شمال از شمالِ غربی

سینما و ادبیات ــ نوشته‌ها و ترجمه‌های نویسنده‌ی این وبلاگ را بی‌اجازه در هیچ سایت، وبلاگ و نشریه‌ای منتشر نکنید.

سه‌تفنگ‌دار در تهران...



...چندوقتي هست كه كتاب جالب و خواندني‌يي راجع به «موجِ نو» سينمايِ فرانسه به فارسي ترجمه شده كه نديده‌م فعلا كسي درباره‌ش چيزي بنويسد، يا حتا شفاهي چيزي بگويد. «موجِ نو/ سينماي فرانسه» را «ژان لوك دوئن» نوشته (و درواقع، گردآوري كرده) و «قاسم روبين» هم به فارسي ترجمه‌ش كرده. عنوانِ اصلي كتاب البته هست «موجِ نو، 25 سال بعد» كه لابد مترجم فكر كرده حالا كه سال‌هاي بيش‌تري از اين حركتِ سينمايي گذشته، آن عددِ دورقمي مي‌تواند گول‌زننده باشد و روي همين حساب هم پاك‌ش كرده و بي‌خيال‌ش شده. من البته هنوز كتاب را تمام نكرده‌م، اما تا همين صفحه‌هاي مياني هم كلي لذت برده‌م. اين كتاب، داستان آدم‌هاي عاشق‌پيشه‌يي‌ست كه سينما برايِ‌شان همه‌چيزست، و توي اين همه‌چيز زندگي‌شان را جست‌و‌جو مي‌كنند. گاهي اين‌جا كتاب‌هايي را كه فكر مي‌كنم خوب‌ست بقيه هم بخوانند معرفي مي‌كنم و به يك‌معنا، اين‌بار هم دارم همين‌كار را مي‌كنم. منتها اين دفعه يك‌فرق هم هست؛ يك چنين كتابي را البته همه نمي‌پسندند. بايد اهلِ سينما باشيد، و فيلم‌هاي بچه‌هاي شرورِ «كايه دو سينما» را ديده باشيد تا بفهميد كه منظورم چيست. اگر هيچ‌وقت كاري به اين بچه‌ها نداشته‌ييد، هيچ لذتي مطمئنا ازش نمي‌بريد.
همه‌ي اين‌ها را گفتم، اما چندتا چيز ديگر هم هست كه بايد بگويم. اصلِ كتاب، سال 1983 چاپ شده، الان هم خواندني و جذاب‌ست، اما توي اين بيست و يكي دو سال، كتاب‌هاي ديگري هم چاپ شده‌ند كه كامل‌تر هستند، و حتا به اثرگذاري سينماگرانِ موجِ نو روي فيلمسازانِ دهه‌يِ نود اشاره كرده‌ند. مي‌دانيد، نسلِ من كه موجِ نو را در موقع خودش، و روي پرده كه لزوما تماشا نكرده، پس شايد بهتر باشد كه با مقايسه و اين‌جور چيزها سر از كار دربياورد. يكي ديگر هم اين‌كه ضبط اساميِ آدم‌ها، يك‌جاهايي سرسري انجام شده، يك‌جا «روبر حكيم» داريم و يك‌جا «روبر آكيم». من البته فرانسه نمي‌دانم اما شنيده‌م كه نام ستاره‌يِ زن فرانسه، «ايزابل اوپر»ست، و نه «هوپر» و اين «ه» در فرانسه «ا» تلفظ مي‌شود. شايد هم اشتباه شنيده باشم، اما موقعي كه «آنيِس واردا» نام‌ش در كتاب مي‌شود «وردا»، شايد هوپر هم بايد مي‌شد اوپر.
يكي‌دو ايراد هم به ناشرِ محترم (انتشارات نيلوفر) دارم، اول اين‌كه تعداد غلط‌هاي چاپي كتاب، دست‌كم تا اين نيمه‌يِ كتاب كه من خوانده‌م، زيادست (هرچند به ركورد كتاب ديگر همين ناشر، «خداحافظ گاري كوپر» نمي‌رسد!) و دوم اين‌كه طرحِ رويِ جلدِ كتاب، خيلي بَدست، درواقع افتضاح‌ست. مثل اين‌ست كه يك آدمِ بي‌استعداد عكسِ موجِ نويي‌ها را با «فتوشاپ» همين‌جوري كنار هم گذاشته‌ست. واقعا حيف نيست كه يك ناشر اسم‌ورسم‌دار و قديمي كتاب‌هايي با چنين رويِ‌جلدهايي چاپ بكند؟



  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ٧:٥٤ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۱ فروردین ۱۳۸۳
برچسب‌ها :