شمال از شمالِ غربی

سینما و ادبیات ــ نوشته‌ها و ترجمه‌های نویسنده‌ی این وبلاگ را بی‌اجازه در هیچ سایت، وبلاگ و نشریه‌ای منتشر نکنید.

اين من‌م كه اين‌جا هستم، اين من‌م كه با شما هستم...

 

...در اين كه «ژان‌لوك گدار»، مرغ يك‌پاي سينماي فرانسه، يكي از غريب‌ترين آدم‌هاي روي زمين‌ست، شك نبايد كرد. كارنامه‌ش، فيلم‌هاي كوتاه و بلندي كه ساخته، نشانه‌هاي روشن اين غرابت هستند. در كارنامه‌ي او فيلمي هست به‌نام «تاريخ‌(هاي) سينما» كه اشتياق ماندگار گدار را مي‌توان درش ديد، دل‌بستگي‌هاي‌ش به سينماي كلاسيك را و نام كارگردان‌هايي را كه هنوز مهم هستند. تكه‌هايي از گفتار متن اين فيلم اپيزوديك را بخوانيد و ريشه‌هاي اشتياق گدار را، عيناً، ببينيد.

 

...امشب، با آرزوهاي‌م تنهاي تنها هستم. پنجاه سال بعد آزادي پاريس را جشن مي‌گيريم، و از آن‌جا كه رسم‌ست دولت‌ها قدرت‌شان را در قالب «نمايش» به رخ بكشند، آن جشن را تلويزيون برگزار مي‌كند...

...در فاصله‌ي 1940 تا 1945، تنها فيلمي كه در برابر سينماي آمريكا تاب آورد و ايستاد، فيلمي ايتاليايي بود، فيلمي از كشوري كه چندان نجنگيد، اما رنج زيادي كشيد. دو بار خيانت كرد و تاوان اين خيانت‌ها را پس داد. سرزميني كه هويت‌ش را از دست داده بود، با رم، شهر بي‌دفاع هويتي دوباره يافت. چرا كه سازندگان‌ش يونيفورم نمي‌پوشيدند. روس‌ها فيلم‌هاي شهدا را ساختند و آمريكايي‌ها فيلم‌هاي تبليغاتي‌شان را. انگليس‌ها همان كاري را كه هميشه مي‌كنند انجام دادند، يعني هيچ كاري نكردند. آلمان‌ها هم كه سينمايي نداشتند، كه هنوز هم ندارند. فرانسوي‌ها سيلوي و شبح را ساختند. لهستاني‌ها مسافر و آخرين منزل‌گاه را، و كانال را، و سرانجام رفتند به پيش‌واز استيون اسپيلبرگ...

با رم، شهر بي‌دفاع ايتاليا جرئت كرد كه سرش را بگيرد بالا، كه چشم در چشم ملت‌هاي ديگر بايستد. چنين بود كه روزگار پرشكوه و بابركت سينماي ايتاليا رسيد. اما اين سينما، سينماي ايتاليا، چه‌گونه به اين درجه از كمال رسيد، حال اين‌كه نه روسلليني، نه ويسكونتي، آنتونيوني و نه حتا فلليني، تصوير و صدا را هم‌زمان ضبط نمي‌كردند؟ پاسخ اين پرسش در زبان اوويد و ويرژيل و دانته و لئوپاردي‌ست

...در ابتدا تصوير بود. آن‌چه قديس پل مي‌گويد، تصوير يك جنازه‌ست. هرگاه سخن از جنازه مي‌شود، قيامت مي‌شود. ما از ياد برده‌ييم كه جان فونتن چرا تخته‌سنگي عظيم آويزان بود، جول مكري چرا رفته بود به هلند، و از ياد برده‌ييم كه مونتگومري كليفت چرا مرگ را انتخاب كرد، و جنت لي چرا هتل بيت را براي ماندن برگزيد. هنري فوندا چرا مقصر واقعي نيست، و دولت امريكا چرا اينگريد برگمن را استخدام كرد. اما يادمان هست آن كيف‌دستي را، يادمان هست آن اتوبوسي را كه در بيابان بود، يادمان هست آن ليوان شير را، پره‌هاي آسياب را. يادمان هست رديفي از بطري‌ها را كه كنار هم چيده شده‌ند، آن عينك را، برگه‌ي نت موسيقي را و آن دسته‌كليد را...چرا كه به كمك همين‌ها بود كه هيچكاك، سال‌هاي سال بر جهان تسلط داشت. اسكندر مقدوني و قيصر و ناپلئون شكست خوردند، اما او فاتح شد...

تابلوي سيب سزان را شايد ده‌هزار نفر در حافظه داشته باشند، اما فندك شخص ناشناس بيگانگان در ترن را يك‌ميليارد نفر به ياد دارند. و اگر آلفرد هيچكاك، شاعر ملعون، تنها فاتح اين ميدان‌ست، دليلي جز اين ندارد كه او بزرگ‌ترين خالق فرم در قرن بيستم بوده‌ست. اين فرم‌ست كه عمق اشياء را نشان مي‌دهد، و هنر چيزي جز روش ارائه‌ي فرم نيست، كه اين چيزي جز سبك نيست، كه اين هدف نهايي انسان‌هاست...

وقتي آن زن موطلايي ترسيده و سرگشته، كارآگاهي را وامي‌دارد تا دنبال‌ش بيايد، چه‌كسي مي‌تواند مدعي شود كه اين سينما نيست، كه اين هنري نپخته و ناشي‌ست...

ما در جاده‌ي مرگ رهسپاريم، و بلد راهمان، قطرات خوني‌ست از قلب‌مان مي‌چكد. سينما اشكي براي ما نمي‌فشاند، دلداري‌مان نمي‌دهد، چرا كه با ما هم‌قدم‌ست، چرا كه او خود ماست، چرا كه هست و تماشا مي‌كند. وقتي در گهواره خفته‌ييم، آن‌جاست، وقتي مي‌بينيم از پنجره دختركي خم شده و با چشماني غافل خيره شده و ميان سينه‌ش مرواريدي نهفته‌ست، سينما آن‌جاست...وقتي پير شده‌ييم و ظلمت عدم را با نگاهي خيره مي‌نگريم، سينما با ماست، و هنگاهي كه مرده‌ييم و جسدمان بر شانه‌ي فرزندان‌مان سنگيني مي‌كند، اين سينماست كه به سخن مي‌آيد: اين من‌م كه اين‌جا هستم، اين من‌م كه با شما هستم...

 

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ٢:٠٤ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱ مهر ۱۳۸۳
برچسب‌ها :