شمال از شمالِ غربی

سینما و ادبیات ــ نوشته‌ها و ترجمه‌های نویسنده‌ی این وبلاگ را بی‌اجازه در هیچ سایت، وبلاگ و نشریه‌ای منتشر نکنید.

وقتی عاشق کسی هستی باهاش عروسی نکن...

 

...اما من هنوز «دل كور» را بيش‌تر دوست دارم. اين را دو روز قبل، دو ساعت بعد از اين‌كه زمان تازه‌ي «اسماعيل فصيح» را تمام كردم، تلفني به يكي از دوستاني كه زنگ زده بود و پرسيده بود كه چي خوانده‌يي و چي خوب بوده و چي بد بوده گفتم.

توي تلفن، به‌ش توضيح دادم كه رمان تازه‌ي فصيح، يعني «عشق و مرگ»، در وهله‌ي اول رماني‌ست نوشته‌ي فصيح و اگر مزيت و قدرتي دارد و به دل مي‌نشيند و جذاب‌ست و مي‌شود در يك نشست آن‌را خواند، مال همين‌ست و موقعي كه ديدم اين حرف خيلي برايش جا نمي‌افتد، بيش‌تر توضيح دادم كه فصيح در همه‌ي سال‌هايي كه رمان نوشته شخصيتي واحد را آفريده و در همه‌ي اين سال‌ها گسترش‌ش داده و عمق بيش‌تري به‌ش بخشيده. اين را به‌نظرم فصيح مديون داستان‌هاي آمريكايي و مخصوصاً داستان‌هاي ريموند چندلر و دشيل همت‌ست، و اتفاقاً او هيچ‌وقت علاقه‌ش به آن داستان‌ها را مخفي نكرده. هرچند مصاحبه نمي‌كند، اما تعلق‌خاطرش را مي‌شود در گرته‌برداري‌ش از تركه مرد، ‌نوشته‌ي همت در رمان شهباز و جغدان و مهم‌تر از آن ترجمه‌ي خواهر كوچيكه، نوشته‌ي چندلر ديد. آدم اصلي اين داستان هم مثل عمده‌ي داستان‌هاي ديگرش، جلال آريان‌ست و اين حكايت آريان، مال موقعي‌ست كه داشته توي آمريكا درس مي‌خوانده، درس شيمي، و يك استادي دارد كه اين استاد جلال را دوست دارد و نصيحت جالبي هم به‌ش مي‌كند. حرف آقاي استاد اين‌ست كه اگر دختري را دوست داري باهاش عروسي نكن. جلال يك‌بار نصيحت او را گوش مي‌كند، اما بار دوم كه در خانه‌ي او نيست و در شهر ديگري ساكن شده، اين پند حكيمانه را به كار نمي‌بندد و خلاصه مصيبت از آسمان نازل مي‌شود.  

راست‌ش را اگر بخواهيد، رمان تازه‌ي فصيح (من البته نمي‌دانم كه اين واقعاً رمان تازه‌نوشته‌ي او هست يا نه) يك خاصيت خوب دارد و آن هم اين‌ست كه زود خوانده مي‌شود، خواندن‌ش اصلاً سخت نيست و تازه موقعي كه تمام مي‌شود به يك سئوال اصلي و مهم هم مي‌رسي: اين‌كه رمان تازه‌ي فصيح قهرماني دارد يا نه. خب، مي‌شود به سياق كارهاي قبلي‌ش گفت كه جلال آريان، قهرمان داستان‌ست. اما حقيقت اين‌ست كه اين‌بار نمي‌شود به سادگي اظهارنظر نكرد. از يك منظر حتا رمان تازه‌ي او فقط آدم اصلي دارد، نه قهرمان و تازه اين آدم اصلي هم فقط از آن‌جايي مهم‌ست كه داستان دور او مي‌گردد و ما از طريق اوست كه با ديگران آشنا مي‌شويم.

اين حرف‌ها را، مفصل‌ترش را حتا، پاي تلفن گفتم و دوست‌م را كه مي‌خواست سر از كتابي كه خوانده‌م در بياورد، حسابي سردرگم كردم. دست‌آخر هم به‌ش گفتم كه اگر داستان‌هاي فصيح را دوست داري و شيوه‌ي داستان‌گويي‌ش را مي‌پسندي و از آدم‌هايي كه خلق مي‌كند خوش‌ت مي‌آيد، اين كتاب را بخوان. به شما هم مي‌خواهم همين پيشنهاد را بدهم، فصيح‌خواندن حوصله نمي‌خواهد، شور و شوق مي‌خواهد و اين رمان تازه‌ي او، خوب يا متوسط، پر از شور و شوق‌ست. آدم داستان دارد پابند مي‌شود، دل‌بسته مي‌شود و اين اصلاً چيز كمي نيست.

همه‌ي اين‌ها را نوشتم و گفتم، اما من هنوز «دل كور» را بيش‌تر دوست دارم. توضيح‌ش هم هيچ كار آساني نيست،‌ مثل خيلي چيزهاي ديگر كه توي اين دنيا هستند. اين هم يك‌جورش‌ست....

 

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ٥:٠٠ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٩ تیر ۱۳۸۳
برچسب‌ها :