شمال از شمالِ غربی

سینما و ادبیات ــ نوشته‌ها و ترجمه‌های نویسنده‌ی این وبلاگ را بی‌اجازه در هیچ سایت، وبلاگ و نشریه‌ای منتشر نکنید.

آقای نويسنده روان‌پريش ست...

 

... ديروز عصر نشستم تماشاي فيلم «پنجره‌ي مخفي» كه  «ديويد كوئپ» هم فيلم‌نامه‌ش را نوشته بود و هم كارگرداني‌ش كرده بود. فيلم، تقريباً همان‌چيزي بود كه حدس مي‌زدم. يك داستان پرتحرك و دلهره‌آور كه بار روان‌كاوانه‌ش به چشم مي‌آمد. داستان اصلي را که يك رمان بوده، استيون كينگ نوشته كه استاد مسلم داستان‌هاي دلهره‌ست و كوئپ هم كه قبل از اين‌ها توي فيلم‌نامه‌هايي كه نوشته (راه كارليتو، جفت شش و اتاق وحشت مثلاً) نشان داده كه مي‌داند چه‌جوري از چنين داستان‌هايي استفاده كند، داستان او را به درامي جذاب تبديل كرده.

آن اوايل فيلم، آقاي ريني (جاني دپ) كه نويسنده‌ي خوش‌تيپي‌ست و داستان‌هاي معمايي و كارآگاهي مي‌نويسد و داستان‌هاش توي مجله‌ي الري كويين چاپ مي‌شود، روي كاناپه خوابيده و دارد خوب مي‌بيند كه زنگ در به صدا درمي‌آيد و آقايي پشت در ست كه مي‌گويد ريني داستان پنجره‌ي ‌مخفي را از او دزديده و خلاصه اين آدم، مي‌شود كابوس آقاي نويسنده. اما فكر نكنيد اين همه‌ي ماجراست، چون هزار چيز ديگر (مثلاً چندين قتل و جنايت) اتفاق مي‌افتد كه ريني حاضرست قسم بخورد كار همان آدم يعني جان شوتر (جان تورتورو) ‌ست.

يك كار بامزه‌ي كوئپ توي دومين فيلم سينمايي‌ش (اولي را من نديده‌م) اين‌ست كه آدم چندشخصيتي را واقعاً چندشخصيتي نشان داده، يعني يك‌جايي از فيلم هست كه شما واقعاً سه‌چاهارتا مورت ريني را مي‌بينيد كه هركدام مشغول كاري هستند، يكي يك‌حرف مي‌زند و آن‌يكي حرفي ديگر. و تازه، يك تكه‌ي عالي‌ هم هست ريني توي آينه را نگاه مي‌كند و آن ريني كه توي آينه هست هم عين او به روبه‌رو خيره شده، يعني پشت‌ش به ريني واقعي‌ست.

راجع به داستان فيلم زياد توضيح نمي‌دهم، چون مزه‌ش موقع ديدن حتماً از دست مي‌رود، منتها اين را داشته باشيد كه استيون كينگ توي داستان اصلي و ديويد كوئپ توي فيلم‌نامه و فيلم‌ش ايده‌ي درگيري شخصيت داستان با نويسنده و روان‌پريش‌بودن نويسنده را خوب كنار هم نشانده‌ند و چفت‌وبست خوبي هم درست كرده‌ند.

بعد‌تحرير: راستي، حيف نيست كه داستان‌هاي خوب كينگ به فارسي ترجمه نمي‌شوند؟ آن چندتايي را كه با ترجمه‌هايي نه‌چندان‌خوب چاپ شده‌اند ديده‌ييد؟ توي يكي از اين ترجمه‌ها (ناهار در كافه گوتم) آمده بود كه يارو شبيه شخصيت گيمپل ابله توي داستان‌هاي اسحاق خواننده است. و شما خواننده‌ي محترم اين وبلاگ، لابد مي‌دانيد كه اسحاق خواننده ترجمه‌ي واو به واو «ايزاك باشويس سينگر» ست. در چنين اوضاع و احوالي اين افسوس‌ها به هيچ‌كاري نمي‌آيند، مي‌آيند؟

 

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ۱:۱٥ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٤ امرداد ۱۳۸۳
برچسب‌ها :