شمال از شمالِ غربی

سینما و ادبیات ــ نوشته‌ها و ترجمه‌های نویسنده‌ی این وبلاگ را بی‌اجازه در هیچ سایت، وبلاگ و نشریه‌ای منتشر نکنید.

تنها خدا مي‌داند چرا اين همه عاشق ساعتيم...


...نوشتن و حرف‌زدن راجع به رُمان «ساعت‌ها» نوشته‌ي «مايكل كانينگهام» هيچ كار آساني نيست، درواقع خيلي هم سخت‌ست. چون، با يك رُمان عادي طرف نيستيد. اين رُمان، همه‌ي چيزهايي كه فكرشان را هم نمي‌كنيد، يك‌جا جمع كرده و از جمع اين‌چيزها، چيزي درست شده كه نمي‌شود همين‌جور عادي ازش حرف زد و بعد هم از كنارش گذشت و فراموش‌ش كرد...
نمي‌دانم شده تا حالا كه بغضي مانده باشد توي گلوتان و مدام بالا و پايين برود، يا حسي وجودتان را بگيرد و ببينيد كه داريد منفجر مي‌شويد، يا كه مثلا يك‌روز چشم‌هاتان را باز كنيد و ببيند و معلٌق مانده‌ييد توي هوا، يا هزارجور چيز ديگر كه فقط خودتان مي‌فهميد و اگر با كسي ماجرا را درميان بگذاريد، لابد متهم مي‌شويد به ديوانگي و هزار چيز ديگر، و موقعي كه اين‌جوري باشد، حرف‌زدن اصلا نمي‌ارزد. «ساعت‌ها» درباره‌ي همين حس‌هاست، همين‌چيزهايي كه اول خيلي الكي به‌نظر مي‌رسند، اما الكي نيستند و وقتي بشوند خوره و بيفتند به جان آدم، ويران مي‌كنند و مي‌زنند به ريشه...
فيلم درخشاني را كه «استيون دالدري» از روي اين رُمان ساخته لابد ديده‌ييد (چه فيلم‌نامه‌ي استادانه‌يي نوشته ديويد هير، و چه‌‌قدر اين ادبيات را درست به سينما تبديل كرده)، و شايد بعد از ديدن‌ش حس كرده‌ييد كه «آخرِ خط» هيچ جاي بدي نيست و مي‌تواند مكاني باشد براي آرامش. اما اگر رُمان را بخوانيد، خيلي‌چيزهاي ديگر هم برايتان معلوم مي‌شود، خيلي‌چيزها كه از فرط سادگي شايد به چشم نمي‌آيند، اما هستند و وقتي ديده بشوند، فراموش‌كردن و ناديده‌گرفتن‌شان ديگر به اين آساني‌ها نيست...
بعضي چيزها هست كه جزء دغدغه‌ي آدم‌ست، جزئي‌ست از آدم و طبعا هميشه به يادش هست، هرچند گاهي ازش فرار مي‌كند و مي‌گريزد و مي‌انديشد كه بايد تنها باشد تا توي اين تنهايي به خيلي‌چيزها فكر كند، و يكي از اين‌چيزها كه بدجوري دغدغه‌ي آدم‌ست و جزء اوست اصلا، «مرگ»ست. اين كلمه‌ي ساده و سه‌حرفي همان چيزي‌ست كه مايه‌ي اصلي رُمان كانينگهام شده و سه‌تا زندگي را در سه مقطع زماني به هم پيوند داده. اما اگر فكر مي‌كنيد با رُماني طرف هستيد كه دارد از مرگ مي‌ترساندتان، و كاري مي‌كند كه خوف برتان دارد از هر چيزي كه هست، اشتباه مي‌كنيد. ساعت‌ها هرچند از مرگ مي‌گويد (از خودكشي، يك مرگ خودخواسته و عمدي) اما همه‌ي تكيه‌ش روي زندگي‌ست، و روي همه‌ي خوبي اين كلمه و لطافتي كه دارد و اگر به زبان بيايد، همه‌جا منتشر مي‌شود. فكرش را بكنيد كه «ويرجينيا»ي نازنين (نابغه، نابغه، نابغه) آن سنگ بزرگ را مي‌گذارد توي جيب‌ش و مي‌رود توي آب و غرق مي‌شود، اما بيرون آب، توي ريچموند و لندن، هستند كساني كه غصه‌ش را بخورند، بعد هم كمي گريه كنند. ويرجينيا، يك‌جورهايي دل‌ش قرص‌ست به آن زندگي و بچه‌هاي «وَنِسا» كه پشت‌پا مي‌زند به همه‌چي و ول مي‌كند. اما «لورا» كه مدام نقشه مي‌كشد و فكر مي‌كند يك‌جوري كَلَكِ خودش را بكَند، يپش نمي‌رود و مي‌ماند و تنها چيزي كه ازش برمي‌آيد، اين‌ست كه فرار كند و خب، اين هم يك‌جور ول‌كردن‌ست...
قيافه‌ي «نيكول كيدمن» را در فيلم ديده‌ييد، با دماغ گُنده، موقعي كه دروغكي به شوهرش مي‌گويد صبحانه خورده و بعد از پله‌ها مي‌رود بالا تا رُمان‌ش (خانم دالووي، اين رُمان غريب) را بنويسد؟ او يك‌جور بخصوصي نگاه مي‌كند و يك‌جور ملاحت، يك‌جور شيريني و يك‌جور شيطنت در چشم‌ها و لب‌هايش هست كه حيرت‌زده مي‌كند آدم‌ را. موقعي كه كتاب را تمام كردم، گذاشتمش كنار و ياد اين صحنه‌ي فيلم افتادم. حالا چرا؟ بماند براي بعد...




  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ٦:۱٧ ‎ب.ظ روز جمعه ٧ فروردین ۱۳۸۳
برچسب‌ها :