شمال از شمالِ غربی

سینما و ادبیات ــ نوشته‌ها و ترجمه‌های نویسنده‌ی این وبلاگ را بی‌اجازه در هیچ سایت، وبلاگ و نشریه‌ای منتشر نکنید.

حق ما نبود اين تنهايي...

 

رمان «رانده و مانده» (نوشته آنيتا دساي، ترجمه مهدي غبرائي) داستاني است درباره بعضي از مهم‌ترين مفاهيمي كه آدم‌ها درباره‌شان فكر مي‌كنند و دل‌شان مي‌خواهد به نتيجه هم برسند.اول درباره اقبال و تقدير و قضا و قدر و بعد درباره درك و فهم متقابل.آدم‌هاي رمان آنتيا دساي، هركدام به‌نوعي اسير يكي از اين مفاهيم هستند.از «اوما» پيردختر سرگشته داستان بگيريد، تا «ملاني»‌‌ دختر كم‌حرف و روان‌نژد آمريكايي كه خوردن بادام‌زميني شور و شكلات را به خوردن غذاهاي عادي ترجيح مي‌دهد.درواقع، در بخش اول رمان كه ماجرا در هند اتفاق مي‌افتد و تمركز ما روي اوما است، مي‌بينيم كه عمده آدم‌ها به اين اقبال و تقدير وابسته‌اند و گمان‌شان اين است كه اگر در تقدير چيزي بود، نبايد ازش فرار كرد.و خب، بازهم مجبورم ارجاع بدهم به اوما كه بعد از دو تجربه ناموفق ازدواج، به‌عنوان آدمي بداقبال معرفي مي‌شود.تازه، فقط همين هم نيست، چون آدم‌هاي اين بخش داستان هر اتفاقي را به حساب تقدير مي‌گذارند.مثلاً خودسوزي آناميكا، دخترعموي خوش‌بروروي اوما، كه بعد از بيست‌وچند سال زندگي مشترك و تحقيرهايي كه مادرشوهر نثارش مي‌كند، اتفاق مي‌افتد.در بخش دوم، به يك دليل كاملاً روشن، آن مفهومي كه آدم‌ها اسيرش هستند، تغيير مي‌كند.از آن‌جايي كه «آرون» برادر كوچك اوما رفته تا در آمريكا درس بخواند، مي‌بينيم كه هم او با آدم‌هاي آن مملكت مشكل ارتباط دارد، و هم آدم‌هاي آمريكايي بلد نيستند با هم مكالمه كنند و به درك و فهم متقابل برسند. دساي با كوچك‌سازي جامعه آمريكا در يك خانواده، اين مشكل را به روشن‌ترين شكل ممكن نشان داده است.پدر و مادر حرف هم را نمي‌فهمند و پسر و دخترشان هم حرفي ندارند كه با هم بزنند، يا حتي درددلي كه با پدر و مارشان بكنند.دختر خانواده (ملاني) كه گوشه‌اي تنها مي‌نشيند و آگهي‌هاي تلويزيوني را تماشا مي‌كند و پاكت‌هاي بادام‌زميني شور را تمام مي‌كند.برادرش (راد) هم دغدغه‌اي جز دويدن و ورزش و بزرگ‌كردن بازوهايش ندارد.پدر خانواده (آقاي پاتُن) استيك را به هرچيزي ترجيح مي‌دهد و فقط موقعي كنار پسرش مي‌نشيند كه دارند يك مسابقه ورزشي را از تلويزويون تماشا مي‌كنند.تازه، اين‌جا هم نويسنده سعي مي‌كند عدم شباهت اين دو را به ما ثابت كند و لابد براي همين است كه تاكيد مي‌كند روي كفش‌هاي آن‌ها.كفش‌هاي چرم آقاي پاتُن از تميزي برق مي‌زند و كفش‌هاي پارچه‌اي راد پُر از خاك است.اما هردو در يك‌چيز مشترك هستند، پاهايشان را دراز كرده‌اند و قوطي‌هاي نوشابه كنارشان است.اين‌وسط، فقط مادر خانواده (خانم پاتُن) است كه كمي با بقيه فرق مي‌كند.خانم پاتُن سعي مي‌كند تنهايي خودش را با نزديك‌شدن به دغدغه‌هاي آرون پُر كند، اين‌كه مثل او گياهخواري كند و گوشت نخورد و كلي قارچ و عدس بخرد، بدون اين‌كه فكر كند آرون چه‌جور غذاهايي را دوست دارد.خيلي ساده است، خانم پاتُن از آرون و سليقه‌اش فقط به‌عنوان چيزي كه روزمره نيست و متنوع است استفاده مي‌كند.

در بخش اول رمان، چيز ديگري هم هست كه حتماً يكي از كليدهاي درك بهتر داستان است.هرچه سن اوما، پيردختر دست‌وپاچلفتي، بالاتر مي‌رود عاقل‌تر مي‌شود، و به‌عكس با بالارفتن سن ماما و بابا، اخلاق آن‌ها كودكانه‌تر مي‌شود.بهانه‌هاي ريز و درشتي كه مي‌آورند و مثلاً اجازه نمي‌دهند كه اوما برود و كار كند، يا بيشتر از يك‌هفته در سفر باشد، به‌نظرم دليل ديگري نمي‌تواند داشته باشد. اجازه بدهيد كه همين‌جا به دو عنصر مهم داستان كه مخصوصاً توي همين بخش اول، خيلي به چشم مي‌آيند، اشاره كنم.رانده و مانده، نيمي از قدرتش را مديون صحنه‌پردازي‌هاي دقيق است، توجه ويژه به جزئيات و همه آن‌چيزهايي كه يك زندگي را مي‌سازند.اين را مي‌توانيد در همه داستان ببينيد، از همان اولي كه ماما و بابا روي تاب نشسته و تاب مي‌خورند مثلاً تا آن‌جاهايي كه اوما توي تنهايي‌هايش، كارت‌پُستال‌هايي را كه دارد، بيرون مي‌آورد و سعي مي‌كند خودش را با آن‌ها سرگرم كند.آنيتا دساي شخصيت‌هاي داستانش را اساساً به كمك همين جزئيات معرفي مي‌كند.آدم‌ها در كليات زندگي روزمره‌شان به هم شبيه‌اند، گاهي حتي يك‌جور، اما در جزئيات است كه تفاوت‌هايشان كاملاً به چشم مي‌آيد.اين توجه به جزئيات، در بخش دوم رمان هم كاملاً مشهود است، چون اين‌جا آن‌قدرها خبري از ديالوگ نيست و جزئيات داستان را پيش مي‌برند، نوع راه‌رفتن، لباس‌پوشيدن، نگاه‌كردن و چيزهايي از اين‌دست. عنصر دوم هم لحن طنزي است كه نويسنده، مخصوصاً در بخش اول رمان، ازش استفاده كرده و اصولاً قابل توصيف نيست.فكرش را هم نمي‌توانيد بكنيد كه رانده و مانده، بدون اين لحن مي‌توانست چنين جذايتي داشته باشد،و تازه، اين‌را هم داشته باشيد كه رمان به‌شيوه اول شخص روايت نمي‌شود.

حالا كه خوب فكر مي‌كنم، مي‌بينم كه رمان آنيتا دساي درباره همان واقعيتي است كه در زندگي روزمره‌مان با آن روبه‌رو هستيم، درباره تنهايي و گوشه‌نشيني.اين واقعيت تلخي است كه نمي‌شود آسان از كنارش گذشت و نمي‌شود نسبت به آن بي‌اعتنايي كرد.هرچند كار ديگري هم از دست ما برنمي‌آيد (واقعاً؟) و چه‌كسي هست كه نداند اين واقعيت، تلخ‌تر از آن‌يكي است؟

 

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۱۱:٤٤ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٧ آبان ۱۳۸۳
برچسب‌ها :