شمال از شمالِ غربی

سینما و ادبیات ــ نوشته‌ها و ترجمه‌های نویسنده‌ی این وبلاگ را بی‌اجازه در هیچ سایت، وبلاگ و نشریه‌ای منتشر نکنید.

مرگ در مي‌زند...

 

.... بي‌حوصله‌گي درست موقعي مي‌آيد سراغ آدم كه حتا فكرش را هم نمي‌كني. همين‌جوري نشسته‌يي و زل زده‌يي به روبه‌روت كه بي‌حوصله‌گي سر مي‌رسد و دنيا را خراب مي‌كند پيش چشم‌هايت. حوصله‌ي چيزهاي بد را اگر نداشته باشي، يك‌دفعه سر و كله‌شان پيدا مي‌شود و مي‌ريزندت به هم. حوصله‌ي خيلي چيزها را ندارم، دست‌كم اين‌روزها حوصله‌شان را ندارم. و يكي از اين‌چيزها «مردن» ‌ست. من به «مردن» حساسيت دارم.هركي مي‌خواهد باشد، دوست و آشناي نزديك، يا فقط يكي كه چندباري او را ديده‌يي. اين خود «مردن» ست كه آزارم مي‌دهد. مفهوم سنگيني‌ست كه هروقت سعي مي‌كنم درك‌ش بكنم، مي‌بينم كه از حد من بالاتر‌ست، چيزي‌ست عظيم‌تر از سطح من. يكي از آن مفهوم‌هايي‌ست كه حتا اگر همه‌ي عمرت را بگذاري پايش، مي‌بيني كه به جايي نرسيده‌يي.بعضي‌چيزها هست كه فقط بايد تجربه‌شان كرد و «مردن» هم يكي از اين‌چيزها‌ست.خيلي سخت‌ست كه براي خودت توي خيابان راه بروي و به اين فكر كني كه تا پنج دقيقه‌ي بعد مي‌خواهي گاز گنده‌يي بزني به يك بستني قيفي، كه تلفن (لعنتي) زنگ مي‌زند و مي‌گويد يكي (حالا هركي) مرده و ديگر نيست كه چشم‌هايش را باز كند و لب‌خند بزند و اصلا بلندبلند بخندد و از آينده‌يي كه حالا نيست حرف بزند. اين اسم‌ش «مردن» ‌ست، نمي‌دانم كه خوب‌ست يا نه، و نمي‌دانم آن‌كسي كه مي‌ميرد چه‌حالي دارد و چه‌جوري‌ست، فقط همين را مي‌دانم كه اسم‌ش «مردن»‌ ست.

يك‌وقت‌هايي مي‌شود كه صحنه‌هايي از فيلم‌هايي كه قبلا ديده‌م، مدام توي ذهن‌م مي‌روند و مي‌آيند. رژه مي‌روند و خودنمايي مي‌كنند.حالا هم که يکی دو روزی گذشته از آن خبر هولناک که شنيدم، هوس «با او حرف بزن» را كرده‌م، فيلمي كه برام «مردن» را توضيح بدهد، ازش حرف بزند و ترس‌م را بريزد.بار اولي كه فيلم «آلمودوار» را ديدم، پيش خودم گفتم كه «مردن» اگر هميني باشد كه توي فيلم‌ست، به همين آرامي و همين‌جور دوست‌داشتني، خب چه ايرادي دارد اگر ما (من) هم يك‌روز چشم‌هامان را ببندیم و وانمود كنیم كه بقيه را نمي‌بينم.اما حيف كه اين هم «سينما»‌ست، رويا‌ست، واقعي نيست. هماني نيست كه هست، هماني‌ست كه كاش بود.حيف، فقط مي‌شود گفت حيف...

 

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ٧:۳٥ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٥ اسفند ۱۳۸٢
برچسب‌ها :