شمال از شمالِ غربی

سینما و ادبیات ــ نوشته‌ها و ترجمه‌های نویسنده‌ی این وبلاگ را بی‌اجازه در هیچ سایت، وبلاگ و نشریه‌ای منتشر نکنید.

دليل تنهايی انسان...

 

ويرجينيا وولف:تجربه‌هاي زندگي ارتباط‌ناپذيرند و اين‌ست دليل تنهايي انسان...

 

ديروز غروب نشستم به تماشاي دو فيلم كوتاه. سياه‌وسفيد بودند و قديمي، مال سال‌ها قبل، اما با‌كيفيت و لابد همين كيفيت دليل اوليه بود براي تماشا. هرچند كه دليل نهايي نبود. دليل نهايي، خود فيلم‌ها بودند كه طراوت و سرزندگي‌شان بعد از اين همه سال (1966) هنوز به چشم مي‌آمد. هردو متعلق بودند به راينر ورنر فاسبيندر، كارگردان آلماني...

فيلم اول، خانه‌بدوش شهر، روايت غريبي بود، مثل يك كابوس. مردي كه هيچ نداشت، گوشه‌ي خيابان مي‌نشست و مي‌خوابيد انگار، و چشم‌هاش كه عمدتاً بسته بود، فقط موقع نوشيدن باز مي‌شد. اما اين همه‌ي داستان زندگي او نبود. در يكي از پياده‌روي‌هاش به هفت‌تيري برخورد كه روي زمين بود. هفت‌تير را برداشت و گذاشت توي كيفي كه همراه‌ش بود. اما اين هم همه‌ي داستان نبود، چون حالا فكر مي‌كرد كه بايد هفت‌تير خودش را بكشد، هرچند جايي را پيدا نمي‌كرد. حتا توالت‌عمومي هم جاي مناسبي براي خودكشي نيست. در همين‌جاي فيلم، خود فاسبيندر هم هست. مردي‌ست كه آمده خودش را سبُك كند و نگاه چپ‌ش به خانه‌بدوش شهر، كافي‌ست تا از خير خودكشي در توالت‌عمومي بگذرد. اما اين هم همه‌ي داستان نيست، چون دونفر، هفت‌تيرش را از او مي‌گيرند، دونفري كه انگار از اول هم هفت‌تير را پيش پاي او انداخته‌ند تا كمي تفريح كنند. اين‌بار هم تفريح‌شان جورست، چون هفت‌تير را به‌طرف هم‌ديگر پرت مي‌كنند و خانه‌بدوش شهر نمي‌تواند آن را بگيرد. اين واقعاً آخر بازي‌ست...

 

روبر برسون:سينما گستره‌ي آن‌چيزهايي‌ست كه توضيح‌ناپذيرند...

 

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۱:٥٥ ‎ب.ظ روز جمعه ۱۳ شهریور ۱۳۸۳
برچسب‌ها :