شمال از شمالِ غربی

سینما و ادبیات ــ نوشته‌ها و ترجمه‌های نویسنده‌ی این وبلاگ را بی‌اجازه در هیچ سایت، وبلاگ و نشریه‌ای منتشر نکنید.

اما مدت‌ها است تو را بخشيده‌ام...

 

همه ما نيازمند مقدار معيني از درد هستيم تا بتوانيم بعدها در مورد خودمان قضاوت كنيم.

                                                                                    

دن چاون، داستان پشيمان

 

 

داستان‌هاي «دن چاون» ( در ميان گمشدگان، ترجمه اميرمهدي حقيقت، نشر مركز، 1383) از يك منظر، توضيح همين جمله‌اي هستند كه در پيشاني‌نوشت اين يادداشت آمده است. آدم‌هاي داستان‌هاي او، با مشكلات بزرگي روبه‌رو هستند كه احتمالاً با تزريق همان مقدار معين از درد، كم‌كم از بين مي‌روند. درواقع در داستان‌هاي چاون، يعني داستان‌هايي كه در اين كتاب ترجمه شده‌اند، با آدم‌هايي طرف هستيم كه ساده‌ترين چيزها را به مشكلي بزرگ تبديل مي‌كنند و همه سعي‌شان صرف اين مي‌شود كه راه‌حلي براي برطرف‌ساختن اين مشكل پيدا كنند. قضايايي مثل اين، البته چندان غيرطبيعي نيستند و احتمالاً در زندگي آدم‌هاي مختلف هم ديده مي‌شوند. با اين همه، چيزي كه باعث مي‌شود داستان‌هاي چاون را واجد يك كيفيت اساسي بدانيم، تمركز او روي اين اتفاق‌ها است. چاون، سعي نمي‌كند با بزرگنمايي هر حادثه به نيتجه برسد، اصلاً خود آن حادثه‌اي كه او در داستانش به آن مي‌پردازد، اهميت چنداني ندارد. مهم‌تر از آن حادثه، حادثه‌هايي هست كه قبل يا بعد از آن رخ مي‌دهند، مهم اين است كه آن حادثه مهم نتيجه چه چيزي بوده و پيامد اين حادثه چه چيزي خواهد بود. اين‌جا است كه آدم‌هاي داستان‌ها دست‌به‌كار مي‌شوند و به‌دنبال مساله مي‌گردند. حل‌كردن مساله مهم نيست، مهم پيداكردن مساله است. و اين مساله در همه داستان‌هاي اين مجموعه به چشم مي‌آيد.

شايد مهم‌ترين خصيصه‌ آدم‌هاي اين مجموعه داستان، دلبستگي‌شان به «راز» باشد. آدم‌ها دوست دارند پرده از رازي بردارند كه همان هويت آن‌ها است. همه گذشته آن‌ها، و همه زندگي امروزشان نتيجه يك راز است كه هيچ‌كس آن را به زبان نمي‌آورد. براي همين است كه در اكثر داستان‌هاي اين مجموعه، با داستان‌هايي طرف هستيم كه دو داستان دارند، يكي داستان فرعي است كه از همان اول شروع مي‌شود و همه حدس‌هاي ما را متوجه خودش مي‌كند، و دوم داستان اصلي است كه بعد از آن داستان فرعي شروع مي‌شود و هرچند به‌نظر مي‌رسد حاشيه‌اي و فرعي است، اما نقش اصلي را به‌عهده دارد و آن داستان اول، اصلاً براي اين گفته شده كه مقدمه‌اي باشد براي اين داستان. داستان «در ميان گمشدگان» هم، درواقع دو داستان است. داستان اول، درباره جسدهايي است كه در درياچه كشف مي‌شوند و بعضي‌ آدم‌ها دوست دارند از حقيقت سر درآورند و ببينند علت ماجرا چه بوده و پاي جنايتي در كار بوده، يا اين كه خانواده موريسن بر اثر يك اتفاق جان‌شان را از دست داده‌اند. داستان دوم درباره پسري است كه سعي مي‌كند پدر و مادرش را بشناسد و سردربياورد كه آن‌ها چرا زماني دلباخته هم بوده‌اند و چرا حالا دور از هم زندگي مي‌كنند. جواب اين سئوال را البته، پدر قبل از اين‌ها داده، جايي كه مي‌گويد مردم هر كاري را چرا مي‌كنند؟ اين جواب را مي‌شود به همه داستان‌هاي مجموعه تسري داد و آن راز را زير سئوال برد. تازه، نكته مهم اين است كه چاون در انتهاي داستان‌ها، آن رازي را كه گمان مي‌كنيم آشكار شده، رو نمي‌كند.

در «من بزرگ» هم رازي هست كه «كارآگاه» دوست دارد آن را برملا كند، همسايه‌ دوران كودكي او شكل خود او است، بزرگ‌شده او. چشم هردوشان پرده عجيب و كم‌رنگ خاكستري را دارد و طرح كك‌مك پل‌هاي بيني‌شان يك مدل است. انگشت‌هاي دست هردو گوشتالو است و خلاصه، شباهت ويژه‌اي به هم دارند. اما اين چيزي است كه او ادعا مي‌كند و هيچ‌كس ديگر متوجه آن نشده. البته، راز اصلي پيش آقاي ميكلسون محفوظ مي‌ماند، چون در آخرين ديدار و درواقع، ديدار اصلي «من» و «من بزرگ»، ميكلسون مي‌گويد بيا تا در گوشت رازي را بگويم و «من» مي‌گريزد تا چيزي از اين راز نشنود. (آن‌موقع بود كه به‌نظرم رسيد او واقعاً رازي را مي‌داند. به‌نظرم رسيد مي‌خواهد چيز وحشتناكي به من بگويد؛ چيزي را كه علاقه‌اي به شنيدنش ندارم. صفحه 68) و اين راز، اين «چيز وحشتناك» پايان كودكي او است، پايان سال‌هايي كه خيال مي‌تواند بر عقل حكومت كند.

جمله‌هاي پاياني داستان «پايان جفت‌وجور» هم به‌نوعي توضيح همين كشف رازها است. جايي كه مي‌خوانيم «در چنين لحظه‌هايي با خودت مي‌گويي همه‌چيز معلوم شد؛ اين پايان مناسبي است. مسلماً به زندگي‌ات ادامه مي‌دهي؛ اما در همين لحظه، در همين روشنايي دم آخر، درمي‌يابي كه همه‌چيز تكليفش روشن شده. مي‌بيني فقط مي‌تواني يك چيز بشوي كه آن هم به زحمتش نمي‌ارزد.»

شخصيت «سوزان» در داستان «عضو مصنوعي» احتمالاً يكي از معدود آدم‌هاي اين مجموعه است كه مي‌داند چه رازي دارد، اما جرات نمي‌كند اين راز را با كسي، حتي با شوهرش، در ميان بگذارد. به يك‌‌‌‌‌‌ معنا، آن‌چه او دارد، راز نيست. حادثه‌اي است پيش‌پاافتاده و روزمره كه حالا در سال‌هاي بحران چهل‌سالگي، خودش را به رخ مي‌كشد. يك‌جور حس تنوع‌طلبي است كه با بودنش زنگ‌خطر را به صدا درمي‌آورد. اما مي‌شود توجه زيادي بهش نكرد. گذشته، تَرك مي‌خورد و مي‌ريزد. بايد با امروز ساخت.

دو داستان آخر، يعني «پشيمان» و «چين‌چيلا» احتمالاً تلخ‌ترين داستان‌هاي اين مجموعه‌اند. اولي درباره پسري است كه از پدرش بدش مي‌آمده و حالا كه او مرده، از همين بدآمدنش، احساس بدي دارد. دليل اين مساله را در ادامه داستان كاملاً مي‌فهميم. پسر داستان، خودش پدر شده و رابطه چندان خوبي با پسرش ندارد. درعين‌حال، همان بيماري (سرطان) را گرفته كه پدرش هم به آن مبتلا بوده است. مي‌شود حدس زد كه پسر او هم در اين ماجرا سهمي دارد و در آينده‌اي دور همين بازي را ادامه مي‌دهد. اين هم بحران ديگري است، بحران ارتباط. و شبيه اين بحران را در رابطه «آرليندا» و مادرش هم مي‌شود ديد. آدم‌هاي اصلي داستان چين‌چيلا. مادر و دختر، زبان هم را درست نمي‌فهمند. مساله اصلي، احتمالاً زبان است، چون آرليندا كليد تمام رازها را با حس‌كردن دست مادرش روي دست خودش و نرمي تن چين‌چيلا حس مي‌كند. «همين لرزيدنش بود، همين بالاپايين‌رفتن سينه‌اش بود، همين تپش خفه و تندتند قلبش بود. »

 

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۱۱:٢٥ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۳ آبان ۱۳۸۳
برچسب‌ها :