شمال از شمالِ غربی

سینما و ادبیات ــ نوشته‌ها و ترجمه‌های نویسنده‌ی این وبلاگ را بی‌اجازه در هیچ سایت، وبلاگ و نشریه‌ای منتشر نکنید.

هلاک عقل به وقت دل‌تنگی...

 

...آدم براي دل‌تنگي‌ش كه ساعت تعيين نمي‌كند.

يادم نيست كه اين جمله را كِي شنيدم، يا از كي شنيدم، فقط همين‌ش يادم‌ست كه زود روي تكه‌يي كاغذ يادداشت‌ش كردم و آن كاغذ را گذاشتم توي كيف كوچكي كه هميشه گردن‌م ست. خلاصه‌ي همه‌ي چيزهايي ست كه دوست‌شان دارم و بودن‌شان قوت‌قلب مي‌دهد به من. بين همه‌ي آن چيزهاي ريزي كه لابد براي ديگران ارزشي ندارد (چرا بايد داشته باشد؟) اين كاغذي كه خط خودم ست و رنگ آبي‌ش دارد محو مي‌شود، چيز ديگري ست. وقت و بي‌وقت، مي‌شود به مُراجعه كرد، مي‌شود دَرَش آورد و تماشايش كرد و به‌ش فكر كرد و بعد، گذاشت‌ش سر جاش. مثل ديروز كه هوا سنگين بود و همين كاغذپاره شده بود اكسيژني كه آدم را سرپا نگه مي‌دارد و اجازه مي‌دهد به‌ش كه اميد داشته باشد، كه چشم‌هاش را آسوده ببندد و فكر كند و نترسد كه نكند دوباره باز نشوند...

 

***

... «ف» كه رفت درس پزشكي بخواند و كسي بشود براي خودش، هنوز بيست‌سال‌ش هم نبود، هم‌سن بوديم و توي اين دوسه‌سال آخر، كلي خاطره داشتيم با هم. كلي ذوق كرده بوديم از كشف‌هاي مشترك و هوار كرده بوديم توي خيابان‌ها. مي‌رفتيم «موزه‌ي كتاب» و كتاب‌هايي را كه نداشتيم و گران بودند برمي‌داشتيم و ورق مي‌زديم و خاك‌هاشان مي‌رفت توي گلومان و سُرفه مي‌كرديم و عطسه مي‌زديم. بعد كه كتاب را برمي‌داشتيم، دوتايي زُل مي‌زديم به هم و حدس مي‌زديم كه قيمت كتاب چه‌قدر ست و ما چه‌قدر توي جيب‌هامان پيدا مي‌شود. كلي چانه مي‌زديم، استدلال مي‌كرديم و بحث مي‌كرديم تا كتاب 3000 توماني را بخريم 2000 تومان و با 1000 تومان مانده برويم چيزي بخوريم و خلاصه قدم‌زدن را از سر بگيريم.

 ماه‌هاي آخر هم‌ديگر را كم‌تر مي‌ديديم، خودمان اين‌طور خواسته بوديم، قرار بود عادت كنيم، كه نكرديم، كه يعني من طاقت نياوردم و زنگ زدم و حرف زديم و يك‌ساعت بعدش توي خيابان بوديم و داشتيم گله مي‌كرديم از روزگار و توي همين ديدار بود كه رفتيم و «خداحافظ گاري كوپر» را خريديم، دوتا خريديم. چاپ اميركبير بود و جلد سفيد داشت و دورش سبز بود. يك هفته بعد كه باز هم‌ديگر را ديديم، حرف‌ها مشترك بود. همه‌ش راجع به همان چيزي بود كه لني توي جمله‌ي آخر كتاب مي‌گفت «آخر، آدم كه نمي‌تواند...توي يك ترومپت زندگي كند...جس...مي‌فهمي...چه...»

بايد عادت مي‌كرديم، بايد چشم‌ها را هم مي‌گذاشتيم و فكر مي‌كرديم هيچ‌چي نبوده، و همين فكر را كرديم. اين‌طوري بود كه وقتي كه صبح يك روز تابستاني سال 1376 سوار هواپيما شد تا برود توي يك سرزمين ديگر و درس پزشكي بخواند و كسي بشود براي خودش، حتا زنگ نزد كه بگويد خداحافظ. حتا سلام نرساند و پشت‌سرش را نگاه نكرد.

خبرش را داشتم كه توي اين سال‌ها چندباري آمده و رفته، ژانويه‌ها را تهران بوده و تلفني هم دم‌دست‌ش بوده كه مي‌شده با آن زنگ زد و حالي پرسيد. اما تلفن زنگ نزد و من هم با اين‌كه گوشي را چندباري برداشتم، دوباره گذاشتم‌ش سر جاش.

چندباري دل‌م مي‌خواست كه حرف مي‌زديم با هم و براش از چيزهايي تعريف مي‌كردم كه كشف مشترك نبود، از «اعتماد» آريل دورفمن مثلاً كه تا يك‌هفته نفس‌م را بند آورد، يا «خاطرات سيلويا پلات» كه كابوس خواب و بيداري بود، يا «كوكائين» پيتي گريلي كه حكايت خشت خام و آينه و اين حرف‌ها ست يا «جسم و جان» ميلان كوندرا، كه اصل‌ش يعني «بار هستي» را خودمان كشف كرده بوديم.

اما دل‌بخواه من نبود، تلفن زنگ نزد و كتاب‌ها همان‌جايي كه بود، ماند...

 

***

يكي از محبوب‌ترين داستان‌هاي عُمرم كه با هيچ‌چي عوض‌ش نمي‌كنم، اين‌جوري تمام مي‌شود كه مرد داستان، به اتفاق آرا مجرم شناخته مي‌شود و راي دادگاه اين مي‌شود كه او براي قرن‌ها و قرن‌ها به درخت آووكادو بدل شود. همان‌موقع، انگشت‌هاي پاهاش مثل ريشه پخش مي‌شوند و بدن‌ش بدل مي‌شود به تنه‌ي چوبين يك درخت، سفت مي‌شود و محكم و از دست‌هاش شاخه‌ها مي‌جهند بيرون. اين بود پايان زندگي مردي كه همه‌چيز، همه‌چيز، همه‌چيز داشت...

 

***

حالا فكرم فقط اين ست كه نكند شكل اين شاخه‌ها را دوست داشته باشند، يا نداشته باشند و هوس شكستن‌ش را كنند، يا كه مثلاً براي امتحان تبرشان و قدرت بازوشان، تنه‌ي آن را امتحان كنند؟

اضطراب هميشه هست

 

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ۱۱:۱۸ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۳ شهریور ۱۳۸۳
برچسب‌ها :