شمال از شمالِ غربی

سینما و ادبیات ــ نوشته‌ها و ترجمه‌های نویسنده‌ی این وبلاگ را بی‌اجازه در هیچ سایت، وبلاگ و نشریه‌ای منتشر نکنید.

داستان جاسوسي كه دل نازك‌ش را دست‌كم گرفته بود...



...خيلي فيلم‌ها ممكن‌ست تبليغاتي باشد و اصلا ساخته شده باشد كه از يك مملكت، يا يك ايدئولوژي و تفكر دفاع كند، منتها اگر اين فيلم‌ها، فيلم‌هاي خوب و به‌دردبخوري باشند و خودشان را دست‌كم نگرفته باشند، كم‌ترين چيزي كه از ما مي‌آيد اين‌ست كه ما جدي‌شان بگيريم و همين‌طور سرسري از كنارشان نگذريم.
فيلم‌هايي كه «توني اسكات» توي اين چندساله ساخته هم مي‌گنجد توي همين تعريف. نوع فيلم‌سازي او اصلا جوري‌ست كه دوست دارد يك‌لحظه هم آرام نباشد و مدام بالا و پايين بپرد و به همه‌جا آويزان بشود. «دشمن حكومت» را اگر ديده باشيد، يادتان هست كه چه‌طوري ريتم فيلم را سريع مي‌كرد و جوري داستان را جلو مي‌برد كه افت نكند و ريتم‌ش نيفتد.كارگرداني خوب هم همين‌ست، گيرم كه خيلي‌ها اصولا ميانه‌يي با اين‌جور ريتم‌ها نداشته باشند و كلا از داستان‌هايي كه نفس را بند مي‌آورند، خيلي خوش‌شان نيايد.
ديروز كه فرصتي پيش آمد و كتاب‌خواندن را كنار گذاشتم و نشستم به ديدن «جاسوس بازي»، ديدم كه نظرم راجع به اسكات و فيلم‌هايش هيچ عوض نشده. داستان فيلم هنوز به تازگي سه‌سال قبل بود، و نوع روايت‌كردن‌ش هنوز جاذبه‌ي قبلي را داشت. موقع ديدن فيلم، يادم بود كه به همه‌ي آن‌هايي كه مي‌خواهند ببينند چه‌جوري مي‌شود توي فيلم فلش‌بك زد و حوصله سر نبرد و داستان را پيش برد و از ريتم نينداخت، بگويم كه اين ساخته توني اسكات را يك‌بار ديگر تماشا كنند. حالا هم گفتم، مطمئن باشيد كه ضرر نمي‌كنيد.
تازه فقط اين هم نبود، اين‌كه دوتا آدم قَدَر و درست‌و‌حسابي (رابرت ردفورد و برد پيت) جلوي هم مي‌ايستند و بازي مي‌كنند و جاسوس كوچك‌تر هيچ كم نمي‌آورد، واقعا مايه‌ي مسرت و خوش‌حالي و اين‌جور چيزهاست. منتها، بين اين دو جاسوس يك فرق هم هست، اين جاسوس كوچك‌تر (تام كه پيت نقش‌ش را بازي مي‌كند) يك‌چيزي دارد كه به‌نظرم او را سر مي‌كند از رئيس سابق‌ش. تام آدم عاشق‌پيشه‌يي‌ست، احساساتي‌ست و اگر دل بسته و عاشق شده، به اين سادگي‌ حاضر نيست كه ببُرد و ول كند. اين‌كه مي‌ماند و مي‌رود سراغ آن دختر دوست‌داشتني تا نجات‌ش بدهد و خودش البته مي‌افتد توي دام، اصلا به‌خاطر همين‌ست.
جاسوس‌هاي بزرگ‌تر، معمولا زيردست‌هايشان را خوب مي‌شناسند، خيلي خوب. و مي‌دانند كه توي مغزشان چي‌ مي‌گذرد و چه‌ خبرست. اما حساب دل و قلب و اين‌جور چيزها واقعا جداست. ناتان (كه رابرت ردفورد نازنين نقش‌ش را بازي مي‌كند) با همه‌ي مهارت‌ش و همه‌ي عقلانيتي كه توي رگ‌هايش جاري بود، حساب دلِ نازك تامِ جاسوس را نكرده بود، و خب چه‌كسي هست كه نداند اين «دلِ نازك» خيلي ساده مي‌تواند همه‌چيز را زيرِ سئوال ببرد و اصلا عوض كند؟
دل‌ست ديگر، عقل نيست كه حساب همه‌چيز را بكند. اگر قرار بود مثل عقل باشد كه اسم‌ش را نمي‌گذاشتند دل. مي‌گذاشتند؟



  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۳:٢٤ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۳ فروردین ۱۳۸۳
برچسب‌ها :