شمال از شمالِ غربی

سینما و ادبیات ــ نوشته‌ها و ترجمه‌های نویسنده‌ی این وبلاگ را بی‌اجازه در هیچ سایت، وبلاگ و نشریه‌ای منتشر نکنید.

اصلا بايد بي‌خيال همه‌چيز شد...

 

...توضيح‌دادن خيلي چيزها سخت‌ست.مخصوصا چيزهايي كه آدم دوست دارد بگويد و راحت شود.اما هميشه كه قرار نيست دنيا به كام آدم باشد و اصولا روي همان پاشنه‌يي بچرخد كه او دوست دارد.اين‌جور وقت‌ها كه زبان‌م بند مي‌آيد و چيزي ازش بيرون نمي‌آيد، فقط به فيلم‌هايي فكر مي‌كنم كه درشان آدم‌هايي هستند كه مي‌خواهند چيزي را توضيح بدهند، منتها نمي‌توانند و مي‌مانند.يكي از اين فيلم‌ها هم، «كازابلانكا»‌ي محبوب من‌ست كه «همفري بوگارت» نازنين درش بازي مي‌كند و براي توضيح‌دادن حرف‌ش هيچ‌راهي پيدا نمي‌كند.درواقع، يك‌راه هست، اين راه اما، راه خوبي نيست.دليل‌ش هم خيلي روشن‌ست:چون اصولا نتيجه‌يي ندارد...

اين‌جوري‌ست كه اين‌روزها، همه‌ش به آن صحنه‌يي فكر مي‌كنم كه «بوگي» نازنين بطري‌ش را بغل كرده و دارد به گذشته فكر مي‌كند و هر ازگاهي هم توي بطري را ديد مي‌زند.همه‌ي ما توي زندگي‌مان يك‌چيزي در مايه‌ي آن بطري لعنتي داريم كه هروقت بي‌حوصله مي‌شويم به‌ش پناه مي‌بريم.اين بطري گاهي مي‌شود يك فيلم درجه‌يك و گاهي يك كتاب معركه و گاهي هم يك موسيقي روح‌نواز.اما اين‌كه ما و آْن بطري لعنتي بوگي اين‌قدر به‌هم نزديك هستيم اوج بدبختي و درماندگي ماست:همه چيز زير سر آن بطري لعنتي‌‌ست (بطري شما  راستی كدام‌يكي از آن‌هايي‌ست كه گفتم؟).

اين‌جور وقت‌ها كه يك‌حالت آگاهي به‌ آدم دست مي‌دهد، خيلي خطرناك‌ست.دارم سعي مي‌كنم كه اين‌روزها نه بوگي فكر مي‌كنم و نه به كازابلانكا...

گاهي‌وقت‌ها، خيلي‌چيزها (حتا فكركردن هم) مايه‌ي دردسرست...

 

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۱۱:٤٥ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٠ اسفند ۱۳۸٢
برچسب‌ها :