شُمال از شُمالِ غربی

سینما و ادبیات ـ نوشته‌ها و ترجمه‌های نویسنده‌ی این وبلاگ را بی‌اجازه در هیچ سایت، وبلاگ و نشریه‌ای منتشر نکنید.

نه، با صداي بلند...

 

...ولي اسب‌ها اين را نمي‌خواستند و از هم جدا شدند، زمين نيز اين را نمي‌خواست، زيرا در راه‌شان صخره‌هايي قرار داده بود، كه سواران مي‌بايست تك‌تك بگذرند. هنگامي كه از آن‌جا گذشتند، شهر مائو را زير پاي خود ديدند، و معابد، و آب‌گير، و زندان، و قصر، و مهمان‌خانه‌ي اروپايي را. پرندگان و كركس‌ها را ديدند، گويي آن‌ها نيز نمي‌خواستند و همه، با صداي بلندِ خود مي‌گفتند «نه، هنوز نه» و آسمان گفت «نه، آن‌جا نه»

 

 

آخرين سطرهاي رمان «گذري به هند»، نوشته‌ي «اي.ام.فورستر»

 

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ٧:۱٧ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٦ خرداد ۱۳۸۳
برچسب‌ها :