شمال از شمالِ غربی

سینما و ادبیات ــ نوشته‌ها و ترجمه‌های نویسنده‌ی این وبلاگ را بی‌اجازه در هیچ سایت، وبلاگ و نشریه‌ای منتشر نکنید.

تكه‌يي ديگر از همان نامه متعلق به همين روزها...

 

... رسيدم به‌ آن خطي كه نوشته بودي فتيله را كي روشن كرد و يادم افتاد به خوابي كه همين جمله بود و خيلي قبل‌تر، حتا خيلي قبل‌تر از آن‌كه هم‌ديگر را ببينيم و سلام كنيم براي بار اول و شماره‌يي ردوبدل كنيم و قراري بگذاريم براي خوردن يك قهوه ديده بودم‌ش و از همان‌شب افتاده بود به دل‌م كه خوب نيست و حالا كه فكر مي‌كنم به‌ش، درست يادم نيست كه چي بود و فقط همين‌ش را يادم‌ست كه يك ديوار بلند بود و ديوار زيادي سفيد بود و سفيدي‌ش چشم را مي‌زد و نمي‌شد جلو را ديد و يك‌صدايي هم هي از آسمان مي‌آمد و معلوم نبود كه صداي چي‌ست و هرچي فكر كردم ديدم شبيه هيچ‌صدايي نيست و همين‌كه مي‌آمد، گوش‌م سوت مي‌كشيد و انقدر طول كشيد كه صبح شد و آفتاب زد و نور، صاف خورد توي چشم‌م و پا شدم و ديدم كه بالش‌م خيس‌ست و فكر كردم حالا كه چله‌ي زمستان‌ست و خانه سردَ‌ست و عرق‌كردن معني ندارد و هيچ‌چي نفهميدم و بي‌خيال شدم و رفتم زير دوش و با چشم‌هاي بسته دوش گرفتم و به هيچ‌چي فكر نكردم و گذاشتم كه گرمي آب پوست سرم را بسوزاند. مثل همين‌حالا كه اين فتيله جلوي چشم‌م‌ست و حال‌م از ديدن‌ش به‌هم مي‌خورد و هيچ‌ خوش‌م نمي‌آيد كه قيافه‌ي نحس‌ش بيايد جلوي چشم‌م و حس مي‌كنم بوي نفت زير دماغ‌م‌ست و امروز صبح هم كه رفته بودم سر كار، ديدم كه اين بوي توي هوا هست و هيچ‌كي محل نمي‌گذارد و به بقيه كه گفتم فقط چپ‌چپ نگام كردند و سري تكان دادند و هيچ‌چي نگفتند و معلوم بود كه دل‌شان سوخته برام و اين‌كه هيچ‌چي نگفته‌ند دليل ديگري نداشته و ظهر كه شد ديدم بوش بدجوري زير دماغ‌م‌ست و دارم خفه مي‌شوم و يكي‌را كشيدم كنار و براش توضيح دادم كه توي هوا فتيله‌يي هست كه دارد مي‌سوزد و اين بوي نفتي كه هست و توي بيني من نشسته مال همين فتيله‌ست و ديدم كه او هم سرش را تكان داد و گفت خاموش‌ش كن و مجبورم كرد كه توضيح بدهم براش كه بعضي فتيله‌ها را نمي‌شود خاموش كرد و بايد صبر كرد تا نفت‌شان تمام شود و اين فتيله‌ي لعنتي‌، وصل‌ست به منبع خيلي‌گُنده‌يي كه حالاحالاها تمام نمي‌شود و او هم هيچ‌چي نگفت و شانه‌يي بالا انداخت و رفت و نگذاشت كه همه‌ي شعر «ژاك پره‌ور» را براش بخوانم تا بوي نفت توي دماغ او هم بنشيند و موقعي كه ديدم هيچ‌كي نيست و همه رفته‌ند كه ناهارشان را بخورند و سيگاري دود كنند و همان حرف‌هاي صبح را دوباره بگويند و بخندند و غش كنند و بسپارند به حافظه، نشستم پشت ميز و روي كاغذ كوچكي كه يكي از بچه‌ها كنده بود تا روش نقاشي بكشد نوشتم: چراغ مال من بود و نور مال تو، فتيله را كي روشن كرد؟ و گذاشتم همان‌جا بماند تا يكي بخواند و ببيند كه من الكي حرف نزده‌م و بوي نفت صاف برود توي دماغ‌ش. خودم هم پاشدم رفتم توي خيابان و سيگاري درآورم كه آتش كنم، كه نكردم و ترسيدم اين نفتي كه توي هوا دارد شنا مي‌كند، اثر كند و همه‌چي منفجر شود. حالا همه‌ي اين‌ها را نوشتم كه چي؟ كه مثلاً برسم به آن روز يك‌شنبه‌يي كه زنگ زدي و گفتي بيا و زود جيم شدم و خودم را رساندم به آن كافه‌يي كه توي يك پاساژ بود و سيگارهاي خارجي داشت و قهوه‌ش تعريفي نداشت و خيابان از پنجره‌ش معلوم بود و تو نشسته بودي پشت ميزي كه كنار پنجره بود ...

 

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۱٢:۳۸ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۸ خرداد ۱۳۸۳
برچسب‌ها :