شمال از شمالِ غربی

سینما و ادبیات ــ نوشته‌ها و ترجمه‌های نویسنده‌ی این وبلاگ را بی‌اجازه در هیچ سایت، وبلاگ و نشریه‌ای منتشر نکنید.

دلِ دلدادگي

 

همه آن داستان را نوشتم كه آن كلمه را از ذهنم پاك كنم، اما عجيب است كه هرچه داستان بيشتر پيش رفت‏، بيشتر ياد آن كلمه افتادم.

رومن گاري، يك نامه

 

«كريشتف كيسلوفسكي» سينما را خوب بلد بود و از آن بهتر، خوب مي‌دانست كه داستاني درباره دلدادگي را چگونه بايد تعريف كرد. مرتبت استادي او را مي‌شود در آن فيلم‌هاي بدرنگي كه از حرف‌هايش گرفته‌اند ديد، در آن فيلم‌هايي كه سرگرم تدوين است و سيگاري در دست دارد و مدام دود مي‌كند. حرف‌هايش، همه حرف‌هايي كه درباب تصوير و سينما و فيلم مي‌زند، بهانه‌هايي هستند تا از آن‌چه دوست دارد و مي‌پسندد، بگويد. فيلم «آبي»‏، يكي از سه فيلم آخرش، نمونه كاملي است از دلدادگي در سينما. تاريخ سينما‏، فيلم‌هاي عاشقانه كم ندارد. دست‌كم نيمي از فيلم‌هايي كه نامشان در فرهنگنامه‌هاي سينمايي آمده، داستان‌هايي درباره دوست‌داشتن هستند. اين‌چنين است كه مي‌شود پرسيد چرا از ميان آن فهرست، نام‌هاي ماندگار اندكند و محدود، و باقي فهرست نام‌هايي است كه به دست فراموشي سپرده شده‌اند.

رازها را ديگران ابداع كرده‌اند تا خود به تماشا بنشينند و باقي را محك بزنند، تا ديگراني را پيدا كنند كه طاقت آن راز را داشته باشند. فيلم آبي، درباره همين راز است و «ژولي» بي‌آن‌كه چيزي را به زبان بياورد‏، به‌جست‌وجو برآمده تا محرم رازي را پيدا كند و آن كلام پنهاني را، آن جمله جادويي و رؤيايي را، به او بسپارد. ديدار او و اوليويه در شبي باراني، كه با عطر خوش قهوه‌اي صبح مي‌شود، او را به اين نتيجه مي‌رساند كه هيچ نبايد گفت. بايد سكوت كرد و پيش رفت. همان صبح است كه ژولي، با بغضي در گلو و صورتي پريشان از خانه‌اش به در مي‌زند و در آن حال كه از كنار ديوار سنگي مي‌گذرد‏، دست‌اش را به سنگ‌ها و سبزه‌ها مي‌كشد. سنگ‌ها، دستش را خراش مي‌دهند و زخم مي‌زنند و كار ژولي، اين است كه دست را به دهان ببرد و لب‌ها را به زخم‌ها نزديك كند. اين صحنه، احتمالاً يكي از كليدي‌ترين صحنه‌هاي فيلم است، اما درعين‌حال توضيح آن چندان آسان نيست.هر تاويلي مُجاز است و هيچ تاويلي بالاتر از ديگري نمي‌ايستد.

همه حسرت ژولي، حالا كه همسر و كودكش را از دست داده، اين است كه محبوب ديگر شوهرش‏، وكيل دعاويي خوش‌رو، كودكي از پاتريك دارد و ژولي، آخرين آدمي كه او را ديده، از همه‌چيز محروم است. همين حسرت است كه، احتمالاً، او را وامي‌دارد تا نظارتي دقيق بر نُت‌هايي بكند كه بازمانده همسرش هستند. و مهم‌تر از همه اين‌كه كار كامل‌كردن آن نُت‌ها را اوليويه به‌عهده دارد، كه ارادتش به ژولي هيچ پوشيده نيست. تركيب مناسبي است خاطره و حضور را كنار هم گذاشتن. و ژولي، از يك‌ منظر، دقيقاً، همين كار را مي‌كند. خاطره همسرش را با حضور اوليويه گره مي‌زند و به آن‌چه مي‌خواهد، آن‌چه گمان مي‌برد كه صحيح است، مي‌رسد.

آن قهوه صبگاهي و عطري را كه در هوا مي‌پراكند، فراموش نكنيد. ژولي، اهل بخشايش است، و اين اهليت را جدا از همه صحنه‌هايي كه ديده‌ايم، مي‌شود در مكالمه او و محبوب همسرش ديد، موقعي كه خانم وكيل مي‌آيد و مي‌گويد كه همسر ژولي، مدام از او تعريف مي‌كرده است، كه خوب است و خوش‌قلب است و هميشه ديگران مي‌توانند از او كمك بگيرند.

دنبال چيزهاي سخت نبايد گشت، كيسلوفسكي زندگي را به همان سادگي كه مي‌ديد روايت مي‌كرد. پيچيدگي زندگي در همان سادگي ظاهري‌اش است. آبي را نبايد سخت ديد، دلدادگي آسان است و اصرار بر آن سخت. اما اين درس مهم آبي نيست، از آبي، از كيسلوفسكي، مي‌شود آموخت كه ميان خاطره و حضور فاصله‌اي نيست. فاصله را آدم‌ها مي‌سازند. مي‌شود دل بست و اصرار كرد، و مي‌شود آن دلدادگي را از ياد برد و در خيابان‌ها تنها قدم زد.

 

 

عنوان اين يادداشت، نام رُماني است از شهريار مندني‌پور

 

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۱:٠٠ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٦ مهر ۱۳۸۳
برچسب‌ها :