شمال از شمالِ غربی

سینما و ادبیات ــ نوشته‌ها و ترجمه‌های نویسنده‌ی این وبلاگ را بی‌اجازه در هیچ سایت، وبلاگ و نشریه‌ای منتشر نکنید.

همه‌يِ فيلم‌ها كه به درد تماشا نمي‌خورند...

  

...خيلي گشتم كه اصل مقاله‌ي «رابين وود» را پيدا كنم و تكه‌هايي‌ش را اين‌جا بنويسم، اما نشد، چون آن كتابي كه اين مقاله توش چاپ شده بود دَم دست نبود. حكايت پيدا كردن آن مقاله از اين‌جا شروع شد كه چند روز پيش، و اگر دقيق‌ش را بخواهيد پنج‌شنبه بعدازظهر، بعد از سه‌چاهار سال، دوباره نشستم به تماشاي «سالو، يا 120 روز سدوم» كه يكي از رُفقا لطف كرده بود و داده بود براي ديدن. بار قبل كه فيلم را ديدم،‌‌ خيلي بَدَم آمده بود ازش، و حالا فكر مي‌كردم بعد از اين چند سال و اين سني كه بالا رفته و چيزهايي كه خوانده‌م راجع به «پازوليني»، لابد آن‌را بهتر مي‌فهمم و به آن بدي سابق هم لابد نيست. اما فيلم هماني بود كه قبلاً هم بود و هيچ تغييري نكرده بود و همان اثري را گذاشت رويِ من كه در ديدار قبلي هم گذاشته بود و اين‌جوري شد كه وقتي تمام شد (ناقص‌ديدنِ فيلم‌ها را دوست ندارم، خصوصاً اگر كارگردان‌ش آدم مُهمي باشد) فقط بالا نياوردم (معذرت مي‌خواهم!) و افتادم روي تخت‌خواب و چشم‌هام را بستم و سعي كردم به هيچ‌چي و مخصوصاً همين فيلم «پازوليني» اصلاً فكر نكنم. اما نشد و خيلي با خودم كلنجار رفتم كه ببينم ايراد از كجاست و چه چيزي توي فيلم هست كه فراري‌م مي‌دهد و لج‌م را درمي‌آورد و كاري مي‌كند بعدش حوصله‌ي هيچ‌كاري نداشته باشم. همان‌موقع بود كه يادم افتاد «وود» يك مقاله‌يي نوشته و گفته كه اين فيلم را و البته فيلم‌هايي كه اين ريختي باشند را دوست ندارد، چون قرارست آزاردهنده باشند و تهوع‌آور باشند و حال تماشاگر را بگيرند و منزجرش كنند از زندگي و مخلفات آن. جانِ كلام وود توي آن مقاله، چيزي بود توي همين مايه‌ها، منتها با زباني درست‌و‌حسابي و بياني واقعاً استادانه.

مي‌دانيد، من مخالفتي با فيلم‌هايي كه راجع به آدم‌هاي بيمار (طبعاً بيمار روحي‌يي كه خود و ديگران را آزار مي‌دهد) ساخته مي‌شود ندارم، نمونه‌ش آن يادداشتي كه چندماه قبل راجع به «معلم پيانو» (ساخته‌ي استادانه‌ي ميشائيل هانِكه) نوشتم و گذاشتم توي همين وبلاگ. منتها، يك حدي بايد باشد، و اين ديگرآزاري آن‌قدر نشود كه بشود فاجعه و عين بختك بيفتد روي سينه‌ي تماشاگر و ول نكند و بماند. گوشه‌هايي از اين ديگرآزاري توي «حكايت‌هاي كانتربري»، «دِكامرون» و «شب‌هاي عربي/هزار و يك‌شب» هم هست، اما اين‌جا و توي «سالو» آن‌قدر پُررنگ مي‌شود، كه مي‌شود مايه‌ي آزار.

قديم‌ترها، مُنتقداني توي سينما بودند كه سينما را «كشف» مي‌كردند و از «كشف‌»شان خشنود بودند و مي‌باليدند به اين داستان، همان‌ها بودند كه توي يك‌دوره‌يي گفتند و نوشتند و اعلام كردند كه «سينما» يك راه فرارست، يك مفرٌست براي آن‌هايي كه تلخي زندگي حال‌شان را گرفته و تاريكي دور و برشان موج مي‌زند و بايد كه فرار كنند، چون اگر نكنند و بمانند، له مي‌شوند و پودر مي‌شوند و بقيه هم يادشان مي‌رود كه همچين‌كسي بوده اصلاً. اما فيلم‌هايي مثل «سالو» (من البته فيلمي مثل اين را نديده‌م، و كاشكي نبينم هيچ‌وقت) مُخرب روح هستند، ويران مي‌كنند از درون و آدم را مي‌رسانند به مرز متلاشي‌شدن. چندجايي هست توي فيلم كه مجبور مي‌كنند آدم‌هاي اسير را كه «گُه» بخورند، آن‌هم با قاشق. (بازهم معذرت مي‌خواهم!) و همين‌جاها كافي‌ست كه آدم را تكان بدهد و ببرد تا آستانه‌ي ويراني. اين از آن فيلم‌هايي‌ست كه اگر تماشايش نكرده‌ييد، بهترست نرويد سراغ‌ش و بگذاريد همان‌جور ناديده بماند. زشتي‌ها و پلشتي‌هاي زندگي و روزگار، آن‌قدر هست كه اين‌ها را كنارش اضافه نكنيم.

بعد از ديدن «سالو»، فقط نفس‌هاي عميق در كنار درخت‌هاي سبز به‌كار مي‌آيد و طراوت و تازه‌گي، خفه‌شدن بعد از ديدن يك‌چنين فيلمي، هيچ دل‌چسب نيست...

 بعدالتحرير: يادداشت، و شايد جواب دوست خوب‌م مهدی مصطفوی را می‌توانيد توی اين نشانی بخوانيد. مهدی به چيزهايی اشاره كرده و راجع به چيزهايی گفته كه هيچ بد نيست شما هم بخوانيدشان.

 

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۱٢:۳٦ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢۳ فروردین ۱۳۸۳
برچسب‌ها :