شنيده‌‌ييد، بايد كنار بگذاريد و نمونه‌ي بي‌بديل‌ش را در اين وسترن به‌يادماندني ببينيد.باسووال) پيرمرد سرد و گرم چشيده‌‌يي است كه وقتي مي‌بيند مي‌شود بي‌دردسر زندگي كرد و عقب كارهاي خلاف نگشت و آدم هم نكشت و تحت‌تعقيب هم نبود، ماندن را به رفتن ترجيح مي‌دهد و كم‌كم كافه‌يي را هم به راه مي‌اندازد و از چارلي (كاستنر) هم مي‌خواهد كه با او شريك شود.زن داستان (سو بارلو كه نقش‌ش را آنت بنينگ بازي مي‌كند) كه تا اين‌جاي كار فقط دستيار برادر پزشك‌ش بوده، بايد از اين به‌بعد هواي شوهر كافه‌چي‌ش را هم داشته باشد...

اين از آن فيلم‌هايی‌ست كه اگر طعم تنهايی را چشيده باشيد و به‌دل‌تان افتاده باشد كه گاهی توی تنهايی هم می‌شود به چيزهايی رسيد و كشف‌هايی كرد، حتما ازش لذت می‌بريد.مرتع بی‌حصار يك‌چنين فيلمی‌ست و موقع ديدن‌ش اگر به اين‌چيزها فكر كنيد حتما خوش‌تان می‌آيد.اين‌ست كه اگر اهل تنهايی نباشيد و داستان‌های مربوط به آدم‌های تنها را كلا دوست نداشته باشيد، می‌شود كه خيلی عادی از كنار فيلم رد بشويد و فقط سری تكان بدهيد.اما مطمئن باشيد كه قضيه به همين سادگی‌ها نيست...

كافه‌چي بودن، تقدير همه‌ي ماست...

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ۳:٠۱ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٦ اسفند ۱۳۸٢
برچسب‌ها :