شمال از شمالِ غربی

سینما و ادبیات ــ نوشته‌ها و ترجمه‌های نویسنده‌ی این وبلاگ را بی‌اجازه در هیچ سایت، وبلاگ و نشریه‌ای منتشر نکنید.

وقتی نوشتن می‌شود يک کار سخت...

 

...اين از آن موقعيت‌هايی‌ست كه اگر درش قرار نمی‌گرفتم شايد نمی‌فهميدم كه چيست و چه‌طوری‌ست. هيچ‌وقت مثل حالا، و اين روزهايی كه داريم ويژه‌نامه‌ی كتاب را در روزنامه‌ی شرق چاپ می‌كنيم، از ديدن كتاب حال‌م بد نمی‌شد. فكرش را بكنيد، من همه‌ی عمر شيفته‌ی كتاب بوده‌م، شايد كرم كتاب. اما حالا ديگر ديدن روی جلد كتاب‌ها دگرگون‌م می‌كند. شايد اگر قرار نبود ويژه‌نامه‌يی چاپ شود، و مثل سال‌های قبل فقط كتاب‌ها را می‌خريدم و می‌خواندم كه لذت ببرم، اين‌طوری نمی‌شد. اما حالا شده‌ست، كاری‌ش هم نمی‌شود كرد.

توی اين دو روزی كه رفتم نمايشگاه، كلی كتاب خريدم. كلی كه می‌گويم فكر نكنيد كه يك كاميون منظورم‌ست، منظورم كتاب‌هايی‌ست كه پول خريدن‌شان را داشتم. وگرنه، يك‌سالی هست كه می‌خواهم كتاب كوچه‌ی احمد شاملو را بخرم، منتها كو پول‌ش؟

حالا اين‌ها را چرا اين‌جا نوشتم؟ چون مي‌دانم كه بايد وبلاگ را به‌روز كنم، و مي‌دانم كه اين روزها فرصت‌ش كم‌تر پيش مي‌آيد. چون از همان لحظه‌يي كه مي‌رسم خانه، بايد به سرعت برق‌وباد و به‌روش تندخواني يكي از كتاب‌هاي سينمايي خارجي را بخوانم و يادداشتي بنويسم درباره‌ش.

حيف، واقعا حيف كه بايد اين‌طوري كتاب خواند. نمايشگاه كه تمام بشود، سرفرصت مي‌نشينم به خواندن همه‌ي اين كتاب‌هايي كه راجع به‌شان نوشته‌م.

فعلا، فقط دعا مي‌كنم كه زودتر نمايشگاه كتاب تمام شود، كاش اين‌طوري باشد...

 

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ۳:۱٦ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٠ اردیبهشت ۱۳۸۳
برچسب‌ها :