شمال از شمالِ غربی

سینما و ادبیات ــ نوشته‌ها و ترجمه‌های نویسنده‌ی این وبلاگ را بی‌اجازه در هیچ سایت، وبلاگ و نشریه‌ای منتشر نکنید.

تكه‌يي ديگر از يك نامه متعلق به همين روزها...

 

... بعد يادم افتاد به آن روزي كه توي جشنواره‌ي فيلم فجر رفتيم توي سالُن و منتظر مانديم كه «باج‌خور» را نشان بدهند و ببينيم كه فيلم تازه‌ي «مؤتمن» چي هست و چه‌شكلي‌ست و حالا كه گفته آن اداهاي روشنفكري دوتا فيلم قبلي‌ش را كنار گذاشته و فيلمي ساخته كه من و تو و همه‌ي آن‌هايي كه مي‌روند سينما تا فقط فيلم ببينند، نتيجه‌ش چي بوده و اين‌طوري بود كه ذوق‌زده شديم و فكر كرديم آن‌هايي كه آن بيرون، توي سالُن انتظار حرف‌هاي خوب‌خوب مي‌زدند و فيلم را با شاهكارهاي نوآر مقايسه مي‌كردند، حرف‌هاي درستي زده‌ند و يك‌كمي از حرف‌هاشان را هم روي كاغذ يادداشت كرديم كه اگر كسي سئوالي كرد، چيزي داشته باشيم براي گفتن و توي همين فكرها بوديم كه فيلم شروع شد و تصوير افتاد روي پرده و ديديم كه آن‌ حرف‌ها ربطي نداشته به اين فيلم و فكر كرديم لابد آن‌ها راجع به چيز ديگري حرف مي‌زده‌ند و ما عوضي شنيده‌ييم و هي توي صندلي وول خورديم و آب‌نبات‌چوبي‌‌مان را خورديم كه همان‌جا توي سينما خريده‌ بوديم و مزه‌ي شاتوت مي‌داد و موقعي كه تمام شد و تبديل شد به آدامس، خيلي سفت بود و تمام نمي‌شد و فيلم هم روي پرده داشت جان مي‌كَند و يكي نبود كه كُمك كند تمام شود و بياييم بيرون و براي همين صبر كرديم تا تيتراژ آخر و موقعي كه از سالُن زديم بيرون، صاف توي چشم هم نگاه كرديم و چشمكي زديم و رفتيم كنار آن‌هايي كه حرف‌هاي خوب‌خوب مي‌زدند و گوش داديم و ياد گرفتيم كه فيلم، يك نوآر ايراني بوده و اين‌كه ما درك‌ش نكرده‌ييم، مال اين‌ست كه سواد نداريم و نبايد به آن صحنه‌هاي زدوخورد احمقانه‌يي كه توي فيلم بود و كلي خنديديم به‌ش بخنديم و اين چيزي كه ديده‌ييم هيچ‌چي از بهترين نوآرهاي تاريخ‌سينما كم ندارد و آن‌هايي كه قبلاً نوآر ساخته‌ند بايد بروند بوق بزنند و اين طرف‌ها هم نباد پيداشان شود چون اگر كه ببينندشان حق‌شان را مي‌گذارند كف‌ِدست‌شان و فحش مي‌دهند به‌شان و گير مي‌دهند به‌شان كه چرا تا حالا فيلم‌هاشان را به اسم نوآر ساخته‌ند و نوآر همين است اصلاً و هركي هم چيز ديگري بگويد آدم بي‌سوادي‌ست و  كلاً كارگردان لطف كرده و اين فيلم را ساخته و اصولاً علاقه‌يي به فيلم‌هاي اين‌ريختي ندارد و دوست دارد فيلم‌هاش راجع به آدم‌هاي تنهايي باشد كه هيچ‌ كاري نمي‌كنند و حرف‌هاي بزرگ و خوب‌خوب مي‌زنند و كلي كتاب خوانده‌ند و شعر مي‌گويند و از سياره‌ي ديگري آمده‌ند و ربطي به ما ندارند.

يادت هست حتماً موقعي كه از سينما زديم بيرون و يك تاكسي گرفتيم و نشستيم توش، پقي زديم زير خنده و تا مي‌توانستيم به فيلم و همه‌ي حرف‌هاي گُنده و خوبي كه بقيه زده بودند خنديديم و وسط‌هاي راه به راننده گفتيم كه مسير را عوض كند و رفتيم خانه‌ي شما و هيچ‌كي خانه نبود و خالي بود و جان مي‌داد براي فيلم‌ديدن و بين فيلم‌هايي كه بود «غرامت مُضاعف» را ديديم و لذت بُرديم و كيف كرديم و تمام كه شد هوس كرديم كه روي نوار وي‌اچ‌اس نسخه‌ي تميزي از فيلم را ضبط كنيم و بدهيم به آن‌هايي كه باج‌خور را دوست داشتند و چون بايد از جيب پول مي‌داديم، گفتيم به‌جهنم و دوباره خنديديم و پاشديم رفتيم كافه و اسپرسوي تلخ سفارش داديم و كيك شكلاتي و دود كرديم و دربست گرفتيم و اول رفتيم دم‌ خانه‌ي شما و تو پياده شدي و  دست تكان دادي و رفتي و من ماندم توي تاكسي و سرم را گذاشتم روي صندلي عقب و چشم‌هام را بستم و گوش دادم به موسيقي بامزه‌يي كه از بلندگوي پشت‌سرم مي‌آمد بيرون...

 

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ٢:۳٦ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٥ خرداد ۱۳۸۳
برچسب‌ها :