شمال از شمالِ غربی

سینما و ادبیات ــ نوشته‌ها و ترجمه‌های نویسنده‌ی این وبلاگ را بی‌اجازه در هیچ سایت، وبلاگ و نشریه‌ای منتشر نکنید.

خداوند همه‌ي ما را ببخشد...

 

...همه‌ي ما يك مرگ بدهكاريم، استثنايي در كار نيست. ولي بعضي‌وقت‌ها، خداي من، دالان سبز خيلي طولانيه...

 

توي اين مدتي كه از اكران «مصائب مسيح» مي‌گذرد، خيلي با خودم كلنجار رفته‌م كه بروم براي ديدن فيلم يا نه. همه‌ي چيزهايي را كه بايد قبل از ديدن فيلم تازه‌ي «مل گيبسن» دانست مي‌دانم. همه را از بر كرده‌م. رفته‌م پُرس‌وجو كه در فيلم چي هست و چي نيست. از ميزان شكنجه و خون و شلاق و باقي چيزهايي هم كه آدم ممكن‌ست از ديدن‌شان رو تُرش كند، خبر دارم. منتها يك‌چيزي (چه‌چيزي؟) هست كه مانع مي‌شود، و نمي‌گذارد مسيرم را كج كنم و گذرم بيفتد به سينما. درست‌ش اين‌ست كه مثل بقيه، ساكت و مؤدب، بنشينم و خشونتي را كه در حق مسيح روا شده، تماشا كنم. اما تا حالا اين‌كار را نكرده‌م. به‌جاي ديدن فيلم گيبسن، ترجيح داده‌م كه فيلم‌نامه‌ي «دالان سبز» را براي بار چندم (بار چندم واقعاً؟) بخوانم و شكنجه و قتل مسيح را در روزگاري كه به ما نزديك‌ست حس كنم. بله، دارم خواندن (و ديدن) دالان سبز را به فيلم جنجالي و ديده‌شده و البته قدرديده‌ي گيبسن ترجيح مي‌دهم، و مي‌دانم كه اين قضيه به‌مذاق خيلي‌ها خوش نمي‌آيد، گيرم اين‌كه حرفي نزنند و سكوت كنند.

فرق عُمده‌يي هست بين مصائب مسيح و دالان سبز، كه باعث مي‌شود به دومي علاقه‌ي بيش‌تري داشته باشم. فرق عُمده‌يي كه مي‌گويد درست‌ست كه آدم‌ها در يك دوره‌يي مسيح را به صليب كشيدند (اين، روايت مسيحي‌هاست البته، و در قرآن ما چيزي ديگري آمده)، اما بدتر از آن اين‌ست كه حالا و در اين دوره هم دارند همين‌كار را تكرار مي‌كنند. همه‌ي داستاني كه فرانك دارابونت و استيون كينگ در دالان سبز براي ما تعريف مي‌كنند همين‌ست. «پونتيوس پيلات»ي كه اين دوتا داستان‌گو نشان داده‌ند، به‌رغم امروزي‌بودن‌ش، و به‌رغم شغل غريبي كه دارد، به اندازه‌ي پيلات اصلي، واقعي‌ست.

تازه، مُهم‌تر از آن‌ها اين‌كه روايت امروزي سرگذشت مسيح در دالان سبز، واجد يك نكته‌ي اساسي و كليدي هم هست. ما با چيزي به‌نام مُعجزه طرف هستيم، چيزي غيرعادي و بالاتر از شعور آدم‌ها، كه مي‌آيد تا آدم‌ها را از گُم‌راهي بيرون بياورد، اما آدم‌ها به دليل آدم‌بودن اين‌را نمي‌فهمند‌. دالان سبز، بي‌آن‌كه به‌وضوح بگويد، يا داد بزند و خداي‌نكرده مظلوم‌نمايي كند، وقوع مُعجزه را گوشزد مي‌كند و مي‌گويد كه دوره‌ي چنين‌چيزهايي تمام نشده و مي‌شود در روزگار ما هم سراغ‌شان را گرفت. اما همه‌چي موقعي حيف مي‌شود كه اين مُعجزه را دوباره نديده بگيريم، و حتا كمر ببنديم به قتل آن كسي كه صاحب مُعجزه‌ست. فرانك دارابونت در يكي از مصاحبه‌هايش گفته بود كه خداوند ما را ببخشد، اما اين پدران ما بودند كه مسيح را به صليب كشيدند. اين حرف او را مي‌شود يك اعتراف اساسي دانست، از آن اعتراف‌هايي كه مي‌گويند آدم بعدش سبُك مي‌شود.

آن جمله‌ي آخر «پُل» (تام هنكس) و اعتراف‌ش كه همه‌ي ما يك مرگ بدهكاريم و استثنايي در كار نيست را يادم باشد كه توي دفترچه‌يي كه مخصوص اين‌جور جمله‌ها دارم، درشت‌تر از بقيه بنويسم. شايد كه دست‌كم شرم ديدن‌ش مُعجزه كند.

 

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۱۱:۳۳ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱۱ خرداد ۱۳۸۳
برچسب‌ها :