شمال از شمالِ غربی

سینما و ادبیات ــ نوشته‌ها و ترجمه‌های نویسنده‌ی این وبلاگ را بی‌اجازه در هیچ سایت، وبلاگ و نشریه‌ای منتشر نکنید.

در خدمت و خيانت روشنفكران ...




...نع، من اين رُمان را دوست ندارم، هرچند سعي كردم كه دوست‌ش داشته باشم، اما نشد و من هم هيچ اصراري نكردم. اين رُمان كه مي‌گويم، منظورم «كافه نادري»ست كه خيلي‌ها (ازجمله دوستان نازنين خودم) برايش سر و دست شكانده‌ند و حلواحلوايش كرده‌ند و تا عرش اعلا بالايش برده‌ند. اعتراف مي‌كنم كه با ذوق و شوق كتاب را خريدم، اما از همان صفحه‌ي دوم خورد توي ذوق‌م و اين توي ذوق‌خوردن تا ته كتاب ادامه پيدا كرد و حالا هم كه كتاب تمام شده، سرِجايش مانده و تكان نخورده. من «رضا قيصريه» را درست نمي‌شناسم، همه‌ي شناخت‌م محدود به اين‌ست كه آدم باسواد و باذوقي‌ست كه ايتاليايي را خوب مي‌داند (خيلي خوب) و چندتايي از ترجمه‌هاش را هم خوانده‌م كه ترجمه‌هاي خوبي بوده‌ند و البته مجموعه‌ي داستان‌هاي خودش را هم نديده‌م و طبيعتا نخوانده‌م.با اين اوصاف، رُمان «كافه نادري» مواجهه‌ي اول من‌ست با قيصريه، و در اين مواجهه مغبون اصلي من‌م، چون فكر مي‌كرده‌م بالاخره صاحب رُماني شده‌ييم كه دارد از ماجراهاي روشنفكري در ايران مي‌گويد، اما با داستاني روبه‌رو شده‌م كه فقط از كنار اين ماجراها رد شده و نگاه گذرا و البته معناداري كرده به اين ماجراها كه يك‌كمي سئوال‌برانگيزست و مي‌تواند شك‌برانگيز باشد. رُمان «كافه نادري» را دوست ندارم، چون خيلي بودارست، يك‌جور غريبي‌ست و يك‌چيزهايي پشت‌ش هست كه نبايد باشد. روايت داستان، يك‌جوري‌ست كه آدم فكر مي‌كند حسادت و ناراحتي و بغض درش هست. همه‌ي آن‌هايي كه توي رُمان هستند، به‌شدت مساله‌دارند (اين پروبلماتيك‌بودن شخصيت نيست) و آدم‌هاي رذل و هرزه‌يي هستند كه اگر كل تاريخ را بگرديد نظيرشان را پيدا نمي‌كنيد. ايرادي به قيصريه نمي‌گيرم كه چرا آدم‌هاي رُمان‌ش اين‌جوري هستند و جور ديگري نيستند، اين حق اوست كه راجع به همين آدم‌ها و هر آدمي كه دوست دارد بنويسد. براي من، سئوال اين‌جاست كه كجاي اين همه تيرگي و تاريكي جذاب‌ست، و چه چيزي در اين لجن‌زار (با عرض‌معذرت!) هست كه به كار بيايد. اين آدم‌هايي كه ما توي داستان مي‌بينيم، سر و ته يك كرباس‌ند، همه‌شان (با عرض معذرت)عرق‌خورهاي حرفه‌يي و خانم‌بازهاي تيري هستند كه اصلا وارد جمع‌هاي هنري شده‌ند تا به مراد دل‌شان برسند. خب، پس كافه نادري كجاي اين ماجراست؟ و اصلا چرا اين كافه و يك كافه‌ي ديگر نه؟ راست‌ش را بخواهيد، قبل از خواندن رُمان، فكر مي‌كردم داستان قيصريه روايتي‌ست از اين كافه‌ي روشنفكري، و همه‌ي آن اتفاق‌هايي كه در دهه‌ي چهل و اوايل پنجاه آن‌جا افتاد. اما درطول داستان ديدم كه اصلا اين‌طوري نيست و آقاي نويسنده جوري شيفته‌ي آدم‌هاي برساخته‌ش شده كه پاك از كافه غافل شده و آن‌جاهايي هم كه گريز مي‌زند به كافه، مي‌شد كه اصلا كافه نادري نباشد و جاي ديگري باشد. اما آن‌چيزي كه بدجوري حال‌م را گرفت و دل‌خورم كرد، اين اسامي مستعاري‌ست نويسنده براي آدم‌هاي واقعي انتخاب كرده و هرچند بعضي‌شان تركيبي هستند از دو سه نفر، اما زيادي مصنوعي هستند و اين مصنوعي بودن‌شان، دست‌كم مايه‌ي عذاب من يكي بوده‌ست. تازه، آدم‌هاي برساخته‌ي قيصريه فقط يك‌چيز را نشان مي دهند و آن يك‌چيز يك‌جور دشمني و حسادت قديمي‌ست كه حالا مكتوب شده تا همه شاهدش باشند. درست‌ست كه مي‌شود دكتر منصور راهبان را حدس زد كه كي‌ست و اين اصلان شمسا كه نقاش كپي‌كارست و خيلي‌هاي ديگر هم قابل شناسايي هستند، اما حق من خواننده اين وسط چيست؟ همين‌كه حدس بزنم اين آدم، فلان شاعر يا نقاش معروف‌ست، قرارست ته لذت من باشد و اين مگر لذتي دارد اصلا، موقعي كه اصل اين اتفاق‌ها ورد زبان خيلي‌هاست؟«تهمينه ميلاني» فيلمي دارد كه اصلا دوست‌ش ندارم (نيست كه هلاك بقيه‌ي فيلم‌هايش هستم!) و اين، همان فيلم معروف «نيمه‌ي پنهان»ست كه درش همه‌چي زده بود بيرون از تصوير و بدجوري توي چشم بود. توي همين فيلم، آقاي فرهنگ‌دوستي هست (همسر خانم ميلاني) كه يك‌جايي سخن‌راني مي‌كند و حرف‌هاي گنده‌يي مي‌زند كه هيچ‌كدام‌ش مال خودش نيست. مال «ابراهيم گلستان» بزرگ‌ست كه هميشه توي سر آدم‌هاي حقير زده و اجازه نداده كه حقارت‌شان را عمومي كنند. بعد از ديدن نيمه‌ي پنهان، لج‌م گرفته بود و حالا بعد از خواندن كافه نادريهمان لج قديمي برگشته و دارد زبان‌درازي مي‌كند. من خيلي اهل كافه و اين حرف‌ها نيستم (خدا را شكر!) و ميانه‌ي خوشي هم با مهماني‌هاي روشنفكري و بحث‌هاي خاله‌زنكي‌يي كه بين‌شان جريان دارد ندارم (بازهم خدا را شكر!) اما اين‌جور داستان‌ها را هم كه اصلا نوشته مي‌شوند براي حال‌گرفتن و زيرآب‌زدن و انتقام‌گرفتن، دوست ندارم. ادبيات جاي اين‌كارها نيست، صاف‌كردن حساب‌ها و آبروي كسي را بردن، جايي در ادبيات ندارد. مي‌شود دعواها را در عالم واقعي تمام كرد و موقعي كه همه‌ي عقده‌ها رفع شده باشد و آدم كينه‌يي از هيچ‌كي نداشته باشد، رُمان‌ش خواندني مي‌شود.
فعلا بايد صبر كنم و ببينم كه رضا قيصريه رُمان بعدي‌ش را كِي چاپ مي‌كند، كاش لااقل آن‌يكي، اين‌طوري نباشد...



  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ٦:٢٥ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٥ فروردین ۱۳۸۳
برچسب‌ها :