شمال از شمالِ غربی

سینما و ادبیات ــ نوشته‌ها و ترجمه‌های نویسنده‌ی این وبلاگ را بی‌اجازه در هیچ سایت، وبلاگ و نشریه‌ای منتشر نکنید.

چيست نام اين کيفيت انسانی...

 

...«املي» را بار اول، تقريباً در همان ماه‌هايي ديدم كه اكران شده بود. طبق معمول آن‌سال‌ها، نسخه‌يي كه ديدم، نسخه‌ي پرده‌يي بي‌كيفيت بود و هنوز خوب يادم‌ست كه يك‌جاي فيلم، رنگ آبي آن‌قدر غالب شده بود كه چيز ديگري به چشم نمي‌آمد و ديده نمي‌شد. اما به‌رغم اين كيفيت بد، چيزي توي فيلم بود كه نمي‌شد ازش گذشت و شايد آن ديدار نه‌چندان خوش را به‌خاطر همين‌چيز بود كه تحمل كردم. آن چيز، البته توضيح‌ناپذيرست، چون يك كيفيت انساني‌ست. حالتي‌ست كه بايد درك‌ش كرد و به آن رسيد.

يكي‌دوسالي گذشت تا نسخه‌ي تميزتري از فيلم را ديدم، نسخه‌ي دي‌وي‌دي. هم تصوير پاكيزه بود و هم صدا. نه قطع تصوير به هم مي‌خورد و نه چيزي از دست مي‌رفت، به‌عكس همه‌چي در خدمت بود تا فيلم بهتر ديده شود. آن‌چيز جادويي كه در ديدار اول مبهوت‌م كرده بود، اين‌بار هم حضور داشت و حضورش حتا پررنگ‌تر شده بود و تازه، اين‌بار چيزهايي به چشم آمد كه طبعاً در آن نسخه‌ي بي‌كيفيت از دست رفته بود.

ديشب رفتم و براي بار دوم سي‌دي موسيقي «املي» را خريدم، قبلاً يك نسخه خريده بودم و داشتم، اما يك‌روز كه يكي از بچه‌ها شنيدش و دل‌ش رفت، گفت اين مال من و از آن‌جايي كه خاطرش خيلي عزيزتر از اين‌‌چيزها بود، درجا سي‌دي را بخشيدم به‌ش. ديشب هم كه رفتم كتاب‌فروشي تا خير سرم كتابي بخرم (آن هم چه كتابي، ديدار فرهي و فتوحات آخرالزمان!) فقط همين سي‌دي را خريدم و آمدم بيرون. توي راه كه داشتم مي‌رفتم خانه، دوسه‌تا تراك اول سي‌دي را گوش دادم و به اين فكر كردم كه يك موسيقي چه‌طوري مي‌تواند شاد باشد و لحني از غم داشته باشد. شايد هم قضيه عكس باشد، يعني با آهنگي غم‌ناك طرف هستيم كه لحني از شادي دارد. اين درست همان‌چيزي‌ست كه در همه‌ي ديدارهايم با فيلم املي راجع به‌ش فكر كرده‌م. املي، آدم را در يك بلاتكليفي زيبا مي‌گذارد، از آن موقعيت‌هايي كه در لحظه پيش مي‌آيند.

يادم‌ست كه قبل از عيد قرار بود املي را بدهم به يكي از رفقا كه ببيند و مي‌گفت كه قبلاً نديده، و لابد براي همين هم بود كه ازم خواست راجع به فيلم براش توضيحي بدهم و بگويم توي فيلم چي به چي‌ست و آدم‌هاي فيلم چه‌شكلي‌ند. براش گفتم كه املي فيلم توضيح‌ناپذيري‌ست، چون همه‌ي خصلت‌ها و خصايص انساني را دارد. آدم هم كه حالاش با يك‌دقيقه بعدش كلي فرق دارد و خلاصه كلي حرف‌هاي حكيمانه زدم كه نمي‌دانم از كجا پيداشان كرده بودم. بعد از همه‌ي اين‌ها هم او سري تكان داد و گفت ما كه نفهميديم چي شد. و فيلم را گرفت و رفت.

ديشب توي راه، هدفون توي گوش، به همه‌ي چيزهايي كه توي اين يك‌هفته باهاشان طرف بوده‌م، فكر كردم و سرآخر ديدم كه راه چاره هماني‌ست كه املي باهاش روبه‌رو شد. از من نخواهيد بگويم راه چاره‌ي املي چي بود، اگر فيلم را ديده‌ييد كه مي‌دانيد چيست و اگر نديده‌ييد كه خب، برويد و ببينيد. حيف نيست ديدن فيلمي به اين خوبي را از دست بدهيد؟

 

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ٤:٢٤ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٥ امرداد ۱۳۸۳
برچسب‌ها :