شمال از شمالِ غربی

سینما و ادبیات ــ نوشته‌ها و ترجمه‌های نویسنده‌ی این وبلاگ را بی‌اجازه در هیچ سایت، وبلاگ و نشریه‌ای منتشر نکنید.

بسيار چيزهاست كه جرات نمي‌كنم به شما بگويم ...


... دل‌بستن وقت نمي‌شناسد، گاهي حس مي‌كني كه بايد دل ببندي و اگر نبندي و ول كني و معطل كني، لابد ضرر مي‌كني و اگر ضرر كني همه‌ي عمرت به باد فناست و هيچ‌چي بعد از آن ارزش ندارد و آن‌چيزي كه ارزش داشته، هماني بوده كه بي‌خيال‌ش شده‌يي و حالا بايد غصه‌ش را بخوري...
خيلي وقت‌ست كه به شعر كاري ندارم، «چيزي»ست كه براي من تمام شده و چيزي كه تمام بشود، يعني جزء آدم نيست. اما گاهي استثناهايي‌ هست كه اين قاعده را مي‌گذارد زير پا و به‌عكس عمل مي‌كند. يكي از اين استثناها هم شعرهاي «گيوم آپولينر»ست كه هميشه، موقعي كه شعرهايش را مي‌خوانم، شروع مي‌كنم به فكر كردن و بعدش هم جور ديگر ديدن. «آپولينر» براي من اين‌جوري‌ست، شايد براي خيلي‌ها نباشد، اما براي من هست. امروز هم كه رفته بودم بيرون و داشتم توي خيابان راه مي‌رفتم و فكر مي‌كردم، ياد يكي از شعرهاي همين «آپولينر» نازنين افتادم. شعر را البته من به فارسي خوانده‌ بودم، طبيعتا به اين دليل ساده كه فرانسه نمي‌دانم و كاش البته مي‌دانستم. بعد سعي كردم تكه‌هايي را به ياد بياورم و هرچه سعي كردم، نشد. دليل اين يكي هم روشن بود: خيلي‌وقت بود كه سراغ شعرهايش نرفته بودم و هرچي كه قبلا خوانده‌ بودم، از ذهن‌م پريده بود بيرون و سايه‌ي كم‌رنگي مانده بود فقط كه نمي‌شد چيزي را توش تشخيص داد.
آن شعر، «موحنايي خوشگل» بود. يك تغزل به سبك «آپولينر» كه بايد بگرديد و آن عاشقانه‌گي را درش پيدا كنيد. اين شعر دوست‌داشتني بلند نيست، منتها من همه‌ش را اين‌جا نمي‌نويسم. دو بندِ شعر را كه بيش‌تر دوست دارم، مي‌نويسم تا خودتان برويد پي‌ش و پيدايش كنيد و بخوانيد و حظ ببريد...

من منتظرم
تا همواره دنبال كنم سيماي نجيب و مهرباني را كه به‌خود مي‌گيرد
تا من او را به تنهايي دوست بدارم
چونان آهن‌ربايي كه آهن مي‌ربايد او نيز مرا مي‌ربايد
منظره‌ي دل‌رباي
يك موحنايي محشر را دارد
...
ولي بخنديد، به من بخنديد
اي مردم همه‌جا، به‌ويژه مردم اين‌جا
زيرا بسيار چيزهاست كه جرات نمي‌كنم به شما بگويم
بسيار چيزها كه نمي‌گذاريد بگويم
به من رحم داشته باشيد




  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۸:۳٢ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٤ فروردین ۱۳۸۳
برچسب‌ها :