شمال از شمالِ غربی

سینما و ادبیات ــ نوشته‌ها و ترجمه‌های نویسنده‌ی این وبلاگ را بی‌اجازه در هیچ سایت، وبلاگ و نشریه‌ای منتشر نکنید.

اين روزها ، عجب روزهايي هستند...

 

...اين روزها، روزهاي خوبي نيست، دست‌كم براي من نيست.اوقات بدي‌ست براي تلخ‌بودن، و آدم وقتي تلخ بشود، هيچ‌قابل پيش‌بيني نيست.واقعا گيج‌م، گنگ‌م، پريشان‌م و اين وسط، چيزي غريب از درون مي‌جوشد و وامي‌داردم كه از آن «خود» هميشگي‌م بزنم بيرون، و بشوم يكي كه ممكن‌ست حتا نشناسمش.و مگر مي‌شود خودت را نشناسي؟ و اگر نمي‌شناسي، كه همه‌ي عمرت به باد فناست، شك هم نكن...

اين چيزي كه از درون مي‌جوشد و مي‌خروشد و پنجول مي‌كشد، مايه‌ي عذاب‌ست، دردسر خالص‌ست، هماني‌ست كه نبايد باشد، اما هست و اين «هستن»ش را بدجوري به رخ مي‌كشد، جوري كه انگار بايد مقابل‌ش كم آورد و ساكت شد و هيچ نگفت و به هرچه هم مي‌گويد گوش كرد...

اين روزها، هرچيزي آرام‌م نمي‌كند، چيزي براي آرامش نيست اصلا؟ آن‌چه هست، فقط نواري‌ست كه همه‌‌ي اين تب و تاب را، و همه‌ي اين ناآرامي را در يك‌لحظه بدل مي‌كند به آرامش و جوري اين كار را مي‌كند كه نمي‌فهمم چي شد و چه‌جوري شد، منتها مي‌شود آن‌چيزي كه حتا فكرش را هم نمي‌كردم...

اين روزها، فقط ساز و صداي «سيدخليل»‌ست كه مي‌رسد به دادم و نجات‌م مي‌دهد از همه‌ي اين روزمرگي‌ها و چيزهاي عادي (خدا بيامرزد اين عارف ازدست‌رفته را كه گنج سوخته‌يي بود و تا قبل از رفتن‌ش نمي‌شناختم‌ش).خوب نيست گفتن بعضي‌حرف‌ها، اما اين‌ روزها، شنيدن ساز و صداي «سيدخليل» را حتا به ديدن همه‌ي آن‌هايي هم كه دوست‌شان دارم ترجيح مي‌دهم.توي آن صدا و سازي كه كنارش نواخته مي‌شود (اين تنبور، سازي‌ست هديه‌فرستاده از بهشت...)، چيزي هست كه هيچ‌جاي ديگر پيدايش نمي‌كنم و همان آرامشي‌ست كه طلب مي‌كنم.چيزي‌ست و شايد ملكوتي‌ست كه مي‌شود در آن غرق شد و دست و پا زد و بي‌اعتنا شد به هرآن‌چه هست و رسيد به آن‌جايي كه دوست داري و گمان‌ت اين‌ست كه آخر راه‌ست و اوج رهايي‌ست و جز اين هم نيست...

خسته‌م، از خيلي‌‌چيزها و خيلي‌ها كه هستند و اين «هستن»شان سنگين‌ست براي من و له‌م مي‌كنند و خفه‌ مي‌شوم و نفس‌م بند مي‌آيد از ديدن‌شان.نمي‌دانم چرا، ولي اين هست و من هم كاري ازم برنمي‌آيد.كاري كه مي‌توانم بكنم، اين‌ست كه سكوت كنم و زل بزنم به همه‌ي آن اتفاق‌هايي كه پيش چشم من مي‌افتند و فقط گوش بكنم به صداي روح‌نواز و دل‌انگيز «سيدخليل» كه از توي نوار مي‌آيد...

اين روزها، عجب روزهايي هستند...

 

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۱٢:٢٤ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٢ اسفند ۱۳۸٢
برچسب‌ها :