شمال از شمالِ غربی

سینما و ادبیات ــ نوشته‌ها و ترجمه‌های نویسنده‌ی این وبلاگ را بی‌اجازه در هیچ سایت، وبلاگ و نشریه‌ای منتشر نکنید.

تكه‌يي از يك نامه متعلق به همين روزها...

 

...و بعد از همه‌ي اين‌ها، همه‌ي حرف‌ها، همه‌ي دردِدل‌ها و ناله‌ها و چيزهاي باربط و بي‌ربط، گفته‌يي كه روزگار، بد روزگاري‌ست و اين بدي روي همه اثر گذاشته و آدم خوب كم گير مي‌آيد و هيچ‌كي نيست كه بشود به‌ش اعتماد كرد، و هركي كه هست نهايت و دست‌آخر توزرد بيرون مي‌آيد و خلاصه اوضاع‌واحوالي‌ست كه نگو و نپرس.

من از اين چيزها، از اين‌جور حرف‌ها و نظرها، خيلي سر درنمي‌آورم، رابطه‌م با اين حرف‌ها خيلي‌وقت‌ست كه گسسته و اين‌كه مي‌گويم خيلي‌وقت، يعني كه مثلاً همين ديروزپريروز، يا كه ساعتي قبل، و چه فرقي مي‌كند اصلاً موقعي كه هم تو حرف‌م را مي‌فهمي، و هم من حوصله‌ي گفتن بعضي‌چيزها را ندارم، يعني مسئله حتا حوصله هم نيست، چيزي‌ست كه اسم ندارد، يا مُمكن‌ست كه داشته باشد و من ندانم، و خيلي هم اين يكي گزينه پرت نيست و هيچ بعيد نيست كه دقيقاً همين باشد و بايد همه‌ي سعي‌م را بكنم كه از اين به بعد درست بروم سروقت اصل هر چيز، چون چيزهاي فرعي، چيزهايي كه اصل نيستند و سرگرم‌كننده‌تر و جذاب‌تر از اصل هستند، معمولاً بيش‌تر به چشم مي‌آيند و من نمي‌دانم كه اين به‌چشم‌آمدن خوب‌ست يا نه، و بحث خوبي و بدي را هم دوست ندارم پيش بكشم، كه هم حوصله‌ي تو سر مي‌رود و هم من دست‌م به نوشتن‌شان نمي‌رود.

برسم به آن‌چيزي كه اصل نامه‌ي توست و همه‌ي چيزهايي كه نوشته‌يي اصلاً براي همين بوده كه برسي به اين و نمي‌دانم كه چرا تا يك‌سوم آخر نامه اشاره‌يي نكرده‌يي به‌ش و يك‌دفعه توي اين يك‌سوم حمله كرده‌يي و امان نداده‌يي و حرف‌ها زده‌يي و نفس گرفته‌يي و خلاصه بعيد بود از تو كه اين‌طوري باشي و كاش كه بعد از اين دست‌كم راه ديگري پيدا كني، و حالا من نه، هركي‌ را كه خواستي نابود كني، قبل‌ش اقلاً خبري بدهي كه آدم آماده باشد و هول نكند و پس نيفتد و چيزي زير پوست‌ش وول نخورد و بيرون نيايد و آبروي‌ش نرود و همه‌چي به‌هم نريزد.

اين حرف‌هايي كه راجع به آخرخط زده‌يي و گفته‌يي كه هر رابطه‌يي آخرش مي‌رسد به يك چنين‌جايي، لابد كه حرف‌هاي درستي‌ست، و من به درستي‌ش كار ندارم، يعني كه مطمئن‌م درست‌ست و اين اطمينان، از آن‌جايي مي‌آيد كه توي همه‌ي اين مدت، همه‌ي چيزهايي كه گفته‌يي درست بوده و هيچ غلطي تو‌ش نبوده و آدم معمولاً موقعي كه حوصله ندارد رجوع مي‌كند به گذشته‌ش تا ببيند قبلاً چي به چي بوده و آدم موقعي كه اين‌كار را بكند، خيال‌ش راحت مي‌شود و اين، يعني يك شروع خوب، درست مثل امتحان‌كردن يك‌نوع عطر جديد و حتماً اين‌وسط و اول كار، آدم به سُرفه مي‌افتد، عطسه مي‌كند و دماغ‌ش را بالا مي‌كشد و يك‌كمي كه بگذرد، مي‌بيند كه سُرفه و عطسه رفته‌ند و چيزي كه مانده بوي خوش‌ست و لذتي كه مي‌شود ازش برد و حتا به بقيه هم معرفي‌ش كرد و گفت خوب چيزي‌ست.

خيلي حاشيه رفتم، خيلي پرت زدم و اين‌يكي را هم مي‌داني كه اين حاشيه‌ها، عمدي‌ست و اتفاقي نيست و آدم‌ها خودشان باعث اتفاق‌هايي هستند كه مي‌افتد و حالا كه اين‌ها را گفتم، راحت‌تر مي‌توانم بروم سروقت اصل ماجرا و توضيح بدهم كه چي شد كه اين‌جوري شد و لابد يادت هست كه همه‌چي از آن روزي شروع شد كه يك روز داغ تابستان بود و آدم از گرما مي‌پُخت و قالب يخي كه توي پارچ آب بود، داشت ذوب مي‌شد...

 

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۱٢:٢٦ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٢ خرداد ۱۳۸۳
برچسب‌ها :