شمال از شمالِ غربی

سینما و ادبیات ــ نوشته‌ها و ترجمه‌های نویسنده‌ی این وبلاگ را بی‌اجازه در هیچ سایت، وبلاگ و نشریه‌ای منتشر نکنید.

آن‌چه از رمان تازه‌ی زويا پيرزاد می‌توان آموخت...

 

...رمان تازه‌ي خانم زويا پيرزاد، «عادت مي‌كنيم»، را همان‌روز سه‌شنبه خواندم. تقريباً هم يك‌نفس خواندم. اظهارنظر درباره‌اش، حالا و بعد از يك‌بار خواندن، سخت‌ست. و اين سخت‌بودن، شايد قبل از هرچيز، برگردد به اين‌كه بالاخره با يك رمان معاصر طرف شده‌ايم. رماني كه همه‌چيزش مال همين حالا‌ست و هيچ‌چي توش پيدا نمي‌كنيد كه بي‌خودي باشد و مال اين زندگي و اين دوره‌ست. مي‌دانيد، شخصيت‌هايي كه پيرزاد توي اين رمان خلق كرده، واقعي‌ترين آدم‌هايي هستند كه توي داستان‌هاي اين سال‌ها ديده‌ام. اين را به همه‌ي آقايان و خانم‌هايي مي‌گويم كه نه بلدند داستان تعريف كنند و نه شخصيت‌پردازي را بلدند، و به‌جايش زبان‌بازي مي‌كنند و به‌قول ريموند كارور، نثر خررنگ‌كن‌شان را تحويل مي‌دهند و آدم را از داستان و ادبيات و هرچي كه هست فراري مي‌دهند. داستاني كه ما بايد بخوانيم، جاي روايت‌هاي مغشوش قصه‌هاي مادربزرگ و افسانه‌هاش نيست، همان‌طور كه جاي لهجه‌هاي بدوي و غيرعادي و غيرقابل‌فهم نيست. داستاني كه پيرزاد اين‌بار تحويل‌مان داده، بايد بشود نمونه‌ي درست يك داستان معاصر. همه‌ي حكايت‌هاي قديمي و لهجه‌هاي اجق‌وجق را بريزيد دور. و تازه، به اين نتيجه رسيده‌ام كه آقايان و خانم‌هاي داستان‌نويسي كه فقط از اين بازي‌ها درمي‌آورند، دليل عمده‌ي كارشان اين‌ست كه فضاي معاصر را نمي‌شناسند و اگر چندسالي هست آمده‌اند تهران، مسيرشان مشخص بوده و فقط رفته‌اند سر كار و برگشته‌اند خانه. اگر هم بخواهند تهران توصيف كنند، يا توي داستان‌شان روايت‌ش كنند و نشان‌ش بدهند، شكلي به‌شدت توريستي دارد. توصيه‌ مي‌كنم به‌جاي توجه بيش ‌از حد به ادبياتي كه چندين‌سال است دارد توي غربت دست‌وپا مي‌زند و محصول به‌دردبخوري ارائه نداده (رمان هم‌نوايي ... رضا قاسمي و خنده در... بهرام مرادي استثنا هستند) همين‌چيزهايي را كه اين‌جا چاپ مي‌شوند درست بخوانند و اصلاً از رويش مشق بنويسند تا بل‌كه فرجي بشود.

زياد حرف زدم، توي اين هفته‌يي كه مي‌آيد، يك‌بار ديگر رمان را مي‌خوانم، چون قرارست يادداشتي بنويسم توي شرق و توضيح بدهم كه چرا اين رمان، يك رمان رئاليستي خوب‌ست و چرا رئاليسم چيز خوبي‌ست و آن چيز نجس و كثيفي نيست كه چپ‌ها و كمونيست‌ها درباره‌اش نوشتند و حرف‌هاي به‌دردنخور زدند.

شما هم اين رمان را بخوانيد، و اجازه بدهيد حسودي‌ كنم به‌تان، اگر بار اولي‌ست كه عادت مي‌كنيم را مي‌گيريد دست‌تان. خوش بگذرد موقع خواندن....

 پی‌نوشت: من اگر راجع به رئاليسم چپ‌ها نوشتم منظورم آن چيزها (داستان‌ها) ی بی‌مايه‌يی بود که سال‌های سال به اسم واقعيت تحويل‌مان دادند. و خب فکر می‌کنم اصلاْ هم احساساتی نشده‌ام. در مورد ادبيات غربت هم اين‌چيزهايی که هست و آدم می‌بيند (جز معدودی که گفتم) واقعاْ به هيچ نمی‌ارزد و اصلاْ اهل مماشات نيستم و حاضر هم نيستم به‌خاطر رفاقت‌های اينترنتی و ئی‌ميل‌بازی و کتاب‌های آن‌وری‌ها را جمع‌کردن و يکی‌دوتا سفر رفتن حرف‌م را نزنم. هرکسی سليقه‌يی دارد و اين هم سليقه‌ی من‌ست. شما هم سليقه‌تان را رو کنيد. ايرادش کجاست؟

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۱:٠٧ ‎ب.ظ روز جمعه ٢ امرداد ۱۳۸۳
برچسب‌ها :