شمال از شمالِ غربی

سینما و ادبیات ــ نوشته‌ها و ترجمه‌های نویسنده‌ی این وبلاگ را بی‌اجازه در هیچ سایت، وبلاگ و نشریه‌ای منتشر نکنید.

چه برفي مي‌باريد در دكتر ژيواگو...

 

...برف چيز خيلي خوبي‌ست، از آن چيزهايي كه آدم مي‌تواند زل بزند به‌ش و دل نكند ازش. دوست‌داشتن برف هم چيز خيلي خوبي‌ست، آدم وقتي برف را دوست داشته باشد، مي‌تواند توي خيابان راه برود و اصلا هم به اين فكر نكند كه گلوله‌هاي سفيد روي موهايش مي‌نشينند و شايد سرماخوردگي هم توي راه باشد. صبح خوبي‌ست امروز. برف دارد همين‌جور يك‌ريز مي‌بارد و من هم از پشت شيشه زل زده‌م به‌ش.

توي راه، توي مسيري كه داشتم مي‌آمدم روزنامه، داشتم به «دكتر ژيواگو» فكر مي‌كردم كه پر از برف بود و برفي كه توي فيلم بود، مثل خود فيلم خيلي خوب بود و آدم از ديدن‌ش خسته نمي‌شد. شاهكار استاد ديويد لين، درباره‌ي خيلي‌چيزها بود كه ما توي زندگي‌مان نداريم و بهترست سراغ‌ش هم نرويم، درباره‌ي خيلي‌چيزها هم بود كه اگر برويم سراغ‌ش و خودمان را هلاك كنيم تا برسيم به‌ش، اصلا ايرادي ندارد و خوب‌ست كه اين‌كار را بكنيم.توي راه، همه‌ش ياد آن تكه‌ي فيلم بودم كه همه‌جا يخ بسته و بايد يخ‌ها را شكاند و رفتن محبوب را ديد و غصه خورد و اشك ريخت و صبر كرد و دعا خواند. فيلم را البته خيلي‌وقت‌ست كه دوباره نديده‌م، شايد اين‌ تكه هم خيلي واضح و روشن نمانده باشد توي ذهن‌م، اما چيزي كه به‌ش فكر مي‌كردم و باعث مي‌شد كه اعتنايي نكنم به شلوغي راه، همين بود.

حالا هم كه نشسته‌م اين‌جا و دارم اين يادداشت را مي‌نويسم، حواس‌م رفته به «گذري به هند» كه اين يكي را تازگي‌ها ديده‌م و قبلا نديده بودم و تلخي و شيريني‌ش يك‌جا آدم را محو خودش مي‌كند. فيلم آخر استاد، از آن فيلم‌هايي‌ست كه فقط كسي مي‌تواند بسازدش كه در آستانه‌ي مردن باشد. مردن وقتي سايه‌يي از خودش را نشان بدهد، آدم دل‌ش مي‌ريزد پايين و يك‌چيزهايي را مي‌بيند توي اين زندگي لعنتي كه شايد در مواقع عادي به چشم نمي‌آيند.

فرق و فاصله بين اين دو فيلم استاد خيلي زيادست. هر دو خوب هستند، اما فرق‌هايي دارند كه مثل برق عمل مي‌كند و مي‌گيردتان و هشيارتان مي‌كند. چه مي‌شود كرد؟ زندگي‌ست ديگر، مث همين روزهايي كه گاهي خوبيم، و گاهي از داريم منفجر مي‌شويم. كاري‌ش هم نمي‌شود كرد...

 

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ۱۱:۳٢ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٦ اسفند ۱۳۸٢
برچسب‌ها :