شمال از شمالِ غربی

سینما و ادبیات ــ نوشته‌ها و ترجمه‌های نویسنده‌ی این وبلاگ را بی‌اجازه در هیچ سایت، وبلاگ و نشریه‌ای منتشر نکنید.

روز بي‌حوصله‌گي...

 

... يك‌جور عجيبي شده‌م. بي‌حوصله‌گي، همه‌چي را ريخته به‌هم. بدتر از همه اين‌ست كه نمي‌دانم اين بي‌حوصله‌گي از كجا آمده، يعني اگر راست‌ش را بخواهيد مي‌دانم از كجا آمده، اما همه‌ش به خودم مي‌گويم بايد بي‌خيال‌ش شوم، بايد فكر كنم نيست و ريشه ندارد و مال فصل‌ست و خلاصه بزنم زير واقعيت و هرچي كه هست.

توي بي‌حوصله‌گي، خيلي چيزها هست كه نمي‌چسبد، خيلي چيزها هم هست كه مي‌چسبد. گوش‌دادن به يك آهنگ خوب (حالا تو بگير هر آهنگي) خودش مقدمه‌ي ورود به يك دنياي ديگرست. تازه، فقط هم كه اين نيست. مي‌شود از يك آب‌نبات چوبي حرف زد كه گرماي تحريريه را از ياد مي‌برد و آدم را مشغول مي‌كند. از آن آب‌نبات‌هايي كه ته‌ش، موقعي كه دارد تمام مي‌شود، مي‌شود آدامس. آن‌هم چه آدامسي، سفت‌وسخت. و تازه آن‌هم چه رنگي، صورتي. عالمي دارد واقعاً. از آن عالم‌هايي كه توي فيلم‌ها هست، آن‌هم نه توي همه‌ي فيلم‌ها، فيلم‌هايي كه آدم زل مي‌زند به‌ش و محو مي‌شود و خودش را تويش مي‌بيند، توي فيلم خودش را كشف مي‌كند. هي دارم ياد «رز ارغواني قاهره» مي‌افتم، ياد اين‌كه آدم اگر عاشق پرده‌ي سينما باشد چه بلايي سرش مي‌آيد. چرا نمي‌توانم درست‌وحسابي اين فيلم را توضيح بدهم، لابد براي اين‌كه توضيح خيلي چيزها سخت‌ست، مثل همين بي‌حوصله‌گي كه اول يادداشت به‌ش اشاره كردم. اين بي‌حوصله‌گي را موقع خواندن رمان «استلا» هم داشتم، نه اين‌كه آن رمان خوب نباشد. به‌عكس، خيلي هم خوب‌ست و دل‌نشين‌ست، اما مال آن موقعي نبود كه خواندمش. شايد هم بود، شايد هم بايد همان‌موقع با يك‌چنين داستاني رو‌به‌رو مي‌شدم، يك متن كاملاً عريان. و اين عرياني، مال اين بود كه نويسنده به هيچ‌كي باج نداده، چيزي را كه دوست داشته، جوري نوشته كه همه از خواندن‌ش لذت ببرند، كيف كنند. اصلاً دارم اين‌ها را براي چي مي‌نويسم، يا اصلاً به‌قول «ريموند كارور»، «دارم از كجا زنگ مي‌زنم؟»

يك ضرب‌المثل من‌درآوردي هست كه مي‌گويد زندگي لحظه‌ست، در لحظه جريان دارد و پيش مي‌رود. سعي مي‌كنم معني‌ش را بفهمم، خيلي سخت نيست. اما نمي‌دانم كه بايد به‌ش عمل كرد يا نه. حالا، بايد بلند شوم و بروم خانه. بايد دست كنم توي جيب كيف‌م و قبل از بيرون رفتن از روزنامه، يكي ديگر از اين آب‌نبات‌ها را دربياورم و بخورم. يك ضرب‌المثل مي‌گويد خوردن آب‌نبات توي خيابان، مثل راه‌رفتن در ملكوت‌ست. ايرادي دارد من هم يك ضرب‌المثل درست كنم؟

 

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ٩:٤۸ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٩ تیر ۱۳۸۳
برچسب‌ها :