شمال از شمالِ غربی

سینما و ادبیات ــ نوشته‌ها و ترجمه‌های نویسنده‌ی این وبلاگ را بی‌اجازه در هیچ سایت، وبلاگ و نشریه‌ای منتشر نکنید.

مرگ به همين سادگی می‌آيد...

 

...نمي‌دانم دقيقاً از چه چيز فيلم «شهود» خوش‌م آمد، شايد هم مي‌دانم و توضيح‌دادن‌ش سخت ست براي‌م. داستان‌هايي كه راجع به مرگ هستند، اصولاً دو دسته مي‌شوند: اول آن‌هايي كه پايان‌شان اميد ست و زنده‌گي و طراوت و چيزهايي از اين دست. و دسته‌ي دوم، آن‌هايي هستند كه مي‌بينيم مرگ مي‌آيد و آرام كار خودش را مي‌كند و روح را از بدن مي‌آورد بيرون و آب از آب تكان نمي‌خورد و زنده‌گي ديگران بي هيچ واهمه‌يي ادامه پيدا مي‌كند....

همه‌ي اين‌ها را موقع ديدن شهود و حتا قبل از تماشاي‌ش مي‌دانستم، هرچند خبر نداشتم كه داستان اين فيلم هم راجع به مرگ ست و رسيدن به آن چيزي كه شهود ست و چيز ديگري نيست. اما فيلم مايك نيكولز، فقط همين نبود، فقط درباره‌ي مردن و مفهوم زيستن نبود، راجع به رويارويي به اين مفهوم بود. توضيح اين بود كه مرگ به سادگي و در هيات آن كسي كه دوست داري داخل مي‌شود، تو را در بر مي‌گيرد و مي‌بوسدت، خاطره‌ها را با هم مرور مي‌كنيد و او از چيزهايي مي‌گويد كه دوست داريد. آن‌قدر مي‌گويد كه پلك‌هاتان سنگين شود و كم‌كم دست‌هاي او ست كه پلك‌هاتان را مي‌بندد و سرتان را از روي دامنش برمي‌دارد و بعد از آن‌كه مطمئن شد خواب ابدي شما را در بر گرفته ست، پالتوي‌ش را مي‌پوشد و كيف‌ش را دست مي‌گيرد و آرام از در بيرون مي‌رود. هيچ‌كس آمدن او را نديده ست، بودن‌ش را در كنار شما نديده‌ ست و طبعاً متوجه بيرون‌آمدن‌ش هم نشده‌ند. مرگ به همين سادگي مي‌آيد...

***

جمله‌ي معروفي از «وودي الن» هست كه مي‌گويد مهم نيست مرگ كي به سراغ من مي‌آيد، مهم اين ست موقعي كه مي‌آيد من آن‌جا نباشم. اين جمله‌ي معروف، مال نمايش‌نامه‌ي «مرگ» ست، يكي از بامزه‌ترين و درعين‌حال، ترسناك‌ترين نوشته‌هاي او. خيلي‌وقت‌ها، به اين تكه‌ي وودي الن فكر كرده‌م و درنهايت ديده‌م كه فقط درحد يك شوخي زيبا ست. شوخي‌ها هميشه يك وجه هول‌ناك هم دارند، و اين وجه را كسي مي‌بيند كه با آن عجين شود. چندين ماه قبل كه يكي از رفقا درعين ناباوري از بلندي سقوط كرد و افتاد و چشم‌هاش را بست و باز نكرد، به هزار چيز فكر كردم و يكي از آن هزار چيز، همين شوخي الن بود. رفيق من خبر نداشت كه در يك شب سرد زمستاني مرگ منتظر او ست، وگرنه نه به مهماني مي‌رفت و نه نزديك بلندي مي‌ايستاد. از دقيقه‌هاي آخرش خبر ندارم، هركسي چيزي مي‌گويد، اما مطمئنم در آن لحظه‌يي كه از بلندي افتاده، لابد صورت آشنايي را آن پايين ديده كه دست‌ها را باز كرده و گفته بپر. حتماً اين بپر را بلند گفته، يا چندبار پشت هم گفته كه رفيق من لحظه‌يي درنگ نكرده و مانند شناگري ماهر شيرجه زده ست. اما افسوس كه آن‌جا آبي نبوده و خشكي به هيچ نمي‌ارزد.

***

ديشب، خواب ديدم كه دوتا شده‌م، يكي آن پايين روي تخت‌خواب خوابيده و من اين بالا دارم او را مي‌بينم. آن‌يكي كه پايين بود، در خود مچاله شده بود و با چشم‌هاي بسته داشت خواب مي‌ديد و من كه آن بالا بودم، چشم‌هام باز بود و تماشا مي‌كردم...

 

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۱۱:٥٥ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٧ شهریور ۱۳۸۳
برچسب‌ها :