شمال از شمالِ غربی

سینما و ادبیات ــ نوشته‌ها و ترجمه‌های نویسنده‌ی این وبلاگ را بی‌اجازه در هیچ سایت، وبلاگ و نشریه‌ای منتشر نکنید.

ناگهان تابستان گذشته...

 

« من تئوري مئوري سرم نمي‌شود. براي هر داستاني كه مي‌نويسم، يك تئوري مخصوص خودش پيدا مي‌كنم. هر داستاني فُرم مخصوص خودش را مي‌طلبد. من از كلي‌بافي درباره ادبيات بيزارم. من فكر مي‌كنم كلي‌بافي دشمن ويژگي‌هاي هر داستاني است و همين ويژگي‌ها است كه دوست نويسنده است. راستش را بخواهيد، تئوري‌هاي ادبي هيچ‌وقت به درد نويسنده نمي‌خورند. » (از گفت‌وگوي توبياس ولف با ماهنامه آتلانتيك، ترجمه جعفر مدرس‌صادقي، كتاب لاتاري، چخوف و داستان‌هاي ديگر، نشر مركز، مقدمه چاپ دوم)

 

نمي‌توان از كنار حرف‌هاي «توبياس ولف» گذشت و اعتنايي به آن نكرد. حرف‌هاي او، نطق جمع‌وجور و تندوتيزش درباره داستان، چكيده همه آن بي‌اعتنايي است كه داستان‌نويسان اين سال‌ها نسبت به تئوري در داستان ابراز كرده‌اند. داستان‌نويس‌هايي كه نسل بعد از «غول‌ها» محسوب مي‌شوند، آدم‌هاي دورانديشي هستند كه علاقه‌اي به راه‌هاي رفته و كلي‌بافي‌ درباره داستان ندارند. آن‌ها، همه حرف‌هاي بزرگ درباره آفرينش و هستي را كنار گذاشته و به‌جايش سعي كرده‌اند داستان‌هايي را بيافرينند با دنيايي خاص همان داستان. درعين‌حال سعي كرده‌اند نشان دهند كه هيچ داستان‌نويسي به دنيا بدهكار نيست و لزومي ندارد دنيايي كه در داستانش مي‌سازد، همان دنياي هرروزه باشد. اين يك دليل عمده تغيير شيوه داستان‌ها، مخصوصاً داستان‌هاي كوتاه، بوده است و به‌نظرم همه سوءتفاهم‌ها درباره اين كه ميان ما و اين داستان‌ها چه نسبتي برقرار است، از همين‌جا ريشه مي‌گيرد. داستان‌هاي كوتاهي كه در اين سال‌ها نوشته شده‌اند و هشت‌تاي آن‌ها را مي‌توان در كتاب «روزي روزگاري، ديروز» (برگزيده داستان‌های نيويورکر، ترجمه ليلا نصيري‌ها، انتشارات مرواريد، پاييز 1383) خواند، داستان‌هايي درباره آفرينش و هستي و كلي‌بافي‌هاي حوصله‌سربر نيستند، به‌عكس قرار است با كنار هم نشاندن چيزهايي به‌نام جزئيات (جزئيات عزيز!) يك كُل را بسازند كه هرچند شباهت‌هايي به دنياي واقعي دارد، اما نسخه دوم آن نيست. (از ويرجينيا ولف نقل است كه دنيا چيز به‌دردنخوري است و يك نسخه از آن براي همه عُمر كافي به‌نظر مي‌رسد) و اين جزئيات، همان روابطي هستند كه آدم‌ها را به هم نزديك مي‌كنند، يا از هم دور مي‌كنند و به جايي مي‌برند كه هيچ‌كس حتي گمانش را نمي‌برد. داستان‌هايي كه در مجموعه روزي روزگاري...، كنار هم نشسته‌اند هرچند به يك نويسنده تعلق ندارند، واجد اين خصلت هستند و اين خصلت در اين داستان‌ها چنان پررنگ است كه آدم را به شك مي‌اندازد تا بگويد پرداختن به روابط انساني، غالب‌ترين مضمون داستان‌نويسي امروز است.

مثلاً نگاه كنيد به داستان «زنان آسيب‌پذير» (جان آپدايك) كه داستان دو زندگي (و درواقع دو رابطه) است، دو زوج كه زندگي‌شان دستخوش تغييري نسبتاً ناگهاني مي‌شود. لس كه زماني با ورونيكا رابطه داشته، بعد از ماجراي نيش زنبور، دوباره هوس مي‌كند كه ماجرا را ادامه دهد و اين‌وسط رفتارهاي ورونيكا هيچ شباهتي به آن‌چه لس فكرش را مي‌كرده ندارد. (ترجيح مي‌دهم اين چيزها يادم نيايد، باعث مي‌شود احساس شرمندگي كنم. ص 19) اما نكته مهم داستان، بازي‌اي است كه آپدايك با نيش زنبور مي‌كند و در پايان، موقعي كه ليزا آن غده را زير پوستش لمس مي‌كند (و البته لس را هم وامي‌دارد كه لمسش كند) حس مي‌كنيم كه اين همان نيش زنبوري است كه از اول داستان درباره‌اش حرف زده شده، انگار كه كار لس چيزي جز اين نيست كه زنان آسيب‌پذير را نيش بزند و پايان درخشان داستان هم در اين حس نقش زيادي دارد. در «قلچماق‌ترين سرخ‌پوست دنيا» (شرمن آلكسي) قضيه كمي فرق مي‌كند. همه داستان به يك معنا درباره تفاوت‌هاي سفيدها و سرخ‌پوست‌ها و رابطه ميان آن‌ها است، اين‌كه سرخ‌پوست‌ها بوي ماهي آزاد مي‌دهند و سفيدها از اين بو متنفرند. سرخ‌پوست‌هايي كه تعدادشان روزبه‌روز كم‌تر مي‌شود، موجوداتي هستند براي صيدكردن و تفاوتي نمي‌كند كه صياد چه‌كسي باشد. بااين‌همه، خبرنگار سرخ‌پوست داستان كه اساساً فقط اتواستاپ‌زن‌هاي سرخ‌پوست را سوار مي‌كند، خودش صيد مي‌شود. ماجرا كمي به همان خبرهاي صفحه حوادث كه در داستان به آن‌ها اشاره شده شبيه است، اما نوع تمام‌شدن ماجرا جور ديگري است: (ديدم كه از زمين بلند شد و به آسمان رفت و تبديل به صور فلكي جديدي شد. ص 41) سرخ‌پوست قلچماق، همان روح ماهي آزادي است كه در سال‌هاي دور از آب به آسمان مي‌رفته است. شك نكنيد!

آن‌چه داستان «بازيگر آماده مي‌شود» (دانلد آنتريم) را به يك شاهكار كوچك بدل مي‌كند، كنار هم نشاندن موقعيت آدم‌هاي متزلزل و نمايش كمدي شكسپير (رؤياي شب نيمه تابستان) است. رابطه رج و كرول آن‌قدر خراب است كه كرول در دانشگاه و پيش روي دانشجوها با او جدل مي‌كند. (كرول يكي از آن نگاه‌هاي خصمانه‌اش را به من انداخت و بهم يادآوري كرد كه به نقطه بحران در روابط عشقي‌مان نزديك شده است. ص 51) همين موقعيت خراب است كه رج را به‌سوي مري فراست، و كمي بعدتر شيلا تانن‌باوم، سوق مي‌دهد. اما مسئله داستان حتي اين هم نيست، مهم اين است كه نمايش كمدي، بعد از مرگ يك استاد، به تراژيك‌ترين شكل ممكن اجرا مي‌شود و كسي به فكر پاك نيست كه در گودالي پُر از آب غرق شده است. رابطه ازدست‌رفته رج و كرول، بهانه خوبي است تا نمايشي درباره آزادي ارتباط اجرا شود، نمايشي با حداقل پوشش ممكن. (ديروقت بود، حتي براي شب‌تاب‌ها. چندتايي اين‌جا و آن‌جا به چشم مي‌خوردند. به‌زودي همه مي‌رفتند. همان‌موقع، خداي آتن سيگاري آتش زد و گوشه صحنه منتظر ماند. ص 73) داستان «روزي روزگاري، ديروز» (حنيف قريشي) كه عملاً به يك كابوس شبانه شباهت دارد، توضيح يك رابطه پدر و پسري است. شروع داستان، شايد در نگاه اول، بيش از هر چيزي غيرمنتظره باشد: (يك‌شب، درست بعد از پنجاهمين سالگرد تولدم، درِ باري را كه از خانه دوران كودكي‌ام چندان فاصله‌اي نداشت باز كردم. پدرم، در راه برگشت به خانه از دفترش در لندن، آن‌جا بود و به پيشخان تكيه داده بود. ص 153) اما هرچه بيش‌تر پيش مي‌رويم، حس مي‌كنيم رودست بيش‌تري خورده‌ايم. در يك دنياي كاملاً واقعي (جنگ عراق، كه تازه شروع شده بود، همين‌طور از تلويزيون پخش مي‌شد...و توني بلر...به يكي از رهبران ننگين و مورد تنفر مردم تبديل شده بود. صص154-155) به چيزهايي برمي‌خوريم كه قطعاً چيزي جز كابوس نيستند. راز داستان حنيف قريشي را بايد در لحن راوي جست‌وجو كرد. لحن عادي و بي‌اعتناي او، راه را بر هر اتفاق ويژه و غيرعادي باز مي‌كند. داستان اصلاً قرار نيست درباره خودشناسي و اين‌چيزها باشد، قرار است پدر مُرده را ازنو به پسرش بشناساند و اگر ما زندگي پسر را بيش‌تر دنبال مي‌كنيم و از گذشته او بيش‌تر خبر داريم، دليلش احتمالاً اين است كه او هم جا پاي پدرش مي‌گذارد. اما ميان او و پدرش تفاوت‌هايي هم هست، مثلاً‌‌ اين‌كه او هنرمندبودن را به زاد و ولد كردن ترجيح مي‌دهد و اتفاقاً از هر دو بي‌نصيب است. داستان قريشي،‌‌ درباره همين بي‌ريشگي و ستروني است، پدر ده‌سال است كه مُرده و پسر، در پنجاه‌سالگي مي‌بيند كه هيچ ندارد و ميان آسمان و زمين ايستاده. اين پايان تلخ آدمي است كه يك‌لحظه سرش را بلند مي‌كند و مي‌بيند جايي كه ايستاده، جاي خوبي نيست.

بعدالتحرير: «جويس كارول اوتس» سال 1979، سالي كه سردبير مهمان كتاب «بهترين داستان‌هاي كوتاه آمريكا» بود، در مقدمه‌اش (ترجمه احمد اخوت، در مقاله مكتب بازگشت، فصلنامه زنده‌رود، شماره 20 و 21) با غمي خاص نوشته بود: «گذشت آن دوره‌اي كه نويسنده‌اي مثل فيتس‌جرالد مي‌توانست با نوشتن داستان كوتاه زندگي نسبتاً آبرومندانه‌اي داشته باشد. امروز اگر نويسنده‌اي بخواهد فقط از راه نويسندگي زندگي كند، مجبور به سازش است. بايد رُمان متوسط هم بنويسد. داستان كوتاه خريدار زيادي ندارد». سال‌ها گذشته‌اند و هيچ‌چيز تغيير نكرده، حيف كه داستان كوتاه اين‌قدر مظلوم است!

 

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۱۱:۳۸ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٦ آبان ۱۳۸۳
برچسب‌ها :